اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۹ در ۲:۳۴ ب.ظ
(دستهبندی نشده)
” ای کاش
فشار…غصه…غم…درد
واحد و عدد داشت
کاش
قابل قیاس و اندازه گیری بود
آن وقت
شاید روزگار
با تمام بی رحمی اش می فهمید
بر سر یک نفر چقدر آوار
می ریزد “…
این روزها دلم بدجور بارونیه
این روزها دلم یه سفر میخواد
خسته شدم از این روزهای دلگیر و تکراری
روزهای خوب من چه زود تموم شد و همه رفتن در دل خاک ….. برام از اون روهای قشنگ مونده فقط همین چشمهای نمناک
۱۶ نظر
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۹ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
رد پای خدا
دیشب رویائی داشتم .
خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم .
هم راه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را . مانند فیلمی می دیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم .
روز به روز از زندگی را .
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد .
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای گذرانده شده خاتمه یافت.
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت …
اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با بزرگ ترین رنج ها . ترس ها . دردها . …
آنگاه از او پرسیدم :
” خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟ “
خداوند پاسخ داد :
” فرزندم . تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .
نه حتی برای لحظه ای.
و من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها . یک رد پا بر روی شن دیدی.
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم .”(مثلی در فرهنگ عامیانه برزیلی)

پ.ن ۱ :
خسته ام ،
خسته از روز های تکراری که بی صدا می آیند و می روند ، بدون لحظه ای درنگ !
خسته ام ،
خسته از شالیزار هایی که دیگر بوی مهربانی نمی دهند .
از ماهی هایی که به تنگ کوچکشان دلبسته اند .
خسته ام ،
خسته از نسیمی که بوی دلتنگی می دهد .
خسته ام …
پ.ن ۲ :
شکوه دنیوی همچون دایره ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده میشود و سپس در نهایت بزرگی هیچ میشود …..
پ.ن ۳ :
دیوانه خود را عاقل می پندارد و عاقل هم می داند که دیوانه ای بیش نیست .
پ.ن ۴ :
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را بهدست میآورید که تا بحال کسب کردهاید .
پ.ن ۵ :
بهترین چراغ زندگی ، نور امید است . اگر مسی امید نداشته باشد ، زندگی برای او روشنایی ندارد . ” آخر چه فایده دارد که مدام نگران آینده باشید و دائم حسرت گذشته را بخورید ؟ پس چه کسی دل به حال ” حال ” بسوزاند ؟؟؟
خدایا…
باز هم جریان آنطور که من خواستم پیش نرفت
باز هم شکست…
باز هم درب بسته…
باز هم موج منفی…
بازهم من خواستم و تو نخواستی…
باز هم دل من رضا شد و رضای تو در آن نبود….
باز هم…
خدایا… حداقل چیزی بگو که جانم از این غم رها شود….
قرآنت را باز می کنم … چه محکم پاسخم گفتی عزیز :
فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ
وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَکْظُومٌ
۱۵ نظر
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
از یاد رفته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست
*******************************
اشعار کوتاهی از فریدون مشیری
دلی از سنگ می خواهد :
خروش و خشم توفان است و، دریا،
به هم می کوبد امواج رها را .
دلی از سنگ می خواهد، نشستن،
تماشای هلاک موج ها را!
…….
بیکرانه :
نه آن دریا، که شعرش جاودانه است،
نه آن دریا، که لبریز از ترانه ست .
به چشمانت بگو بسپار ما را،
به آن دریا که ناپیدا کرانه ست
…….
بغض :
در این جهان لا یتناهی،
آیا، به بیگناهی ماهی،
- ( بغضم نمی گذارد، تا حرف خویش را
از تنگنای سینه بر آرم ! )
گر این تپنده در قفس پنجه های تو،
این قلب بر جهنده،
آه، این هنوز زنده لرزنده،
اینجا، کنار تابه !
در کام تان گواراست ؛
حرفی دگر ندارم ! …
……….
پ.ن : دیروز یه تصادف کوچیک و دوباره گردن دردی بسیار که مجبور به بستن گردنبند شدم . هم اینک به زور نفس میکشم با وجود این گردنبند .
