همه چی
سلام . این جند روز رو خیلی گرفتار بودم .
از یه طرف نگرانی و دلهره . از یه طرف سر درد و بی خوابی های شبانه .
این هفته ، نه هفته خوبی بود برام نه بد . هم شاد بود هم غمگین و دلمرده .
از اول هفته تا روز چهارشنبه مثل هم گذشت .
اما روز چهارشنبه طی یک تماس با بچه ها و ریختن یه قرار بلاگی قرار شد بعد از انجام هماهنگی های لازم پنج شنبه بعد از ظهر بریم ساحل ریشهر . هماهنگی ها انجام شد . تعداد مشخص شد . یه سری کار داشتن گفتن نمیایم
یه سری از دوستان گفتن تا صبح پنج شنبه خبر میدیم. خلاصه روز چهارشنبه هوا خوب بود . گذشت و وارد پنجشنبه شدیم دیدیم هوا بس ناجوانمردانه چپل و گرد و خاکیه . اما با این وجود دل و زدیم به دریا و گفتیم میریم . باز یه سری از دوستان نیامدند . اما ما رفتیم . بس که پوستمون کلفت تر از این حرفهاست .
از دوستانی که اومدن خلبوس - روزی روزگاری - تسنیم - خودم - شناشیر – سرو - جاده های روشن – نوشته های محمد گشمردی -Ipersian - من هنوز زنده ام و باسیدون بودیم . خیلی خوش گذشت . جای اونهایی که نبودن خالی . باز هم کلی عکس تکی . غیر تکی . در دیوار و …. گرفتیم . البته توی این هوا خانواده هایی هم بودن که پوستشون صد البته از ما کلفت تر بود و اومده بودن واسه آب تنی و شنا . خلاصه جماعت ما هم دست به کار شدند و پاچه های مبارک رو زدن بالا و رفتن تو آب و دقایقی به پیاده روی توی ساحل مشغول شدن و که این کار باعث خیس شدن اونها هم شد .
چیزی حدود۱ الی ۲ ساعت اونجا بودیم و بعد سوار شدیم و اومدیم بستنی خریدیم و همگی رفتیم خونه خاطره های سوخته . آخه خبرایی بود . طارمه میخواست ولیمه برگشتنش از مکه رو بده . دستت درد نکنه طارمه . شام خوشمزه ای بود . بازم جای اونهایی که نبودن خالی . ( البته من به لیستی که خود طارمه بهم داده بود خبر داده بودم . اگر به کسی اس ام اس های من نرسیده من از همین جا ازش عذر خواهی میکنم ) .
خیلی از دوستان اومدن خونه خاطره های سوخته .کلی خوش گذشت . این کلی که میگم یعنی کلی ها .
با کمک هم همه کارها رو انجام دادیم . سفره شام رو چیدیم . مهمتر از همه عکس گرفتیم خیلی زیاد . کلی خندیدیم . تازه کنسرت زنده موسیقی هم داشتیم . کاری از گروه …….. نمیدونم اسمشون رو . آخه جدید بودن اما کارشون زیبا و دلنشین بود .
قبل از شام مسافری از هند زنک زد با تک تک دوستانی که اونجا بودن خدافظی کرد . البته گفت از طرفشون با اونهایی که نبودن هم خدافظی کنیم .
این مسافری از هند عزیز ۳ ماه ایران بود . روزهای خوبی رو در کنار دوستان و ایشون گذروندیم . کنسرت اشتیاق رفتیم . شام تو پاچه یه بنده خدایی کردیم . کاکتوس رفتیم . تولد برگزار کردیم و شب نشینی با دوستان .
امیدوارم این مدتی که تو ایران بودن بهشون خوش گذشته باشه و دوباره از این کارها کنند و تشریف بیارن ایران .
وای از این جمعه که بی خوابی بد جوری زده بود به ما . هر کاری میکردم خوابم نمیبرد . از این پهلو به اون پهلو مگه خواب میرفتم . شده بودم جغد . انگار که نه انکار خسته هستم . حتی مسکن هم خوردم اما فایده ای نداشت . تا ۳ با آجی لیا چت کردم . ۳ تا ۴ با شنا شیر . اما بازم خواب نرفتم . بد دردیه بی خوابی . خلاصه از بچه ها هم کسی نبود . دیگه حدودای ۴:۳۰ رفتیم که بخوابیم . نشد آهنگ گذاشتیم .اما بازم فایده نداشت . دیگه تا ۳ بعد از ظهر مثل جغد بیدار بودم ۳ ناهار رو که خوردم بیهوش شدم تا ۸ شب . دیگه بعد هم رسیدگی به کارهام و دوباره خواب برای امروز صبح که بیام سر کار .الانم سر کارم . وقته ناهاره اما میلی به خوردن غذا ندارم .
پ . ن گرد و خاک خم خو داره بیداد میکنه . واخ واخ . ۱۲ برابر استاندارد جهانی بیشتره . واقعا ما داریم کجا زندگی میکنیم . تو بیابون توی این همه گردو خاک . داره هوا همینجور بد و بدتر میشه . خدا خودش بدادمون برسه .
حالا اگه این گرد و خاک به تهران رسیده بود که سریع تعطیل میشد .
