باوری از جنس محدودیت !!!

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود !

باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش…..

***********************************

کاش وقتی زندکی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم…..

کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم….

کاش وقتی آسمان بارانیست اززلال چشمهایش تر شویم….

کاش شب وقتی تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم….

کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم…..

کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم……

کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کنیم……

کاش در نقاشی دیدار مان شوق ها را ارغوانی تر کنیم…….

کاش وقتی شا پرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم…..

کاش ……………………….

پ.ن : این روزها حرفی واسه گفتن نیست / جز افسوس . افسوس که روزهای زندگیمون داره تند و پشت سر هم میگذره و گذر زمان رو حس نمیکنیم که چقدر داره زود دیر میشه .

پ.ن : کاش واقع بینانه تر به موضوعات اطرافمون نگاهی میکردیم و برای دست یابی به اهدافمون تلاش های بیشتری میکردیم .

پ.ن : روزهای تکراری چرا تمام نمیشه پس ؟؟؟؟

پ.ن : بدجور این روزها ذهنم درگیره .

این عکس رو توی اینترنت دیدم . یه حس خاصی به من دست داد با دیدنش . واسه شما چی ؟؟؟

دلم میخواست روی یکی از تخته سنگهای کنار ساحل توی این عکس باشم و خیره بشم به دریا و با دریا صحبت کنم . توی افکار خودم باشم .



۲۵ نظر

اولین پست سال ۸۹

سلام

سال نو رو به همه شما دوستای عزیزم تبریک میگم . امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید . بهترین ها رو برای تک تکتون آرزو میکنم . امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای ریز و درشتی که دارید برسید و همواره موفق موفق باشید .

روزگار خوشایندی هست

زندگی بال و پری دارد

به وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی ….

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بو ها پای ان کاج بلند

روی اگاهی آب روی قانون گیاه

“سهراب سپهری “

پ.ن : سال جدید رو با یه غم عجیب شروع کردم . این غم و بغضی که راه گلوم رو گرفته بود واسه این بود که امسال اولین سالی بود که همه خانواده مادری واسه سال تحویل رفته بودن اصفهان و ما اینجا تنها بودیم . اما این تنهایی هم واسه خودش عالمی داره ها . به دور از دغدغه و هیاهو . خدایا مرسی از اینکه ۱ سال دیگر عمری دادی برای زندگی

پ.ن : هر دو عروسی به خوبی و خوشی گذشت . عروسی دومی که قبل از عروسی مسموم شدم و یه مقدار حالم بد بود . اما تا جایی که تونستم و توان داشتم فیلمبرداری کردم .

ایشالله هر دوتا عروس و داماد های عزیزمون خوشبخت بشن .  ” روزی شما دوستای وبلاگی باشه ” .

پ.ن : امسال بوشهر به نسبت سالهای پیش خلوت تره . این خلوتی هم واسه اینکه توی تعطیلات  بهمن ماه هر چی مسافر بود به بوشهر سفر کرده بود . این روزها شهرم بوشهر پذیرای مهمانان نوروزی هست که واسه تعطیلات اومدن . امیدوارم که سفر همه این عزیزان بی خطر باشه و خاطره خوبی رو از بوشهر به همراه داشته باشن .

پ.ن : واسه همه دوستای وبلاگی عزیزم بهترین ها رو آرزو میکنم . دلم برای تک تکتون تنگ شده . ” ویییی یک سال میشه ندیدمتون ها :دی “

خوب و خوش و خرم باشید

اینم از یه پست بی سر و ته تو سال جدید . ” سال ۸۹ “

۷ نظر

رستاخیز سبز (آغاز سال نو)

شمیم شفابخش بهار

چشم در چشم لحظه ها، در سکوت معطر زمان، شمیم شفابخش بهار را با زمزم دعا هم آواز می شویم:

