خدایا …. کجایی؟؟!!که نشان بی نشان ات راه ما به صحرا برد…..

نمی دونم باید باور کنم یا …. همه ی روز با این خیال درگیرم.. هست،نیست،هست،نیست..حقیقته،دروغه،حقیقته… کی میدونه؟
رویاهامو، اوهامی که درگیرشونم رو می تونم باور کنم اما واقعیت رو، نه…. با همه بیگانه و معتاد به افکار در هم پیچیده ی خودم شدم…..
بیخوابی، گرسنگی ، کم حرفی، حرفایی که فقط خودم معنیشون رو می دونم، جمع گریزی، نزدیک شدن به آدمایی که ازشون متنفرم، فاصله گرفتن بی دلیل،دل زدگی، دل مردگی..کی می دونه اینا رو واسه چی دنباله خودم می کشم؟..
این یأسه؟ شاید «من به نومیدی خود معتادم»…
شاید ،شاید، کاش برای یه بار اطمینان می کردم،باور می کردم…ای کاش اما..

*******************
درسته که وقتی یک اتفاق تلخ رخ میده می‌گیم از این تلخ تر هم مگه می‌شه؟ ولی چیزی نمی‌گذره که می‌بینیم آره بابا از این تلخ ‌ترش هم ممکنه رخ بده. به قولی «ممکنه بدتر از اون هم برامون اتفاق بیفته» اما به نظر من مهم برخورد ما با اون اتفاق و تأثیریست که اون لحظه می‌تونه تو سرنوشت ‌مون ایجاد کنه.
«روزهای تلخ زندگی ما آدمها خیلی زود غروب می‌کنه. مثل همه روزهای دیگه زندگی میآن و میرن ولی خاطره اونها حالا حالا موندگارند و انگار هر بار با مرور گذشته از نو طلوع می‌کنند و ما رو با خودشون به یک دنیای پر غصه می‌برند. روزهای تلخ زیاد دیدم. روزهایی که اونقدر خاطره‌اش تلخه که هنوز هم وقتی بعضی شبها تو تاریکی مزه تلخش رو با قلبم می‌چشم، هرچقدر هم که سعی می‌کنم اونها رو به ته ذهنم بفرستم تا بهشون زیاد فکر نکنم نمی‌شه. اونوقته که میدونم فقط باید بدون هیچ مبارزه و مقاومتی اجازه بدم اشکام تو سکوت و تنهایی جاری بشه تا یک کم تلخی اون رو کمرنگ کنه. تو اون لحظه‌هاست که واقعا بی‌اغراق حضور نیرویی رو حس می‌کنم که با نگاه مهربونی بهم زل می‌زنه و با دستای مهربونش قطرات اشکم رو پاک می‌کنه و بهم یادآوری می‌کنه که حتی تو این تلخی تلخ، طعم شیرینی از حضور یک همدم همیشگی وجود داره. می‌دونی وقتی  تو اوج تلخی  یک خاطره بد اسیری، اشک معجزه می‌کنه؟ اما فکر کنم خیلی‌ها که این نوشته رو می‌خونند یادشون نیاد آخرین بار تو تلخی اون روز مزخرف شوری اشک چشمشون رو ترجیح دادند یا دود سیگار رو، طعم یک نوشیدنی سکرآور رو یا شاید هم دامن اعتیاد رو! واقعا برخورد هر کدوم از ما با غم و تلخی و شکست و مرگ چیه؟! واقعا تو اون تنهایی و غصه چی می‌تونه همدمت باشه؟ کی می‌تونه از اون برزخ نجاتت بده؟
تلخ‌ ترین روزهای زندگی من همیشه با رفتن یکی از عزیرانم همراه شده. حالا چه این رفتن مرگ و وداع همیشگی باشه و چه از دست دادن یک دوستی پرخاطره. حالا که با یک دید تازه به اون خاطرات تلخ ، عمیق ‌تر فکر می ‌کنم، می ‌بینم برای هر کسی از این روزهای تلخ و شوم و نحس وجود داره و از اون گریزی نیست. انگار این روزهای تلخ همون قدر حقه که مرگ حقه ولی نحوه برخورد ماست که می‌تونه اون تلخی رو برامون ملایم‌ تر کنه. می‌تونیم تلخی اون روز رو مثل یک زهر مسموم تجسم کنیم که با هر بار مرور اون قطره‌ای از این زهر مسموم به رگ و پی وجودمون نفوذ می‌کنه و کم‌ کم ما رو از پا درمیاره. اما شاید بشه مثل یک قهوه تلخ هم به اون نگاه کرد که هر وقت خداوند لازم می‌بینه ما رو به اون کافی ‌شاپ خوشگل دعوت می‌کنه و به سلیقه خودش برامون یک فنجان قهوه تلخ سفارش می ‌ده که باید ذره ذره نوشید و دم نزد! چرا که هر چه از دوست رسد نیکوست! »
***********************

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره

و المستشهدین بین یدیه  . . .