پ.ن : روزگار سختیست نازنین باید طاقت آورد . مگه نه ؟؟؟؟
پ.ن : دلم برای دوستانی که دوره دبستان و راهنمایی با هم بودیم تنگ شده . لحظه شماری میکنم برای دیدنشون . ( قراره اگر اتفاقی پیش نیاد هفته دیگه بریم بیرون . اگر خدا بخواد و هر ۵ نفرشون بوشهر باشند ) .
پ.ن : دلم از خیلی از چیزها گرفته . خیلی زیاد . از دوستانی که ……………. دلگیرم از دست زمونه و روزگار و اطرافیان .
اطرافیانی که یه زمانی بهترین بودن . اما الان دریغا ……….
تولدانه :
مژده عزیزم تولدت رو صمیمانه تبریک میگم . امیدوارم در پناه حق همیشه شالم و سرحال و خندون باشی و همیشه سبز باشی و پایدار .
احسان جان تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم در پناه پروردگار همیشه سالم و پایدار باشی .
محمود جان تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم . همیشه موفق و موید باشی .
*
**
***
زندگی را از طبیعت بیاموزیم :
چون بید متواضع باشیم ، چون سرو راست قامت ، مثل صنوبر صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشیم .
۱۴ نظر
فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۳ ب.ظ
(دستهبندی نشده)
روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.
پسر گفت: “می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم.”
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: “چرا نمی توانی؟”
پسر گفت: “اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد.” شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم .
این داستان دقیقا مصداق این روزهای کسل بار و دلگیر منه .که میدونم چه کار کنم اما نمیتونم و نمیخوام با شرایط کنونی کنار بیام . روزهایی که دارم به زور، روز رو به شب و شب رو به روز میرسونم به امید فردا و باز هم فردا به همین صورت هستش . همه اش تکرار و تکرار روزهای قبل و من فاطمه خسته تر از آنی هستم که بخوام دیگه گله و شکایتی از اطرافم و از پیرامونم داشته باشم . روزهایم را با همه بدبختی و کسلی که دارد دارم میگذرونم . مجبورم به قبول این تکرار ها و چاره ای جز این ندارم .
پ . ن ۱ : روزی که بارون زد روزه خوبی بود. توی بارون از سایت تا کمپ روسها پیاده رفتم و فکر کردم و بارون خوردم و از بوی نم خاک بارون خورده لذت بردم . کاش میشد از همه اتفاقهای دنیا لذت برد . اما مندیگه لذتی نمیبرم از هیچ چیزی .
پ . ن ۲ : دلم خوش بود که میشینم و درس میخونم اما بنا به دلایلی این درس خوندن هم منتفی شد و رفت به امون خدا .
پ. ن ۳ : دلگیرم خدا . خیلی زیاد . چرا باید اینجوری بشه ؟؟؟ چرا باید اینجوری تمام بشه ؟؟؟؟ چـــــــــرا ؟؟؟؟ این روزها یه علامت سوال گنده بالای سرم سبز شده .
پ . ن ۴ : از سر کار که میام خودم و حبس میکنم توی اطاقم و چراغ ها رو خاموش میکنم و خیره میشم به سقف .
پ . ن ۵ : خدایا خودت کمکم کن .
از بزرگ مردی ( شاید هم بزرگ زنی) می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی می گوید ۹۹ صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد . امــــــــید ؟؟؟؟؟ با این واژه غریبم .
یه جمله از آجی لیا : یکی از مسخره ترین احساس های جهان احساس بی احساسی در واحد زمان!!!؟ باهاش خیلی موافقم
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه این روزها ذهنم بدجوری نم کشیده .

