مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۴۱ ق.ظ
(گوناگون)
نمی دونم باید باور کنم یا …. همه ی روز با این خیال درگیرم.. هست،نیست،هست،نیست..حقیقته،دروغه،حقیقته… کی میدونه؟
رویاهامو، اوهامی که درگیرشونم رو می تونم باور کنم اما واقعیت رو، نه…. با همه بیگانه و معتاد به افکار در هم پیچیده ی خودم شدم…..
بیخوابی، گرسنگی ، کم حرفی، حرفایی که فقط خودم معنیشون رو می دونم، جمع گریزی، نزدیک شدن به آدمایی که ازشون متنفرم، فاصله گرفتن بی دلیل،دل زدگی، دل مردگی..کی می دونه اینا رو واسه چی دنباله خودم می کشم؟..
این یأسه؟ شاید «من به نومیدی خود معتادم»…
شاید ،شاید، کاش برای یه بار اطمینان می کردم،باور می کردم…ای کاش اما..
*******************
درسته که وقتی یک اتفاق تلخ رخ میده میگیم از این تلخ تر هم مگه میشه؟ ولی چیزی نمیگذره که میبینیم آره بابا از این تلخ ترش هم ممکنه رخ بده. به قولی «ممکنه بدتر از اون هم برامون اتفاق بیفته» اما به نظر من مهم برخورد ما با اون اتفاق و تأثیریست که اون لحظه میتونه تو سرنوشت مون ایجاد کنه.
«روزهای تلخ زندگی ما آدمها خیلی زود غروب میکنه. مثل همه روزهای دیگه زندگی میآن و میرن ولی خاطره اونها حالا حالا موندگارند و انگار هر بار با مرور گذشته از نو طلوع میکنند و ما رو با خودشون به یک دنیای پر غصه میبرند. روزهای تلخ زیاد دیدم. روزهایی که اونقدر خاطرهاش تلخه که هنوز هم وقتی بعضی شبها تو تاریکی مزه تلخش رو با قلبم میچشم، هرچقدر هم که سعی میکنم اونها رو به ته ذهنم بفرستم تا بهشون زیاد فکر نکنم نمیشه. اونوقته که میدونم فقط باید بدون هیچ مبارزه و مقاومتی اجازه بدم اشکام تو سکوت و تنهایی جاری بشه تا یک کم تلخی اون رو کمرنگ کنه. تو اون لحظههاست که واقعا بیاغراق حضور نیرویی رو حس میکنم که با نگاه مهربونی بهم زل میزنه و با دستای مهربونش قطرات اشکم رو پاک میکنه و بهم یادآوری میکنه که حتی تو این تلخی تلخ، طعم شیرینی از حضور یک همدم همیشگی وجود داره. میدونی وقتی تو اوج تلخی یک خاطره بد اسیری، اشک معجزه میکنه؟ اما فکر کنم خیلیها که این نوشته رو میخونند یادشون نیاد آخرین بار تو تلخی اون روز مزخرف شوری اشک چشمشون رو ترجیح دادند یا دود سیگار رو، طعم یک نوشیدنی سکرآور رو یا شاید هم دامن اعتیاد رو! واقعا برخورد هر کدوم از ما با غم و تلخی و شکست و مرگ چیه؟! واقعا تو اون تنهایی و غصه چی میتونه همدمت باشه؟ کی میتونه از اون برزخ نجاتت بده؟
تلخ ترین روزهای زندگی من همیشه با رفتن یکی از عزیرانم همراه شده. حالا چه این رفتن مرگ و وداع همیشگی باشه و چه از دست دادن یک دوستی پرخاطره. حالا که با یک دید تازه به اون خاطرات تلخ ، عمیق تر فکر می کنم، می بینم برای هر کسی از این روزهای تلخ و شوم و نحس وجود داره و از اون گریزی نیست. انگار این روزهای تلخ همون قدر حقه که مرگ حقه ولی نحوه برخورد ماست که میتونه اون تلخی رو برامون ملایم تر کنه. میتونیم تلخی اون روز رو مثل یک زهر مسموم تجسم کنیم که با هر بار مرور اون قطرهای از این زهر مسموم به رگ و پی وجودمون نفوذ میکنه و کم کم ما رو از پا درمیاره. اما شاید بشه مثل یک قهوه تلخ هم به اون نگاه کرد که هر وقت خداوند لازم میبینه ما رو به اون کافی شاپ خوشگل دعوت میکنه و به سلیقه خودش برامون یک فنجان قهوه تلخ سفارش می ده که باید ذره ذره نوشید و دم نزد! چرا که هر چه از دوست رسد نیکوست! »
***********************
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه . . .
میلاد ی یگانه منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان رو به همه منتظران و عاشقان این بزرگوار تبریک و تهنینت عرض میکنم
***********
پ.ن ۱ : قابل توجه دوستان این نوشته خودم نیست . اما دارم سعی میکنم شرع به نوشتن کنم . شاید بتونم بنویسم چیزی رو . این نوشته ترکیب چندین نوشته از توی چندین وبلاگ مختلف هستش که وقتی خوندمشون حس کردم تا حد زیادی به روحیات خودم نزدیکه . واسه همین گذاشتمش اینجا تا واسه خودم مرور خاطرات شیرینی باشه که دشگه هیچ کدوم وجود نداره .
پ.ن ۲ : مسافرین مکه هم فردا . پس فردا میرسن . باید یه برنامه بزاریم بریم دیدنشون . چقدر دلم میخواست میتونستم منم به این سفر معنوی برم .
پ.ن ۳ : این روزها اصلن دل و دماغ هیچ کاری ندارم . چه برسه رفتن به سر کار .
پ.ن ۴ : باز هم پست هایی که دارم میزارم داره طولانی مبشه به بزرگواری خودتون ببخشید .
پ.ن ۵ : چقدر از بی معرفتی و بی تفاوتی اطرافیانم بیزارم . بیزارم از روزهایی که نیازی به همکاری و همفکری و …. هست ، خوب میشناسن. اما در روزهای دیگه اصلن حتی گاهی میشه که سلامی هم رد و بدل نمیشه . بیزارم از این رفتارها .
پ.ن ۶ : دیگه خسته شدم . خسته از همه چی . خسته از روزهای تکراری و پشت سر هم . بیزارم از این روزها .
پ.ن ۷ : ……….. اینم رفت . اما نه مثل قبل .
پ.ن ۸ : ……………………………………..
۱۱ نظر
تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۵:۳۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !
بسیاری از مردم خصوصا جوانان برای سرگرمی به سینما می روند و تنها می خواهند سرگرم شوند . اما در عین حال خیلی از آداب رو رعایت نمیکنند .
فیلم دیدن در فضای جشنواره و اکران های خصوصی هیچ حسنی نداشته باشه تنها یک ویژگی داره و آن اینکه بیننده می تواند در فضای آرام و منتطقی فیلم ببیند .
آرام : به این منظور که نه صدای خش خش پاکت های خوراکی به گوش میرسد و نه صدای آنانی که مدام در حال صحبت کردن هستند . آنانی که نه به مانند پچ پچ بلکه به همان بلندی که در جاهای دیگر صحبت می کنند که از سویی دیگر درباره همه چیز صحبت می کنند جز دیدن و پرداختن به فیلمی که بابتش هزینه ها پرداخت کرده اند .
منطقی : از این جهت که در مجالی غیر از جشنواره ها و اکران های خصوصی که در آنها افراد با انتخاب خود به دیدن فیلم می نشینند ، اگر شما قصد دیدن فیلم در سینما داشته باشید با این مساله روبرو هستید که سالن سینما برای برخی از تماشاگران – همان هایی که متاسفانه روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود – به هیچ عنوان فرصت و مکانی برای فیلم دیدن نیست ، بلکه خلوتگاهی است که به بهانه آن می توانند ساعاتی چند را دور هم باشند و بگویند و بخندند .
مخطبان سینما به هر دلیلی که به سالن های سینما می آیند ، این رو باید بدونند افرادی هم در کنارشون حضور دارند و میخواهند فیلم را در سکوت و ارامش ببینند و این نه تنها حق اون افراد هست بلکه حق مامی اون افرادی هستش که در سالن سینماها حضور دارند به واسطه دیدن حالا فیلم یا دیدن تاتر .