ای دگرگون کننده دل ها و بینش ها

ای تدبیر کننده روزها و شب ها

ای گرداننده سال ها و سرگذشت ها

بگردان حال ما را به نیکوترین حال

خاطره معطر خاک

بهار آمده است با قامتی خجسته و سبزینه پوش. یادآور بلندای قیامت، و هر غنچه و گلی که قد می کشد، پیراهنی از معاد بر تن دارد. بهار آمده است با آیینه ای در دست از حکمت و معرفت و شکفتن، سرشار از آوازِ چلچله های بیداری، شوقمند و بی قرار؛ چونان پرنده ای که از قفس رها می شود. بهار آمده است؛ این راز برجسته طبیعت، این تحول و تغییر، این خاطره معطّر خاک، این غلغله گل و چهچهه بلبل و رقص سنبل. بهار آمده است؛ عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمتِ خلقت، نشانه نور، اشاره سرور، رمز شگفتی و شادی، فصل زیبای بیداری. سلام بر بهار، سلام بر ماه گل نشان، سلام بر نجوای رازناک طبیعت. سلام فراوان بر بهاران و هر چه بهاری است. سلام بر سبزه نای دوستی و سلام بر همه دوستان!

سال ۸۸ هم تا روزی دیگر تمام میشه و میره . سال ۸۸ واسه من ، هم خوب گذشت و هم بد . خوب از این جهت که روزهای پایانی سال ۸۷ که تازه چند روزی تا سال ۸۸ مونده بود  رو مشغول به کار شدم و اکنون ۱ سال و چند روزی هست که داره از روزهای کاریم میگذره و من خوشحالم . خوشحال از این جهت که توی محیطی دارم کار میکنم که دوستش دارم . همکارایی دارم که بسیار خوب هستند و مسئولی دارم دلسوز و مهربان .

توی سالی که گذشت اتفاقاتی افتاد که باعث شد بیشتر برای رسیدن به هدفهام تلاش کنم و شکر خدا تا حدودی بهشون رسیدم .

توی سال ۸۸ با دوستان دیگری آشنا شدم که باعث خوشحالیم هست . دوستان خوبی که در همه حال پشتیبان یکدیگرند .

سال ۸۸ رو به خاطر بهترین اتفاقاتش دوست دارم . عروسی دوستانی که گذشت . آرش پسر خاله عزیزم . مینا بهترین دوست دوران کودکیم . الهه یکی از دوستانم . تولد یه دونه پسر پرهام گلی . و ….

اتفاقات بد و ناخوشایندش رو دیگه نمیگم تا تلخ نشه این پستم .

بهار داره به خونه هامون میاد، باید دلهامون رو بهاری کنیم . بهاری و سبز . کینه ها رو بزاریم کنار . سعی کنیم سالی که گذشت رو حالا چه خوب و چه بد توی بایگانی ذهنمون جا بدیم و از سال جدید لذت ببریم .

توی سال ۸۸ روزهای خیلی شادی رو در کنار دوستان عزیزم گذروندم . روزهایی که شاید هیچوقت فراموش نشه . واسه خود من که اینجوریه .

شماها چی ؟؟؟ واستون این روزهای شاد در کنار هم بودن فراموش میشه یا نه ؟؟؟

……………………………………………………………

خوب سال ۸۸ رو میبوسیم و میزاریم کنار و یه سال جدید رو شروع میکنیم . سالی نو با افکاری نو با هدفهایی نو .

اگر چه یادمان میرود که عشق تنها دلیل زندگی است . اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد . دوستان عزیزم عیدتون مبارک . عید سراسر شاد و پر از خاطره های خوبی داشته باشید .


پ.ن ۱ :

تمام دیشب را به حرف هایت فکر کردم. راست می گویی. امروز عمر تقویم کوچک جیبی ام تمام می شود و دیگر کسی سراغی از او نمی گیرد. تمام دیشب تقویمم را ورق می زدم و دنبال خودم می گشتم؛ دنبال روزی که یک سرو گردن از روزهای دیگر بالاتر باشد. دنبال روزی که من توی آن کاری کرده باشم. ۳۶۵ روز، ۳۶۵ روزی که هر ساعتش، هر لحظه اش می شد کاری کرد، کاری که…. ورق های تقویم من اما، خالی و بی حوصله اند. هیچ جای آن هیچ خبری از من نیست. من هیچ روزی را امضا نکرده ام، هیچ روزی به یاد من نمی افتد. امروز تقویم دیگرم تازه متولد می شود، مثل خود من.

خداحافظ سال ۸۸

۷ نظر

۱۸ اسفند روز بوشهر و …

زندگی بیشترش سوختن است

درس آموختن است.

زندگی انتظاری است که آدم ز برادر دارد.

زندگی فانوسی است لب دریای خیال آویزان

میتوان آن را دید و نبیش

روشن است اما به اندازة خویش

زندگی تابلویی است نیمة راه

که ز سر منزل مقصود خبر می آرد

کار او هشدار است

گر مسافر رهش بیدار است

زندگی تجربة تلخ فراوان دارد.

