بنویس مهلت موندن یه نفس بود

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

پ.ن ها :

پ.ن ۱: هفته قبل که گذشت . یه سری اتفاقات افتاد که باعث و بانیش رو واگذار میکنم به خدا .

پ.ن ۲: دوستای مهربونم واسه یه دختر بچه ۴ ساله دعا کنید به دعاهای شما نیاز داره . سرطان خون گرفته . دعا کنید که معجزه بشه و سلامتیش رو بدست بیاره .

پ.ن ۳: جمعه با دوستای خانوادگی رفتیم چاکوتاه . خیلی خوش گذشت . اما فرداش این خوشی از دماغم زد بیرون . مسموم شدم شدید . ۲ روزه تو خونه خوابیم .همه تنم درد گرفته دیگه . ۴۸ ساعت خواب بدون ذره ای که چیزی بخورم . خدایا هیچکسی رو مریض نکن .خیلی سخته مریضی بخدا

جملاتی از دکتر شریعتی

وقتی خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند . وقتی خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم ، گفتند دروغ است . وقتی خواستم گریستن ، گفتند دیوانه است

وقتی خواستم خندیدن ، گفتند دروغ است . دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم …

این جا که منم کسی چه میداند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند  .آشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی

۲۹ نظر

درد دلی با معبود

بنام معبودی که  نظاره گر ماست و حاضربر اعمال ما .

بنام معبودی که خلق کرد جهان و جهانیان را و بنام خالق بی همتا .

خیلی وقته این پست رو میخواستم بذارم اما بنا به دلایلی امروز اون صبر لبریز شد و دیگه اومدم و نوشتم تا شاید کمی ……

خدا جونم سلام .

میدونم ، خودم میدونم … آره خیلی وقته باهات درد دل نکردم . هر وقت احساس دلتنگی و تنهایی میکنم . هر وقت چشمام از اشک های شبانه خیس میشه …

میفهمم مدت زیادیه که ازت دور بودم . باید اعتراف کنم که خیلی وقته تو رو فراموش کردم . خیلی وقته …

حتی خودم رو و اطرافیانم رو هم فراموش کردم .

اما امروز از هق هق واژه ها و دلتنگی هایم منو به خودم آورد . انگار یه دفعه از خواب بیدار شده باشم .

خیلی دلم گرفته . نمیدونم چی بگم ؟ از کی بگم ؟ یا اصن از کجا و و چه جوری شروع به گفتن کنم .

از دل شکسته ام ؟ یا از دلایلی که شکستم ؟ از چشمای خیسم معلومه که . یا از …. نمیدونم .

از دوست داشتنم بگم ؟ از دوست داشتنی که چقدر دوستش دارم اما رسیدن بهش یه آرزوی محال و دست نیافتنیه .

اما اونی که دلم رو شکوند چی ؟؟ چه جوری ببخشمش ؟ واگذارش میکنم به خودت .

کمکم کن . میخوام برگردم به همون روزهای اول . روزهایی که خودم بودم . میخندیدم . سر خوش بودم . نه این فاطمه الانی که غمگین و گوشه گیر شده .

میخوام از این دنیای نامرد با آدمهای سنگی و خشنش خداحافظی کنم .

میخوام بیام پیش خودت . میذاری ؟؟

می خوام حضورت رو حس کنم . این حس قشنگ رو ازم نگیر .

بذار بدونم هنوزم دوستم داری . بذار بدونم بخشیدیم . بهم ثابت کن که فراموشم نکردی .

بذار بدونم هنوزم عشق وجود داره .

خدایا با همه وجودم اسمت رو صدا می زنم و بهت محتاجم . خیلی هم محتاج .

خدایا میدونم که میدونی چقدر دوستش دارم . اما چه فایده …. چه جوری بهش بگم ؟؟؟

خودت کمکم کن .

توی زندگی همه آدمها غم ها و شادی های بسیاری هست .

نمیشه گفت نیست . منم برای خودم غم هایی دارم . شادی هایی دارم . دلخوشی ها و دلبستگی هایی دارم .

برای همه این داشته ها شکرت خدا . تنهام نذار . محتاجتم .

اگر غمگینم واسه خودم دلایل خاصی رو دارم .

و اگر شادم بخاطر وجود دوستان خوبی هست که دارم و خانواده خوبی که همیشه کنارم هستند .