تماشاگر خوب ، فردی هست که به حقوق افراد داخل سالن سینما احترام گذرد . نه اینکه سالن نمایش فیل رو با هر جای دیگری مثل مخابرات ، پارک ، تولد و …. اشتباه بگیرد .
نمونه هایی که توی این چند سالی که رفتم سینما دیدم که واقعا شرمگین میشم دیگه برم سینما .
نمونه خیلی زیادی که الان توی همه سینماها داره اتفاق می افته، همونیه که الان توی کشورمون باهاش مواجه هستیم . آزادی بیش از اندازه جوانان . آزادی هم جنبه های خوب داره هم جنبه های بد .
الآن با سخت گیری هایی که خونواده ها دارن میکنند و یه طرف آزادی که به جوانان اختصاص داده شده اون ها رو داره به بیراهه سوق میده و در واقع داره همه رو به سمت یه چاه بزرگ به اسم آزادی هدایت میکنه . آخه چرا ؟؟
چرا وقتی میری سینما تا واسه ساعاتی در روز ذهنت از هیاهوی بیرون ، سر و صدای اطافیان . جنگ و دعوای همسایه و …. در استراحت باشه و بتونی توی یک محیط آروم مثل سینما و یا نمونه دیگرش کتابخونه به دیدن فیلم و یا خوندن کتاب بگذرونی باید شاهد خیلی از کارهای ناشایست باشی ؟؟؟
نمونه اش بارها شده با دوستان دانشگاه و یا حتی بچه های فامیل رفتیم سینما . اما به جای دیدن فیلم شاهد صحنه های دیگری بودیم . در طول فیلم نهایت سعی و تلاش خودمون رو میکنیم که نه حرفی بزنیم و نه اینکه وراکی بخریم و بخوریم . نهایت به خوردن یه آبمیوه و یا یک آدامس بسنده میکنیم . که یک وقتی اون زمانی که داریم پاکت خوراکی رو باز میکنیم صدای خش خش پاکت مزاحم بغل دستی ، پشت سری و …. نشه . اما بسیاری افراد هستند که از همون ابتدای وارد شدن به سینما انواع واقسام خوراکی ها رو تهیه میکنند و آنچنان با ولع شروع به خوردن میکنند و از این سر سینما به اون سر سینما واسه دوستان و …. غیره میفرستند . این خود به خود ایجاد سر و صدا میکنه .
اما بسیاری دیگر هم هستند که از محیط آروم و به نسبت دیگر جاها حالا بگیم توی ساعات ابتدایی نمایش واسه اینکه وارد محیط آرومی شوند سو استفاده میکنند از محیط اطرافشون . چرا باید شاهد این باشیم که دختر و پسری که میانگین سنیشون به زور به ۲۲ میرسه باید بیان توی سینما و بشینن حرف بزنند و با ابراز عشق کنند .
حالا این حرف زدن با صدای خیلی خیلی آروم برای چند کلمه ایرادی نداره . اما حرف زدن با صدای بلند که اگر تو ابتدای سالن باشی و اون انتهای سالن و بتونی به راحتی همه صحبت ها رو بشنوی و با اینکه آخه محیط سینما جایی برای ابراز عشق و علاقه و احساسات هستش ؟؟؟ آخه سینما جایی که بیان به راحتی هر کاری که بخوان رو انجام بدن ؟؟
آیا به راستی این کارها نشونه آزادی بیش از حدی نیست که الان باهاش مواجه هستیم ؟؟؟ با این مساله چجوری باید کنار اومد ؟؟؟
پ.ن ۱ : دوستان عزیزم شکوفه یاس مهربون . ما دو نفر نازنین و علی عزیز پیشاپیش زیارتتون قبول درگاه حق .
پ.ن ۲ : این روزها بدجوری فکرم مشغوله .
پ.ن ۳ : ۷ دقیقه تا پاییز . فیلمی که در ابتدای نمایش تونست اشک های من رو سرازیر کنه . اما حیف که ….