۱۰ نظر
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۹ در ۸:۳۵ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم…
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود…
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند…
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم…
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود…
کاش قلبها در چهره بود…
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد…
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم…
سکوت پُر، بهتر از فریادِ تو خالیست…
سکوتی را که یک نفر بفهمد،
بهتر از هزار فریادی است که هیچکس نفهمد…
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست…
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد…
دنیا را ببین…
بچه بودیم از آسمان باران می آمد،
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن،
بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه…
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم،
بزرگ شدیم تو خلوت…
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست،
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه…
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم،
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی…
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم…
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن،
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه…
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم…
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از یادمون میرفت،
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم…
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم،
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه…
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون، داشتن کوچکترین چیز بود،
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون، داشتن بزرگترین چیزه…
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود،
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم…
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترهارو درمی آوردیم،
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمی گردیم به بچگی…
بچه بودیم درددل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند،
بزرگ شده ایم درددل را به صد زبان به کسی می گوییم… هیچکس نمی فهمد…
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت،
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره…
بچه که بودیم بچه بودیم،
بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم…
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم…
****************************
پ . ن ۱ : تو وضعیت روحیه بدی هستم . خدایا خودت بخیر بگذرون هر چی که هست رو . خدایا امیدم به خودته . نا امیدم نکن .
پ . ن ۲ : بیزارم از نامهربانی ها و کم محلی های اطرافم .
پ . ن ۳ : تا کی صبر …………..
پ . ن ۴ : کلاس های آیین نامه شروع شد ، دارم میرم .
پ . ن ۵ : کتاب جامع کنکور رو گرفتم که بخونم اما فرصتی نمیکنم . خیلی درگیرم .
پ . ن ۶ : با خودم در جنگم .
پ . ن ۷ : کدوم بهتره : دوری یا دوستی ؟؟؟؟؟
۱۰ نظر
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۷ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
سلام تعطیلات خوش گذشت بهتون ؟؟؟ میخوام واسه خاطرات خودم ۱۳ روز تعطیلی عید رو اینجا ثبت کنم . از روز ۲۹ اسفند شروع میکنم .لباس و آماده شدن برای سال جدید . هنگام تحویل سال و بغضی که گرفته بود و نم اشکی که هر لحظه ممکن بود بریزه . بازار عیدی دادن و روبوسی و تلفن های پیاپی تا آخر شب . سریال های شبانه .
۸۹-۱-۱ : روز اول عید و رفتن سر مزار رفتگان . رفتیم سر خاک آقوجون مهربونم و پدربزرگم . بعد هم گشتی توی سطح شهر برگشت به خونه . عصر منزل مادربزرگم ( مادر بابا ) شب هم هنگام برگشت منزل یکی از دوستامون که تا چشم گذاشتیم روی هم دیدیم شده ساعت ۲٫۳۰ شب . آخه علاوه بر عید دیدنی داشتیم فیلم عروسی دخترشون هم نگاه میکردیم .
۸۹-۱-۲ : تا ظهر خونه بودیم و خوابیده بودیم . مهمان اومد واسمون .
۸۹-۱-۳ : باز هم خواب . شب رفتیم منزل دیگر دوستمون . و بعد با دوست شب قبل تا ساعت ۲ ساحلی . خیلی شلوغ بود و هوا به شدت سرد . تازه ساعت ۱٫۳۰ رفتیم رافائل و شام خوردیم .
۸۹-۱۲-۴ : صبح با دوستمون رفتیم سمت ساحل و گشتی زدیم . بعد از مدتها بابا بردمون سمت اداره بندر و رفتیم توی محوطه دور خوردیم . و بعد هم یه مقدار خرید برای شب که با همه دوستای عزیزم قرار بود بریم بیرون . قرار بود شام درست کنم و ببرم . عصر هم طرافای ساعت ۷ رفتییم جای همیشگی دور هم جمع شدیم تا ساعت ۱۱:۳۰ که دیگه اومدیم خونه . دوست مریم هم از تهران اومده بود . از دیدن دو دوست عزیزی که اومده بودند خیلی خوشحال شدم .
۸۹-۱-۵ : صبح رفتیم دوست مریم رو دور دادیم . میلاد درباره بافت قدیم توضیحاتی داد که من تا به حال نشنیده بودم و خیلی خوشحالم که این اطلاعات رو فهمیدم . توی بافت قدیم رفتن و عکس گرفتن کلی حال داد . البته زحمت عکاسی با روزبه بود . یه وقت فکر نکنید من عکاسی میکردم ها :دی . بعد هم قایق سواری که کلی حال داد بهمون . واسه ناهار هم هلیله . جای هلیله های ۱ – ۲ – ۳ رو گرفته بودن . رفتیم جای دیگه و بعد هم لب ساحل و عکس های پی در پی . خونه و یه استراحت کوتاه و گرفتن یه انرژی و دوباره به سمت دوستان . شب کاکتوس و جمع دوستان عزیز . بعد هم فروشگاه مجلسی و دوباره خونه و خواب.
