امشب
امشب اشک هایم می سوزند
در التهاب لحظه رهایی
دل دریاییم امشب طوفانی است
مهتاب شبهایم رخ پنهان می کند
خورشید من بار سفر بر بسته
چشم هایم پر ز تمنا ساز غربت می نوازند
آسمان ابرهای تیره اش را
تنگ در آغوش می فشارد
و بغض گلویش را زار می زند
دیگر پرستویی نیست که خبر آورد
خبر از بهاری دیگر
وجودم زمستانی است
سراسر سرما و دلتنگی
باد دیوانه وار پیکره ام را می کوبد
تنها ، دل تنگ و بی رمق
خسته از جاده های بی پایان و تیره
تن بی جانم را در امتداد تنهایی جاده
به پیش می رانم
نیک میدانم طلوع دیگری را نخواهم دید
حرف های دلم را به چلچله های عاشق خواهم گفت
تا شاید در بهاری سبز و خرم
در چمن زاری وسیع
بخوانند آواز تنهایی مرا
تا برسد به گوش گل زیبای من
به سرآغاز شعرهایم
*************************************************
خیلی دلم می خواست و می خواهد تا آخر خط باشم… ولی به خدا خسته شدم… من فقط می خواستم … ولی هیچ کس دیگه نفهمید چه ها بر من گذشته… در شوره زار خاطرات دنبال فصلی زیبا می گردم… خدا کنه دوباره بارون بیاد تا کویر دلم به یاد اون روزا سیراب بشه… امروزم مثل دیروز نیست… امروزم سرشار از غمی کهنه بر بند ، بند وجودم است… خسته ام خیلی… می خوام یه مدتی نباشم… نمی خوام دیگه شمع باشم… می خوام اون پروانه پر و بال سوخته باشم…
*************************************************
این روزها بدجور دلم گریه میخواد . نمیدونم چرا ؟ باز هم به روزهای پر از دلتنگی قبل دارم برگشتم . هیچ چیز جز بودن در کنار دوستان بلاگی خوشحالم نمیکنه. دوست دارم همیشه در کنارشون باشم . اما این کنار هم بودن خیلی وقتها میسر نیست . گاهی اگر تولدی یا دور هم بودنی باشه در کنار همیم .
دریا هم با اون عظمتش گاهی دلش میگیره . حالا دل کوچیک من ماه هاست که گرفته . از هم چی . از اطرافم . از وضعیت موجود تو ایران و ….
کاش آسمون بوشهر هم ابری بود و میشد همراه آسمون گریه کرد . اون وقت کسی متوجه گریه هات و اشکات نمیشد .
خدا جونم ببارون اون رحمتت رو .
*************************************************
پنج شنبه ۲۶-۶-۸۸ تولد مرتضی خیلی خوش گذشت . بودن در کنار دوستانم رو بیشتر از هر چیزی ترجیح میدم . البته قبل از اون در کنار خانواده ای که همه وجودم از اونهاست .
خدایا همیشه خونواده ام رو حفظ کن .
*************************************************
یکشنبه ۲۹-۶-۸۸
سرتاسر ایران عید فطر اعلام شد . اما اهواز امروز دوشنبه ۳۰-۶-۸۸ رو عید فطر اعلام کرد و تعطیل بود .
*************************************************
پ . ن : تیم شاهین غوغا کرد . دمشون گرم . ایشالله این پیروزی هاش تداوم داشته باشه .
پ . ن : شب عیدی اومدم وسایل هامو آماده کنم که صبح برم نماز و یه سری عکس بگیرم از مراسم . از شانس من پام نمیدونم چجوری شد خورد به میز و شکست . الان هم به مدت ۳ هفته رفته تو آتل بعد هم چسب تا رفته رفته جوش بخوره ( آخه انگشت پامه ) اینم از نماز رفتن امسال من .
*************************************************
هر روز زندگی نوش جان میکنم…هر روز…هر روز!…سیرم از زندگی!…
یه طعم تازه تر می خوام!
رضا عنصرسیار گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۴ ق.ظ
سلام… بله منتظر شما بودیم….
به زودی عکس هاش رو می ذارم… ببینید….
خدا شفا بده……….
به امید دیدار های بعدی وبلاگی…..
فعلا……..
[پاسخ]
دروازه ی بهشت گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۵ ق.ظ
سلام.
خدا شفا بده……………….
انشاالله زود خوب می شی………..