با این اوضاع که گفتم از رفتن به سینما پشیمون شدم .
نــکته ۱ : تاکید من بیشتر روی سینما و تاتر هستش .
نـکته ۲ : قابل توجه دوستان این اتفاق دیشب تو سینما وقتی که رفته بودیم فیلم ۷ دقیقه تا پاییز رو نگاه کنیم افتاد و هیچ ارتباطی به دنیای وب و وبلاگ نویس و بیرون رفتن ها و کنسرت ها و …. نداره . ( سوتفاهم نشه واسه دوستان وبلاگ نویسی که هر وقت من پستی میزنم به خودشون میگیرن )
به قول پسر داییم که وقتی از سینما اومدیم بیرون گفت که از این به بعد یه مدتی صبر میکنیم تا فروشگاه های عرضه فیلم ، فیلم های که میخوایم رو بیاره بعد بریم بگیریم و بریم خونه عمه بشینیم فیلم نگاه کردن . تازه حالشم بیشتره .
۱۲ نظر
تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۸ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
سرک کشیدن به سکوت این و آن …
میخوام درباره سکوت کردن بنویسم .
آخرین گفته خودتون رو به یاد دارید ؟آخرین حرفی که زدین ؟ آخرین نظری که اعلام کردین ؟ حالا آخرین باری را به یاد بیارید که سکوت کردید و بدون اینکه کلامی به زبان بیارید ، حرف طرف مقابل را شنیدید ؟ یا نه ، فقط سکوت کردید تا اعتراض تان را اعلام کرده باشین ؟ حالا سکوت دیگران را ، دوستانتان را و سکوت کسی زا که شما بر سرش داد زده اید، سکوتی از خشم و ناراحتی از آن میباریده … بین این سکوت ها چقدر تفاوت میبینید ؟
تا کی باید سکوت کرد و حرفی نزد ؟؟؟؟
سکوت دنیای عجیبی دارد ؛ دنیایی عجیب تر و سخت تر از دنیای با کلام .
سکوت میتواند محکم ترین انتقاد باشد ، میتواند معنای رضایت باشد، و یا خسته کننده باشد و یا خشم و یا ……آبی بر آتش خشم باشد .
خلاصه ، سکوت دنیای عجیبی دارد.
اما یه جاهایی این سکوت کردن ما هیچ فایده ای نداره . در بعضی مواقع هم این سکوت کردن شاید دردسر ساز بشه .
پ.ن ۱ : جشن در سایه سار نور با همه خوبی هاش گذشت . دست همه دوستان شورای مرکزی . گروه انتظامات و همه عزیزان درد نکنه . بسیار جشن عالی برگزار شد .
گزارش جشن رو میتونید از اینجا بخونید . کامل توضیح داده شده .
پ.ن ۲ : ای کاش میشد سکوت کرد و در مقابل حرفهای بی ربط حرفی نزد . تا کی باید سکوت کرد ؟؟؟ خدا میدونه ؟
پ.ن ۳ : این چند روز تعطیلی خیلی به موقع بود . اما ای کاش فرصتی می شد و میتونستیم بریم یه سفر چند روزه . گرچه قرار هم بر این بود که بریم اما دیگه برگزاری جشن واجب تر از سفرمون بود .
پ.ن ۴ : بر جور حوصله ام سر رفته توی این چند روز .همه اش توی خونه بودیم .
پ.ن ۵ : خدا رو شکر میکنم که یه خطر بزرگی از سرم گذشت و ختم به خیر شد . شکرت خدا .
پ.ن ۶ : تا کی صبوری و سکوت …… ؟؟؟؟

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان است.

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان
وبلاگ های بروز شده درباره جشن :
۱٫ خاطره ها
۶ نظر
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۰ ق.ظ
(دستهبندی نشده)

پدر ……………………. نوشته : فرشید جان احمدیان
پدر ، قهرمان سال های کودکی من بود که اگر تکیه گاهی می خواستم باید کمی و تنها کمی دستم را بالا می گرفتم تا دست او را به دست بگیرم و اگر هوس کرده بودم دنیا را از بالا ببینم شانه های او بهترین و امن ترین جایی بود که با دلی آرام می توانستم دنیای بزرگ زیر پایم را بدون ترس از افتادن ببینم .