۸۹-۱-۶ : صبح که خواب بودم و متوجه نشدم مادر اینها کی رفتن فرودگاه واسه رسوندن دوست مریم . ظهر هم پای اینترنت گذشت و دوباره خواب . عصر هم با رفتن به منزل عموها و فامیل بابا و برگشتن به بوشهر و دیدن یکی از دوستان که از شیراز اومده بودن گذشت .
۸۹-۱-۷ : بعد از خوردن مختصر صبحانه ( چون اصولا صبحانه نمیخورم معده عزیز تعجب فرمودن ) با مادر خانوی رفتیم مرکز شهر و دیدن دختر خاله ای که قرار بود سوپرایزمون کنه اما موفق نشد .عصر در انتظار دوستان عزیز. خیلی لطف کردید . ایشالله بتونم محبت های تک تکتون رو جبران کنم . در انتها هم عکس های پی در پی و بسیار زیبا . متاسفانه فرصتی نشد که همراهشون بریم . بعد هم خاله و دایی و شوهر خاله و دخترشون که از اصفهان اومده بودن تشریف فرما شدن خونه ما . شب خوبی بود . عالی بود . اما ……….
۸۹-۱-۸ : از صبح که کمک به مادر برای درست کردن ناهار گذشت و پذیرایی از مهمان ها . بعد از ناهار و جمع آوری ظروف رسما بیهوش شدم . شب هم دوباره واسه شام مهمان داشتیم . بعد از جمع آوری ظروف یه گروه مهمان دیگه اومد . تا ۱۲ نشستیم و بعد به اصرار مهمان ها رفتیم باهاشون دوری زدیم و جایی که مستقر بودن رفتیم . تولد بازی کردیم تا ساعت ۲ که برگشتیم خونه . و من ساعت ۳ خوابیدم تا ………
۸۹-۱-۹ : تا …….. اینکه ساعت ۶:۱۵ از خواب بیدار شدم و ساعت ۷ اومدم واسه سرویس .تو اداره خبر خاصی نبود . در واقع تعداد کمی از همکارا اومده بودن . ناهار هم که یه غذای سرده روغن ماسیده دادن بهمون که من لب نزدم به غذا .عصررفتم دکتر واسه چشمام نوبت بگیرم که تعطیل بود . آخه شنیدم هستش . بعد از یه استراحت رفتیم خونه خاله کوچیکه عید دیدنی .
۸۹-۱-۱۰ : صبح سریع رفتم تا جایی و برگشتم و بعد هم به کمک کردن به مادر گذشت . ناهار کلی مهمان داشتیم . تا ناهار داشت آماده میشد سریع وسایل سفره رو چیدم . الهی فدای این ستایش بشم . دلم یه ذره شده بود واسش . ناهار رو خوردیم و یه استراحت بعد رفتیم سمت ریشهر . تا غروب . چندتایی عکس هم گرفتیم . و بعد مهمان ها رو تنها گذاشتم و رفتم پیش دوستای دانشگاه .
۸۹-۱-۱۱ : صبح نتونستم برم سر کار و دوباره مرخصی گرفتم . سر درد بدی گرفته بودم . نمیدونم چرا ؟؟ ظهر هم باز مهمانی . دیگه آخرین مهمانی بود. بعد از ناهار و استراحت و پذیرایی آماده حرکت شدیم و مهمان هایی که از اصفهان اومده بودند رو تا ترمینال رسوندیم . بعد هم سریع خونه . و آماده شدن برای رفتن به عروسی . بعد از عروسی هم یه مهمانی دیگه . تا نیمه شب و برگشت به خونه .
