پدر

پدر ……………………. نوشته : فرشید جان احمدیان

پدر ، قهرمان سال های کودکی من بود که اگر تکیه  گاهی می خواستم باید کمی و تنها کمی دستم را بالا می گرفتم تا دست او را به دست بگیرم و اگر هوس کرده بودم دنیا را از بالا ببینم شانه های او بهترین و امن ترین جایی بود که با دلی آرام می توانستم دنیای بزرگ زیر پایم را بدون ترس از افتادن ببینم .

بعدها که کمی بزرگتر شدم به قهرمان بودن او بیشتر ایمان آوردم که تنها کسی بود که همچون سوپرمن ” که در آن سالها دنیای کودکی من و دوستانم را تسخیر کرده بود ” در هر لحظه ای که من اراده میکردم می توانست به یاریم شتابد و چقدر خوشحال بودم که این آبر مرد در دست های من بازیچه ای ست که به کوچکترین اشاره حاضر میشود .

پا که به کوچه باز کردم دنیا را به گونه ای دیگر دیدم ، حالا من بزرگ شده بودم و از آن اندام ورزیده ای که خیال می کردم فقط او می تواند این گونه باشد، دیگر اثری نبود. حالا بیشتر چشم های نگران او بود آزار م می داد که به اندک دیر آمدنی سیگار پشت سیگار کشیده بود .

کمی نگذشته بود که زبان ما از دو جنس شد، دیگر حرف او را نمی فهمیدم ، من بزرگ شده بودم پس من بودم . حالا دیگر من صاحب عقیده بودم و به دنیایی دیگر تعلق داشتم . در آن روزها تنها راه ارتباط ما همان پول توجیبی من بود که آن هم با واسطه مادر دریافت میشد که من آنقدر غرور داشتم که دست نیاز به سوی او دراز نکنم . اما نمیدانم چه رازی بود که هنوز اسمی برای خود نداشتم و هنوز هویت من به واسطه نام او بود که همیشه میگفتند ، پسر ….

چند سال بعد که ابن مشغله شده بودم و برای کار این سو و آنسو سرک می کشیدم و کم کم درک کرده بودم هنوزآقای …. نشده ام به ناچار خودم را پسر …. معرفی میکردم ، که تنها نام او کورسوی امید بود .

دراماتیک ترین  صحنه  جواب آری گرفتن از خانواده ای دیگر بود که باز به واسطه آن که پسر …. هستم به دست آمد که اگر نام او در میان نبود کسی به خانه اش هم راهم نمیداد . حالا دیگر ایمان یافته بودم چون پسر …. هستم ، پس من هستم .

حالا من پدر شده بودم و نمیدانم چه رازی بود که کم کم زبان ما به هم نزدیک شد ، حالا من کمی موهای شقیقه ام سفید شده بود و او تمام موهایش به این رنگ در آمده بود و می خواستم درست پا جای پای او بگذارم و حالا بود که احساس نیاز به حرف زدن با او ، مرا که به ظاهر مستقل بودم به خانه اش می کشید و چه جایی بهتر از خانه پدری که بتوان از دردها و از ناسازگاری پسر با او درد دل کرد .

و باز هم نمیدانم چه رازی بود که زمانی که بیشترین نیاز به او را داشتم ، دیگر نتوانست سوپر من ، من باشد . این بار برای همیشه خداحافطی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت و همان روز بود که پشتم را خالی دیدم ، و حالا دیگر من پسر مرحوم “  افراسیاب جان احمدیان “  شده بودم .

یادش گرامی . چند روز پیش پانزدهمین سالگرد فوتش بود . دلم برای مهربونی هاش .خنده هاش . بوسیدن هاش . نصیحت کردن هاش و حتی اخم ها و چشم غرنه هاش خیلی  تنگ شده .

نوشته بالا رو دایی من ” فرشید جان احمدیان ” به مناسبت روز پدر نوشته بود که این نوشته برگرفته از هفته نامه محلی پیغام بوشهر هستش که من اینجا گذاشتم .

دوست دارم آقاجون . دلم برای همه مهربونیات تنگ شده . دلم برای بغل کردن و بوسیدن هات تنگ شده . دلم برای نوازش کردن پدرانه ات تنگ شده . دلم تنگ شده ………..

****************************

و

به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت ،  حضرت محمد مصطفی (ص) ، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت ، حضور بهم رسانند.

زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی

۶ نظر »

  1. هادی گفت :

    تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۷:۰۹ ق.ظ

    اوکی

    [پاسخ]

  2. علی احمدی گفت :

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۸:۲۷ ق.ظ

    سلام به این دلیل اون عکسها با دوربین شما گرفته شده

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۷ ب.ظ:

    اما من نگرفته بودم که عکسها رو
    زحمت گرفتن عکس با رضا بود

    آقای احمدی کارتون فوق العاده بود

    [پاسخ]

  3. علی احمدی گفت :

    تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۶ ق.ظ

    سلام زودتر خواستم تشکر کنم اما خیلی گرفتار شدم به هر حال از شما و دوستان بزرگوارتون که تشریف اوردین به کنسرت ما از صمیم قلب تشکر میکنم باعث دل گرمی ما شدین اگر فایل که میگین در اختیار ما بذارین ممنون میشم بدرود. تا فردای دیگر

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ تیر ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۶ ب.ظ:

    خواهش میکنم وظیفه بود
    چشم حتما فایل رو من میدم به بهروز جان .

    [پاسخ]

  4. مینا(روزبارونی) گفت :

    تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱:۱۷ ق.ظ

    سلام
    منم میخواستم بیام اما مهمون داشتیم :girukh:
    به روزم بیا

    [پاسخ]

RSS نظرات این نوشته

ارسال نظر