بعدها که کمی بزرگتر شدم به قهرمان بودن او بیشتر ایمان آوردم که تنها کسی بود که همچون سوپرمن ” که در آن سالها دنیای کودکی من و دوستانم را تسخیر کرده بود ” در هر لحظه ای که من اراده میکردم می توانست به یاریم شتابد و چقدر خوشحال بودم که این آبر مرد در دست های من بازیچه ای ست که به کوچکترین اشاره حاضر میشود .
پا که به کوچه باز کردم دنیا را به گونه ای دیگر دیدم ، حالا من بزرگ شده بودم و از آن اندام ورزیده ای که خیال می کردم فقط او می تواند این گونه باشد، دیگر اثری نبود. حالا بیشتر چشم های نگران او بود آزار م می داد که به اندک دیر آمدنی سیگار پشت سیگار کشیده بود .
کمی نگذشته بود که زبان ما از دو جنس شد، دیگر حرف او را نمی فهمیدم ، من بزرگ شده بودم پس من بودم . حالا دیگر من صاحب عقیده بودم و به دنیایی دیگر تعلق داشتم . در آن روزها تنها راه ارتباط ما همان پول توجیبی من بود که آن هم با واسطه مادر دریافت میشد که من آنقدر غرور داشتم که دست نیاز به سوی او دراز نکنم . اما نمیدانم چه رازی بود که هنوز اسمی برای خود نداشتم و هنوز هویت من به واسطه نام او بود که همیشه میگفتند ، پسر ….
چند سال بعد که ابن مشغله شده بودم و برای کار این سو و آنسو سرک می کشیدم و کم کم درک کرده بودم هنوزآقای …. نشده ام به ناچار خودم را پسر …. معرفی میکردم ، که تنها نام او کورسوی امید بود .
دراماتیک ترین صحنه جواب آری گرفتن از خانواده ای دیگر بود که باز به واسطه آن که پسر …. هستم به دست آمد که اگر نام او در میان نبود کسی به خانه اش هم راهم نمیداد . حالا دیگر ایمان یافته بودم چون پسر …. هستم ، پس من هستم .
حالا من پدر شده بودم و نمیدانم چه رازی بود که کم کم زبان ما به هم نزدیک شد ، حالا من کمی موهای شقیقه ام سفید شده بود و او تمام موهایش به این رنگ در آمده بود و می خواستم درست پا جای پای او بگذارم و حالا بود که احساس نیاز به حرف زدن با او ، مرا که به ظاهر مستقل بودم به خانه اش می کشید و چه جایی بهتر از خانه پدری که بتوان از دردها و از ناسازگاری پسر با او درد دل کرد .
و باز هم نمیدانم چه رازی بود که زمانی که بیشترین نیاز به او را داشتم ، دیگر نتوانست سوپر من ، من باشد . این بار برای همیشه خداحافطی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت و همان روز بود که پشتم را خالی دیدم ، و حالا دیگر من پسر مرحوم “ افراسیاب جان احمدیان “ شده بودم .
یادش گرامی . چند روز پیش پانزدهمین سالگرد فوتش بود . دلم برای مهربونی هاش .خنده هاش . بوسیدن هاش . نصیحت کردن هاش و حتی اخم ها و چشم غرنه هاش خیلی تنگ شده .
نوشته بالا رو دایی من ” فرشید جان احمدیان ” به مناسبت روز پدر نوشته بود که این نوشته برگرفته از هفته نامه محلی پیغام بوشهر هستش که من اینجا گذاشتم .
دوست دارم آقاجون . دلم برای همه مهربونیات تنگ شده . دلم برای بغل کردن و بوسیدن هات تنگ شده . دلم برای نوازش کردن پدرانه ات تنگ شده . دلم تنگ شده ………..
****************************
و
به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت ، حضرت محمد مصطفی (ص) ، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت ، حضور بهم رسانند.
زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی
۶ نظر