۸۹-۱-۱۲ : صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم اما سرم سنگین بود . دیگه تا ظهر دراز کشیدم . بعد از مختصر ناهاری که خوردم ( چون گرسنه نبودم ) دوباره به اطاقم پناه آوردم و پای اینترنت و بعد هم دوباره خواب تا طرفهای ۸ . سریال دارا و ندار رو نگاه کردم و با مریم و دوستش رفتیم بیرون گشتی بزنیم برعکس ۳-۲ سال اخیر که با دوستان خانوادگی شبها میرفتیم ساحلی و تا دیر موقع میموندیم ( معمولا تا نزدیکی های سحر مینشستیم ) امسال هیچ جایی نرفتیم و بجاش رفتیم زیتون و شام خوردیم .
۸۹-۱-۱۳ : تا ظهر که خونه بودیم و کار خاصی نبود انجام بدیم . بعد از خوردن ناهار دوباره پناه بردن به اطاق و خوابیدن . احتیاج شدید به خواب داشتم و دارم . خلاصه ساعت ۴٫۳۰ مثلا رفتیم ۱۳ رو بدر کنیم . خدایی نرفته بودیم سنگین تر و رنگین تر بودیم . چی بود . بعد هم از همونجا رفتیم خونه دایی کوجیکه عید دیدنی .
اینم از ۱۳ روز عید خونواده ما . از نظر من امسال اصلا عید بهم خوش نگذشت . یعنی از اولش نه بوی عید اومد نه حال و هوای عید . شاید به این خاطر که سالهای پیش همیشه فامیلهای مادر میومدن و دور و برمون شلوغ بود و همش از این خونه به اون خونه میرفتیم و بعد از ناهار میزدیم بیرون . اما امسال نه ، مهمانهامون همشون دوستان مادر بودن . واسه همین شاید زیاد باهاشون راحت نبودیم و همش مشغول پذیرایی کردن بودیم . تنها اون روزهایی که با دوستای عزیز بودیم خوش گذشت بهم . شبی که شام بیرون بودیم . روزی که از صبح تا شب توی بافت قدیم و شهر گشتیم و عصری که بچه ها اومدن خونمون . بقیه روزها تکرار و تکرار بود .
برای همه شما دوستای عزیزم سال خوبی رو آرزو میکنم . امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای ریز و درشتی که دارید برسید و سالی پربار داشته باشید همراه با موفقیت های بسیار .
تولدانه :
فروغ عزیز ( دختر دایی عزیزم ) تولدت مبارک . ایشالله ۱۲۰ ساله شی .
لیای مهربونم آجی دوست داشتنی خودم تولدت رو هزاران بار پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم ۱۲۰ بهار دیگر رو سپری کنی . بهترین ها رو برای تو عزیزم آرزو میکنم .
امین عزیز دوست مهربون تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم ۱۲۰ بهار دیگر رو با خوشی و شادی سپری کنی . بهترین ها رو برای تو دوست عزیز آرزو دارم .
هادی عزیز، داداش خوبم تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم ۱۲۰ بهار دیگر رو با خوشی و شادی و موفقیت سپری کنی . بهترین ها رو برای تو داداش گل آرزو میکنم .
مادر خانومی گلم تولدت پیشاپیش مبارک . امیدوارم سالیان سال سایه پر مهرت همیشه بالا سر من و مریم باشه و همیشه بتونیم از مهربانی هایت تشکر کنیم . گرچه هیچکاه نمیشه مهربانی های مادر رو جبران کرد . دوست دارم قد یه دنیا .
پ.ن ها :
شهرمون داره یه نفسی میکشه ها . آخیش
روزهای سال جدید و بغض هایی که تو گلو خفه میشن و اشکهایی که هیچگاه نمیچکند .
سال جدید رو هنوز احساس نکردم .
دلتنگی روزهایم رو به باد فراموشی و دست روزگار میسپارم .
۱ سال و ۱ ماه گذشت . فراموش کردم برای همیشه اونچه که بود .
تا که بودیم و نبودیم کسی ….. بود ما را غم بی همنفسی ……. تا که رفتیم همه یار شدن …… خفته ایم همه بیدار شدند ….. قدر آن آینه بدان که هست …… نه در آ« لحظه که افتاد و شکست
۱۱ نظر