[پاسخ]
هادی گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۵ ق.ظ
میدونی هیچ کدوم از ماه ها تا آخر خط نمیمونیم و همه رفتنی هستیم
پس تو این دووره ای که هستیم بهترین استفاده رو ببریم
چه از غم
چه از شادی
ها تولد مرتضی خیلی خش بید
خیلی
خوا گچش بگیر تا بیاییم روش یادگاری بنویسیما
چششششششش
[پاسخ]
شکوفه یاس گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۰ ق.ظ
سلام فاطمه جان
زندگی با همه غم ها و شادی هایش زیباست
وقتی دلت مملو از عشق و مهربانی باشه
و توکلت به خدا
می تونی همه این لحظات سخت رو هم بگذرونی
لطفا لبخند فراموش نشه … یک لبخند از ته قلبت به زندگی
اون وقت می بینی زندگی هم به تو لبخند می زنه … مطمئن باش
…
انشا الله پات هم زودتر خوب می شه
راستی دیروز کلاس رفتی من نتونستم برم
[پاسخ]
ردپا گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۱ ق.ظ
ها ما می خواستیم اگه گچ بیگیری بیایم کامپوت بیاریم. اما حالا که آتل بستی دیگه کامپوت خبری نی :ُ
[پاسخ]
لی لی پوت گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۸ ق.ظ
ای هی
چه قدر امسال عید فطر داشتیم!!!!!!:دی
[پاسخ]
فاطمه گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۹ ق.ظ
مو نمیفهموم سی چه همه میگن گچش بگیر تا بیایم یادگاری بنویسیم ؟؟
خو دکتر گفت نمیخاد گچ بگیری :دی
[پاسخ]
مهدی گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۲ ق.ظ
ایشالا پات خوب بشه و شاهین هم این روند رو حفظ کنه و ما هم بیایم عیادت
[پاسخ]
فاطمه گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۵ ق.ظ
نه عزیزم همون موقع تو مطب دکتر بودم
گمونم احسان و رزوبه رفته بودند
[پاسخ]
روزبه کنین گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ ق.ظ
من نرفتم اولندش چون عکس یادم رفته بود اماده کنم و ثانیا” خیلی خوابم میومد و خسته بودم و ترجیح دادم این هفتخ رو نرم و از هفته دیگه سر موقع برم
[پاسخ]
روزبه کنین گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۳ ق.ظ
من دیشبم بهت گفتم اگه گچ میگرفتی سیت کمپوت میاوردیم ولی چون آتل یستی شاید شاید آب میوه بیاریم :دی
ولی انشاالله که پات خوب بشه
هادی درست گفت ما متولد شدیم تا در این دنیا به بهترین نحو از زندگی استفاده کنیم و بهره ببریم پس به خدا توکل کن و شادی های زندگیت رو بیشتر کن تا روحیت باز بشه
دعا کن باران بباره براب طراوت و شادی زندگی نه اینکه وقتی گریه میکنی کسی اشکات رو نبینه
در رابطه با عسد هم خا یه سال اومدن درست عید اعلام کنند ۶۰۰ تا عید در اومد
شاهین هم امیدوارم موفق باشه و بازیکنانش مغرور نشند
[پاسخ]
مگنولیا گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۶ ب.ظ
ای خواهر… همه از این زندگی خسته شدیم. ولی چارهای جز ادامه نداریم…
ایول ایول شاهین بوشهر رو ایول…
[پاسخ]
اسماعیل گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۱ ب.ظ
سلام ، خوبین
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش * بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
خوش باشی .
[پاسخ]
رضا ( عبدو ) گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۰ ب.ظ
سلام .
به قول یک بزرگی هر وقت دلت گرفت بدان خدا بیادت هست . پس خوشحال باش که داری به خدا نزدیک میشی .
پس راه رفتن باید خیلی جالب شده باشه . بخنددددددددددد
[پاسخ]
فاطمه گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۲ ب.ظ
آفرین پسرم . کار خوبی کردی
:دی
[پاسخ]
فاطمه گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۴ ب.ظ
خدمت شما من میرسم به موقعش آقای عبدو
بیل پات برسه به بوشهر
[پاسخ]
صداقت یک مرد گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۹ ب.ظ
سلام ان شالله خدا شفا بده و هیچ وقت ناراحت نباشی
همیشه به خوشی
[پاسخ]
آرمان اصلاح پذیر گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۰ ب.ظ
salam
akheeeeeeeeeeeey angoshte pat shekaste?
bebin 2 mah naboodamaaaaaaaaa
jome daram miaaaaaaaaaaaaaaaam
hooooraaaaaaaaaaaaaaa
[پاسخ]
سمیه گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۴۹ ب.ظ
بوووس :دی
[پاسخ]
رضا عنصرسیار گفت :
شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۳ ب.ظ
ببینیم و تعریف کنیم……
سر وقت :دی
[پاسخ]
روزبه کنین گفت :
مهر ۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۹ ب.ظ
کوفت . من کلاس داشتم و نمی تونستم زود بیام و میتونی از کسانی که منو میشناسند بپرسی که من از دیر آمدن بدم میاد و کارگاه عکس هم که دیر میومدم میخواستم همین اندک چیزی هم که یاد میگیرم یاد بگیرم و بگم که هستم ولی گرفتارم
[پاسخ]
سمیه گفت :
مهر ۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۹ ق.ظ
بروزم …
[پاسخ]
رضا عنصرسیار گفت :
مهر ۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۹ ب.ظ
سلام…
من با عکس های نماز عید فطر به روز هستم….
منتظر نظر شما در مورد عکس هام هستم……..
[پاسخ]
مهدی گفت :
مهر ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۱ ق.ظ
زندگی با طعم آب پرتقال پاکتی :دی
[پاسخ]