حرف هایی که خیلی ها باور ندارن

من ودل وتنهایی , شدیم سه نفر..! برای مربع کامل شدن یه چیزی , یه کسی کمه….! به خودم میگم خدا هست.
خدا میگه باتوام , خدا میگه حواسم به تو هست , ولی اگه با خدا نباشی  , اگه حواست جای دیگه باشه , اونوقت مثه من توی این سطرهای بی قراری گم میشی , تو آشفتگی ذهنت غرق میشی , هی خودتو میگم تو که هی میگی روزام خاکستری شده , توکه هی میگی فردا , توکه هی میگی یاد بچگیها به خیر , توکه هی میگی کاشکی بزرگ نمیشدم
یادته وقتی بچه بودی عاشق دنیای آدم بزرگا بودی , یادته کفشای مهمونی مامانو که خیلی برات بزرگ بود و میپوشیدی وتو حیاط رژه میرفتی . وقتی صدای تق تقشو میشنیدی عشق دنیا رو میکردی فکر میکردی بزرگ شدی , فکرمیکردی دنیای آدم بزرگا مثه دنیای تو ساده است….! اما چه ساده بودی اون وقتها !!!
مشکل تواینه که نمیتونی باورکنی بزرگ شدی ودیگه نمیتونی مثه بچگیهات هر کاری رو که دوست داری بکنی دیگه نمیتونی هر جا از هرچیزی که خوشت اومد بگی می خوام . دیگه نمیتونی با گریه به دستش بیاری , باید براش تلاش کنی باید برنامه ریزی کنی باید همه کاراتو هماهنگ کنی , ولی یه مشکل دیگه هم هست , یه جاهایی باید به خاطرش دروغ بگی , زیراب بزنی وهزارتا کار دیگه … ( همه اینها مخاطبش خودم هستم )

****************

دلم گرفته چون اصلا نمی فهمم چی می خوام بگم!!!

نمی فهمم واسه چی رفت (ولی می دونم چرا) نمی خوام بفهمم … ؟؟؟

نمی دونم ازم چی می خواد؟چی کار باید بکنم؟ چی کار می تونم بکنم؟ چی کار نباید بکنم!

نمی دونم حتی باید از دیدنش خوشحال بشم یا نه؟ حتی نمی دونم باید ببینمش یا نه!

در حالی که دارم فراموشش میکنم !!!

هیچ وقت نخواستم و نمی خوام تو رو بازنده و دلخور ببینم ، برای آخرین بار بهم قول بده که دیگه اینجوری نبینمت . همیشه قوی باشی٬ همیشه قوی باشی و همیشه قوی باشی!!!

به هیچ کس هم اجازه نده که بخواد اشکهای پاکت رو در بیاره!

می دونم دیگه حق ندارم این حرف ها رو بهت بزنم چون دیگه من و تویی وجود نداره .

**************

پ . ن : آسمون دلم این روزها ابری ابری شده . تنها منتظر یه تلنگر یا یه جرقه کوچیک هستم تا ابرا شروع به باریدن کنن .خدایا خودت کمکم کن تا بازهم مثل قبل تحمل کنم . خدایا تنها خودت از دل من خبر داری . خودت کمکم کن .

******************

پ . ن : دیشب رفتم که دوربینی رو که سفارش داده بودم تحویل بگریم . اما وقتی رفتم دیدم فروشگاه چاپرس متاسفانه به علت اتصالی برق آتیش گرفته . رفتم صحبت کردم گفتن امروز برم ازشون تحویل بگیرم دوربین رو . حالا ببینم چی می شه .

***************

پ . ن : شهادت دخت نبی اکرم بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا ( س ) را به همه شما عاشقان امامت تسلیت میگم

۱۵ نظر »

  1. ردپا گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۹ ق.ظ

    صبر . صبر . صبر و تحمل همه چیز رو درست می کنه. مطمئن باش تو می تونی .
    فراموش نمی کنی اما می تونی باهاش کنار بیای

    [پاسخ]

  2. هادی گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۵ ق.ظ

    آبجی دلم گرفت وقتی خوندمش
    خیلی دل گرفته نوشتی
    چه بگم
    فقط خدا میدونه

    [پاسخ]

  3. لی لی پوت گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ب.ظ

    قربون دلت برم عزیزم…
    حالا کی شیرینی دوربین میدی؟:دی

    [پاسخ]

  4. فاطمه گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۷ ب.ظ

    خدا نکنه آجی جونم

    بتنگا :دی

    حالا

    [پاسخ]

  5. رضا عنصرسیار گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ ب.ظ

    آره.. می دونم.
    من هم دلم می خواد برگردم به کودکی..

    ولی یه چیزی .. شاید باورت نشه. من تو کودکی هم هیچ وقت برای چیزی گریه نکردم…

    هیچ وقت نق نزدم که اینو می خوام…

    هیچ وقت تو اون دوران بچگی نکردم… و حالا هم که نمی تونم…

    حیف…

    [پاسخ]

  6. فاطمه گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۲ ب.ظ

    منم دقیقا اصلن بچگی نکردم . این ها هم تصورات من از اون دوران بود نه چیزی دیگه

    [پاسخ]

  7. رضا عنصرسیار گفت :

    خرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۴ ب.ظ

    man upm

    [پاسخ]

  8. ماکان گفت :

    خرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۲ ق.ظ

    این فروشگاه چاپرس کجاست؟ من اصلا یادم نمی اد
    راستی این فروشگاهِ عکس قدیمی هم داره؟

    [پاسخ]

  9. فاطمه گفت :

    خرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۷ ق.ظ

    چاپرس سر فلکه شیشم بهمن هستش . همونجا که یه ساندویچی هم بغلش هست میگن معروفه ( حالا نمیدونم واسه چی معروفه )
    از اینکه عکس قدیمی هم داره یا نه نمیدونم . فعلا که طبقه بالای مغازه شون سوخته .

    [پاسخ]

  10. شب نویس گفت :

    خرداد ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴ ق.ظ

    سلام.آرزو می کنم که هر چه زودتر جمعتون جمع بشه و دیگه هیچ دلتنگی نداشته باشی.یا حق

    [پاسخ]

  11. محمدباقر(نقطه) گفت :

    خرداد ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ق.ظ

    بخش اولی رو خیلی نوشتم، خیلی به دل نشست.

    [پاسخ]

  12. محمدباقر(نقطه) گفت :

    خرداد ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۲ ق.ظ

    بخش اولی رو خیلی خوب نوشتی، خیلی به دل نشست.

    [پاسخ]

  13. عسلی گفت :

    خرداد ۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۶ ق.ظ

    امیدوارم مشکلت هرچه زودتر حل بشه

    [پاسخ]

  14. مریم گلییییی گفت :

    خرداد ۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۶ ق.ظ

    دلگیر نباس گلم. خدا خودش بزرگه و کمکت می‌کنه…

    [پاسخ]

  15. رضا ( عبدو ) گفت :

    خرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۱ ق.ظ

    دلتنگی هایت را باد ترانه ای میخواند
    رویاهایت رآسمان پرستاره نادیده میگیرد و
    هر قطره اشکی به برفی نریخته میماند .
    سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ………..

    با گذشته زندگی کردن چیزی عوض نمیشد ما محکومیم به زندگی در آینده .

    [پاسخ]

RSS نظرات این نوشته · آدرس دنبالک

ارسال نظر