تو سایت سوک خوندم یکی از مسئولین محترم که جون مردم براش اهمیتی نداره نوشته که طی یه جلسه تصمیم گرفتیم امروز رو ( شنبه ) تعطیل اعلام نکنیم . چرا ؟؟ واسه اینکه کار اداری مردم روال عادی خودش رو طی کنه
آخه بابات خوب . ننه ات خوب بی انصاف نمیبینی هوا چه اوضائی داره ؟؟
آیا خودت میتونی تو این هوا نفس بکشی ؟؟ نه دیگه . من که طمئنم این بابا اصن پاشو از خونه اش بیرون نذاشته .
یه تشکر خیلی خیلی ویژه از آجی ردپا واسه مزاحمتهای گاه و بی گاه ما . آخه جدیدا مکان جمع شدنمون شده خونه آجی ردپا.
پ.ن :عکسهای روزی که رفتیم ریشهر
اییییییییی خدا
خیلی حرف زدم ببخشید
طاهره خانم گفت :
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۱ ب.ظ
اووووووووووووووووووووول
روز پنجشنبه بسیار عالی بود
[پاسخ]
محمدباقر گفت :
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۴ ب.ظ
البته آخر هفته من یکی و بعضیا تا صبح جمعه متدد ادامه داشت.
خوش گذشت و همیشه به خوشی
[پاسخ]
ه ( ح ) پ ر و ط ( ت ) گفت :
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۸ ب.ظ
سی چه خبر مو نداد ین . چیشششششششششششششش
نامردا تنها تنها . ایدفه دیه واقعا فرار مغز ها میشم .:D
[پاسخ]
رضا عنصرسیار گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۸ ق.ظ
سلام. خاطره ی خوبی بود…
امیدوارم خوش گذشته باشه… که مثل اینکه همین طور بوده….
فعلا…..
[پاسخ]
سمیه گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
عکسا فیلتر خوووووووو
[پاسخ]
محمد امین گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۱ ب.ظ
[پاسخ]
محسن گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۰ ب.ظ
salam.bloget khobe.man ke nemidonam koja raftino chejori bode.ama omidvaram hamishe khosh bashin
[پاسخ]
مهدی گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۰ ب.ظ
دنگت بده هاااااا
[پاسخ]
محسن گفت :
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۱ ب.ظ
salam.bloget khobe.man ke nemidonam ke kay va koja raftin ama omidvaram ke hamishe khosh bashin.lahzeha miravan anche mimanad labkhande man va tost
[پاسخ]
رضا عنصرسیار گفت :
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ق.ظ
سلام. من با- پرواز -به روزم….
اگه بیاین و مطلب و عکس ها رو ببینی ضرر نمی کنی….
[گل]
در مورد حوادث اخیر هواپیمایی
[پاسخ]
هادی گفت :
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۸ ق.ظ
جای تک تک اونایی که نیومدن و نبودن خالی
خوش گذشت
واقعا من تشکر ویژه ای از زهره دارم بابت همون شب
دختر تو خوت میکشی
چه خبرن ای همه بیدار میمونی
[پاسخ]
فاطمه گفت :
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۲ ق.ظ
موچیم
اگه تو فهمیدی سی خوم بگو تا بفهمم چمه ؟؟
[پاسخ]
عسلی گفت :
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۳ ب.ظ
سلام فاطمه جون فردا صبح یه سر بهم بزن کارت دارم
[پاسخ]
صداقت یک مرد گفت :
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۶ ب.ظ
سلام
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
من معمولا هر روز آپم ممنون می شم بهم سر بزنید
[پاسخ]
هادی گفت :
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۸ ب.ظ
اوقی
[پاسخ]
فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۲ ق.ظ:
موچیم والا سی خوم هم تو خونه . هم سر کار باز میشه .
ها سی کن ما چون خیلی خارجی هسیم عکسا سیمون راحت باز میشه :دی
[پاسخ]
رضا عنصرسیار پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۶ ق.ظ:
چارش فیاتر شکنن….
[پاسخ]
مهشید تبدار! گفت :
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۲ ب.ظ
عجب هفته ی پر فرازو نشیبی ! :دی
جای ما هم خو حسابی خالی کردین دیگه ! نه ؟؟
ولی انصافا رویین تنید تو اون گردو غبار چه جوری رفتید واقعا ؟
[پاسخ]
فاطمه گفت :
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۴ ب.ظ
هاااااااااااااا ؟؟؟؟
ررفتیم دیگه خیلی خوش گذشت
کاش اومده بودین
گفتم که ما پوست کلفت تر از این حرفهاییم
[پاسخ]
نازی گفت :
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
سلام عزیزم
مرسی که اومدی
خیلی خوشحال شدم از اشناییت
بازم بیا
[پاسخ]
فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۲۰ ق.ظ:
مرسی
شما لطف دارید
تشریف بیارید بوشهر . بعد خودتون از نزدیک این جایی رو که میگم برید ببیندید .
[پاسخ]
رضا ( عبدو ) گفت :
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۷ ب.ظ
خوشبحالتون . انشالله همیشه به شادی باشه
[پاسخ]
فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۲۱ ق.ظ:
مهدی هر وقتی که تو دنگت دادی منم دنگم میدم .
[پاسخ]
فاطمه پاسخ در تاريخ مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ ۷:۵۰ ب.ظ:
ها جون بعضی ها هم خو سی خوشون با بقیه میرن دریا شنا
خوش گذشت بهتون دریا . شنا ؟
[پاسخ]