دو سه کوچه پس کوچه و اندازة یک عمر بیابان دارد.

زندگی زندانی است که در آن بیشتر از زندانی, زندانبان دارد.

زندگی دین بزرگی است که بر گردن ماست

*********************************

زمان : ۱۸/۱۲/۸۸ روز بوشهر

مکان : سالن مجتمع فرهنگی بوشهر

ساعت ۱۷:۴۵ بعد از ظهر

دقایق دارن میگذرن و من گوشه ای از حیاط روی یکی از صندلی های مجتمع فرهنگی به انتظار دوستانم نشسته ام رو به دریا و غروب خورشید و دارم تماشا میکنم . هنوز تا برگزاری مراسم روز بوشهر دقایقی مونده و مسئولین در فکر جا هستند که هم استانی های عزیزی که قراره بیان سر پا نباشند . صندلی هایی آورده شد و توی سالن چیده شد . وسایل پذیرایی آماده شد تا از همه پذیرایی به عمل بیاد .

دقایقی رو به غروب زیبا و دل انگیز شهرم بوشهر نگاه میکنم . غرق لذت میشم . اما افسوس که ….

همینجور که محو تماشای غروب نشسته بودم با صدای دوستی که سلام میکرد به خودم اومدم و متوجه شدم که دوستانم دارن میان و تا دقایقی دیگر جشن برگزار میشه و باید وارد سالن بشیم . وارد سالن که شدیم ابتدا چشمهام به سن سالن افتاد به زیبایی تونسته بودند نماد خونه های قدیمی شهر رو درست کنند . توی سالن خیلی ها اومده بودند از مسئولین شهر گرفته تا حالا همین هم استانی های عزیز خودمون و دوستان وبلاگ نویس که یک به یک با افتخار وارد می شدند . آخه قرار بود که در خلال همین جشن از۳ نفر از دوستان وبلاگ نویسی که در مسابقه روز بوشهر شرکت کرده بودند و مقام آورده بودند تقدیر به عمل بیاد .

قرار بود جشن ساعت ۱۸:۳۰ برگزار بشه که با تاخیر ساعت ۱۹ برگزار شد . همین ۳۰ دقیقه تاخیر بسیاری از برنامه ها رو دچار اختلال کرد و بی برنامگی بوجود آورد . ابتدا با آیاتی از قرآن شروع و با سرود جمهوری اسلامی آغاز شد و تا آخر که ….

زمان بندی مراسم خیلی دقیق شده و از روی برنامه پیش نمیرفت . مثلا استاد یا چهره ماندگاری که ۱۰ دقیقه زمان داده بودند تا سخنرانی کنه بجاش ۲۰ دقیقه صحبت میکرد و این خیلی وقت گیر بود . جشنی که قرار بود ۲ یا نهایت ۳ ساعت زمان بر باشه تا ساعت ۲۳ به طول انجامید و این اتلاف وقت بسیاری از هم استانی ها رو ناراضی کرده بود و باعث دلخوری بسیاری شده بود .بعد از سخنرانی مسئولین و اجرای آهنگ های متعدد و اهدا جوایز به چهره های ماندگار و بلاخره بعد از اینکه سخنرانی پایانی رو انجام دادند ، شروع کردند به اعلام جوایز دوستان وبلاگنویس که با تشویق های پی دی پی ۳ نفر برتر رفتند و جوایز خودشون رو گرفتند .

گذشت . ما نیز میگذریم . اما روزی گذرتون به ما میخوره و روزی روزگاری محتاج همین جوانان وبلاگنویس میشید . اونوقت ما اینقدر معرفت داریم . مثل شما بی معرفت نیستیم . درسته عصبی شدیم . درسته خیلی بهمون بی احترامی شد اما با همه اینها بازهم معرفت گذشت داریم . باز هم میگم مثل شما بی معرفت نیستیم .

چقدر دوندگی ، چقدر هماهنگی ،تلفن های پی در پی و هماهنگ کردن با وبلاگنویسان ……. . اما توی این میون نمیتونیم از زحمات دوستان عزیز شورای مرکزی بگذریم .

جا داره از همه این دوستان تشکر ویژه ای کنم . زحمات بسیاری کشیدن .