یه ضرب المثلی هست که میگه

گر خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو .                 منم واسه همینه که وقتی با دوستام هستم همه سعی و تلاشم رو میکنم که مثل دوستام شاد باشم .

خیلی حرفها واسه گفتن داشتم اما فرصتی برای نوشتنشون نیست . باشد برای روزهای دیگر اگر عمری باقی بود .

پینوشت ها :

پ.ن ۱ : تولد مریم خیلی خوب بود . خیلی خوشحالم که تونستم پذیرای مهمان های تولد یک دونه خواهرم باشم .دست همه دوستان درد نکنه . خیلی زحمت کشیدین .

پ.ن ۲ : امسال روز تولد خودم مصادف شده با یه روز عزیز برای من . اربعین سالار شهیدان ( امام حسین و یارانش )

پ.ن ۳ : خوشحالم بابت اینکه تونستم چیزی رو که میخواستم بگیرم هم واسه خودم هم واسه مریم .مبارکت باشه عزیزم . ایشالله عکسهای خوبی باهاش بگیری .

پ.ن ۴ : دلم بدجور یه مسافرت میخواد . حتی اگر شده برای یک روز .

پ.ن ۵ : حالم از هر چی که دور و برم هست داره بهم میخوره . از زالوهایی که دارن تو جامعه زندگی میکنن . از اونهایی که دم از شهری بودن و با فرهنگ بودنشون میزنند .

پ.ن ۶ : روزهایم تکرار تکرار میشه تا به شب برسه . و دوباره طلوع و غروبی دیگر برای روزی دیگر .دیگه خسته و نا امید .

پ.ن ۷ : همه دلخوشیم بودن با شما دوستای گلم هستش .

تشکر نوشت : از همه دوستای وبلاگی عزیزم تشکر میکنم که با این همه نوشته ( منگه ) من رو دارن تحمل میکنند .

دارم سعی میکنم خوبی ها و بدی ها رو از هم تفکیک کنم و به یه نتیجه برسم .

۲۶ نظر

در زندگی لحظاتی هست ….

در زندگی لحظاتی هست ….

لحظاتی که میل به زندگی در وجود آدمی ، در روحش و در تک تک سلولهایش فوران میکنه .

لحظاتی پر از خواستن و خاستن و خواسته شدن .انگار که همان لحظه به دنیا آمده باشی . ناگهان دنیا و هر چه که در اوست ، که تا پیش از این مثل یه تصویر سیاه و سفید خسته کننده از کنارش رد میشدی ، رنگ میگیره .

از یک چاله آب بد بو و نا چیز که حتی انگیزه ای نداری سنگی به درونش بیندازی ، به دریای خروشان و بی مرزی تبدیل میشه که دلت میخواد با همه خستگیت بهش تن بدی و تا هرجا که رسیدی بری .

در این لحظات ، مثل وقتهایی که از یک خواب آزار دهنده بیدار بشی احساس سر خوشی میکنی . ناگهان خودت رو با یه فرصت عجیب و استثنایی بنام زندگی مواجه میبینی که میتونی هر کاری باهاش کنی .

چقدر فرصت ؟ چقدر امکان ؟ چقدر زیبایی ها که دیده شده ، چقدر شنیده ها که شنیده شده و چقدر اجسامی که لمس میشده اما  لمس نکردیم …چه دانش ها و فرزانگی ها که کسب نکرده ایم … چه لذت ها و رنج ها که نبره ایم … چه آرزوهایی که فراموش کرده ایم …

دلمان می خواهد از اعماق وجودمان زندگی   را در آغوش بگیریم .

وقتی می خوابیم … وقتی می خندیم … وقتی کار میکنیم …. وقتی گریه میکنیم … وقتی فقط نگاه میکنیم … و یا وقتی فقط میشنویم … هر وقت و در هر زمان و در هر حالی حواست باشه که با تمام وجود در اون لحظه و درر اون موقعیت حاضر باشی و رمز اون لحظه رو کشف کنی .

پ.ن ۱ : به نظر شما دوستان رمز  اون لحظه چی میتونه باشه ؟

پ.ن ۲ : شاهین که گل کاشت . اصن کولاک کرد . ایشالله این پیروزی هاش تداوم داشته باشه . و  بتونه موفقیتهای بیشتری رو کسب کنه و پله های ترقی رو طی کنه .