میلاد ی یگانه منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان رو به همه منتظران و عاشقان این بزرگوار تبریک و تهنینت عرض میکنم

***********

پ.ن ۱ : قابل توجه دوستان این نوشته خودم نیست . اما دارم سعی میکنم شرع به نوشتن کنم . شاید بتونم بنویسم چیزی رو . این نوشته ترکیب چندین نوشته از توی چندین وبلاگ مختلف هستش که وقتی خوندمشون حس کردم تا حد زیادی به روحیات خودم نزدیکه . واسه همین گذاشتمش اینجا تا واسه خودم مرور خاطرات شیرینی باشه که دشگه هیچ کدوم وجود نداره .
پ.ن ۲ : مسافرین مکه هم فردا . پس فردا میرسن . باید یه برنامه بزاریم بریم دیدنشون . چقدر دلم میخواست میتونستم منم به این سفر معنوی برم .
پ.ن ۳ : این روزها اصلن دل و دماغ هیچ کاری ندارم . چه برسه رفتن به سر کار .
پ.ن ۴ : باز هم پست هایی که دارم میزارم داره طولانی مبشه به بزرگواری خودتون ببخشید .
پ.ن ۵ : چقدر از بی معرفتی و بی تفاوتی اطرافیانم بیزارم . بیزارم از روزهایی که نیازی به همکاری و همفکری و …. هست ، خوب میشناسن. اما در روزهای دیگه اصلن حتی گاهی میشه که سلامی هم رد و بدل نمیشه . بیزارم از این رفتارها .
پ.ن ۶ : دیگه خسته شدم . خسته از همه چی . خسته از روزهای تکراری و پشت سر هم . بیزارم از این روزها .
پ.ن ۷ : ……….. اینم رفت . اما نه مثل قبل .
پ.ن ۸ : ……………………………………..

۱۱ نظر »

  1. فاطمه گفت :

    مرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۹ ق.ظ

    الان دارن تو اداره شیرینی پخش میکنند . جقدر دلم گرفته . همه خوشحالن اما من =((

    [پاسخ]

  2. افشین گفت :

    مرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۶:۴۰ ب.ظ

    نوشته های جالبی بود ولی تلخیش از نوع دخترونه بود ! از من به تو نصیحت خواهر گلم زیاد دنبال درک معنی تلخی و نگه داشتن احساسش نباش … چون به مرور میشه جزئی از وجودت و طعم شادی رو از یادت میبره

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۷م, ۱۳۸۹ ۱۰:۳۲ ب.ظ:

    به سی کی اومده اینجا
    چطوری ؟ زیارت قبول . خوش گذشت ؟؟؟
    مرسی بابت کامنتت
    خوب یه جورایی حقیقته اخه
    زیاد نگران نباش داداش خوبم

    [پاسخ]

  3. هادی گفت :

    مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۷:۵۰ ق.ظ

    اگه بتونی خوت بنویسی هر چقدر هم بد باشه اما جذاب تره تا اینکه مطالب دیگران بنویسی

    [پاسخ]

    fatemeh پاسخ در تاريخ مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ ۴:۱۸ ب.ظ:

    man ke on bala to p.n ha goftam in nesveshte khodam nist
    albate ye meghdari az neveshte ro khodam g9oftam ama na kamelesho
    ama hamonjor ke goftam daram say mikonam khodam benevisam
    agaram az jay chizi mikhonam ve minevisam mamolan khodam khili az kalamato ezafesh mikonam hich vaght on neveshte ro einana copy nemigiram dadashe golam

    [پاسخ]

  4. لی لی پوت گفت :

    مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۴:۴۸ ب.ظ

    سوغاتی یادت نره ها:دی

    [پاسخ]

    fatemeh پاسخ در تاريخ مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ ۴:۲۰ ب.ظ:

    ha bashe
    tonam az shiraz vasam soghati biyarrrrrrrrr

    [پاسخ]

  5. شقایق گفت :

    مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۰۴ ب.ظ

    دروود فاطمه جان
    من بعد از مدتهای بس طولانی بالاخره تونستم بیام و به وبلاگ زیبات سر بزنم
    و از این بابت خوشحالم

    + وقتی چاره ای بر دردی نیست باید بر آن درد دل بست

    + راستی سمت چپت میشه کدوم طرفت؟ :- ;) :d

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ ۱۲:۲۳ ق.ظ:

    سلام دوست عزیزم
    چطوری ؟؟
    خوبه که اس ام اس زدی آدرس وبم رو پرسیدی ها :دی

    ها چی ؟ سمت چپ کجان دیگه ؟؟؟ خو چه کنم گیج شدم :دی

    [پاسخ]

  6. فرداد آزاداندیش گفت :

    مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۹ ق.ظ

    جالب مینویسی

    [پاسخ]

  7. شقایق گفت :

    مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۸ ق.ظ

    چقدر منو میذاری توو بررسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-? :-w [-(

    [پاسخ]

RSS نظرات این نوشته · آدرس دنبالک

ارسال نظر