به قول عزیزی که میگه این نیز بگذرد . میگذره و در گذر زمان محو میشه .

به دوستان عزیزم آرمان و محمد باقر و دوست عزیزی که افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم کسب مقام اول تا سوم رو تبریک میگم . امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و موید باشید .

به دوستانی که مقام جهارم تا دهم مسابقه رو کسب کردند هم تبریک میگم  .

( نمیدونم چه کسانی هستند . ) موفقیت این دوستان رو تبریک میگم .

*************************

جملات کوتاه :

۱ – زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامیتر از آنند که بشکنند . فردا خورشید طلوع خواهد کرد . حتی گر ما نباشیم ….

۲-  سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد ، آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند . بلکه آنقدر است که ما را برای دعا کردن به زانو در آورد …

۳- زندگی چون بادکنکی است در دستان کودکی ، که همیشه ترس از ترکیدم آن ، لذت داشتنش را از بین میبرد …

۴- دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچگاه آنرا به رخ ما نمی کشند . ” ارد بزرگ ” . پس دریایی باش…

۵- خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته …

*******************************

دوستان عزیزم داره روزها میگذره و چیزی دیگه نمونده تا پایان سال . هنوزم نگاه کودکان این سرزمین و این دیار به دستان شماست . هنوزم روی تصمیمی که گرفتم استوار هستم و نیازمند یاری سبز شما . بیایید دل این کودکان رو شاد کنیم . تا خدا هم گوشه چشمی به همه ما داشته باشه . پس یا علی بسم الله …….

***********************

توجه توجه توجه :::::

اطلاعیه :::::::

جلسه مجمع عمومی فوق العاده

به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان استان بوشهر می رساند طبق قانون سازمان های مردم نهاد ،خانه وبلاگ نویسان بوشهر با توجه به درخواست های اعضاء و پیگیری انجام شده توسط  شورای مرکزی ، اولین جلسه مجمع عمومی فوق العاده این خانه را در روز پنج شنبه مورخ ۸۸/۱۲/۲۰ از ساعت ۱۶٫۳۰ تا ۱۸٫۳۰ در سالن شهید آوینی سازمان تبلیغات اسلامی واقع در میدان امام خمینی(ره) شهر بوشهر برگزارمی کند .

( برگرفته از سایت خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر ) .

۱۲ نظر

خدا را کجا یافتی مسافر؟

خدا را کجا یافتی مسافر؟
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود ، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن .
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی ‌رهاورد برگردی . کاش‌ می‌ دانستی‌ آنچه‌ در جست ‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست…
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست ‌وجو را نخواهد یافت و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست ‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود . هزار سال‌ گذشت ، هزار سالِ‌ پر پیچ و خم ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود…
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری ، همه‌ چیز داری .اما آن‌ روز که‌ می ‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی ، غرور کمترینش‌ بود ، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت…
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای ، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست …

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
“من عرف نفسه فقد عرف ربه”
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است…
در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی که آهسته صحبت کند به حرفش گوش می‌دهند. (پل رینو)

________________________________________

راز زندگی :

در افسانه‏ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.  یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون کن.  فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده.  و سومی گفت: راز زندگی را در کوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.  در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی‏افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.

__________________________

آن شب ” زمزم ” زمزمه شادی سر داد و ” مروه ” در تماشای ” صفا”ی یار بود و ” کعبه ” در طواف فرشتگان ، که از حریم خدا محرمی به حرم پا نهاد که صفایش ” مروه ” و شعورش ” مشعر ” و عرفانش ” عرفات ” را به شگفتی می نشاند . او از سمت ” صفا ” آمده بود و ” سعی ” بر وفا کردن به ” عهد ” ازلی ” داشت . بعد از او ” منا ” مذبح منیت بود. او یاد داد که با سنگ ریزه های ” برائت ” ، بت های درون و برون را ” رمی ” کنیم و عرفان ” عرفات ” را بیابیم . او اندیشه ما را ضیافت معرفت می برد و دل های عاشق را با پای ” هروله ” به سوی صحرای نیاز می کشاند .

سلام ساکنان سماوات و زمین با او باد که مباهات آفرینش بود و از راز خلقت کائنات .

میلاد آخرین فرستاده پروردگار محمد مصطفی و امام جعفر صادق بر شما عزیزان مبارک باد .

۱۴ نظر