پ..ن ۳ : آقا  دوستان ( خواهران و برادران ) اعضای همیشه در صحنه وبلاگی کی این امتحاناتون تموم میشه که بریم بیرون ؟ عامو حوصلمون سر رفته ها . چیــــــــــــــش !!!

پ.ن ۴ : چه زود یک سال از رفتنت گذشت آکای عزیز . روحت شا و یادت گرامی باد آکای عزیز و مهربون .

دلنوشت :

قدم زدن . بارون . آب انار . دوستان . تفریح . گرددش . هلیله . شام کاکتتوس . مسافرت و ……….

خوش . خرم . سرحال باشید

۲۹ نظر

تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

.::مریم خانومی بیستمین سال آغاز شدنت را تبریک می گوییم::.

خواهری عزیزم تولدت مبارک باشه . ایشالله ۱۲۰ ساله شی خواهری عزیزم .

کلی آرزوهای خوب خوب واسه تو عزیزم

۲۹ نظر

خیلی دور … خیلی نزدیک

چند روزی از تولد یک سالگی وبلاگم میگذره و من گذر زمان رو توی این یک سال و چند روز متوجه نشدم . یک ساله که از نوشتن و داشتن وبلاگم میگذره . اول توی بلاگفا بودم و بعد به وردپرس. اینم هدیه تولدم بود که یه دوست عزیز بهم داده بود . توی این یک سال اتفاقات هم خوب و هم بدی گذشت . خوبهاش رو که خیلی دوست دارم و همیشه با یاد آوری اون لحظات شیرین لبخند امیدی روی لبهام میشینه . امید به زنده بودن و زندگی کردن .

توی این یک سال دوستان وبلاگی خوبی پیدا کردم . دوستان خوبی چون ( میلاد . روزبه . سمیه . مهشید . رضا عبدو . عسلی و …. ) دوستان عزیزی که دیگه یادم نیست اسامیشون . اما تک تکشون رو دوست دارم . ( دوستان قبلی رو نام نبردم چون پیشتر از این با همشون آشنا بودم .

به بهانه ی یک آغاز

یک ساله دیگه هم فرصت زندگی پیدا کردم . رفتم و بازگشتم . یافتم و نیافتم . خندیدم و گاه گریستم . بین هوشیاری و نا هشیاری نوسان کردم . نزدیک شدم و دور از همه . رنج بردم و لذت بودن در کنار شما . سکوت کردم و فریادی نکشیدم .

خیلی دور چه زود گذشت و خیلی نزدیک سالهای دیگری را پشت سر خواهیم گذاشت تا به اانتها برسیم .

خیلی دور چه آرزوهایی داشتم و خیلی نزدیک نیمی از اون آرزوها بر باد و به دست فراموشی رفتند .

نمیدونم این سالها هم شاید خیلی دور ، خیلی نزدیک گذشتند تا به اینجا رسیدند . ابتدا با رویای بودن تو و در انتها بدون اثری از تو و چقدر من خوشحالم که بلاخره با مدد و یاری خدای خودم تونستم ذهنم رو از همه خیلی دورهای زندگیم پاک کنم . بی نهایت خوشحالم .

بودند دوستان عزیزی که بهم توی این قدمی که میخواستم بردارم کمک کردند و همراهی . که از تک تکشون تشکر میکنم . گرچه ابتدا وقتی پای نهادم توی این راه دشوار به تصور اینکه سخت است داشتم جا میزدم اما دوستان بسیار مهربونی داشتم که کمکم کردند تا مسیر گام نهادنم رو به راحتی و بدون ذره ای سستی بردارم و من بی نهایت سپاسگذارشون هستم .

و چه زیباست زندگی بدون دیدن کابوسهای شبانه و بغض های بی نشانه . چه زیباست اونی که اون بالا نظاره گر ماست . چه زیباست لبخندهای خداوندی و من خوشبخت تر از اونی هستم که بودم .

خوشبخت چون خدایی دارم که پناه گاه دلتنگی هایم بوده و هست .

خوشبخت چون خانواده ای دارم دلسوز و مهربان و همراه .

خوشبخت چون خواهری دارم به لطیفی برگ گل و دوست داشتنی و عزیز .

و خوشبخت تر چون دوستانی بسیار همراه و دوست داشتنی * خواهران و برادران عزیزی *  دارم که همیشه و همه جا همراه همیم . چه در شادی و چه در غم .

آری من از داشتن این خوشبختی ها خوشبختم .

در انتهای این همه خوشبختی اما آرزویی دارم دست نیافتنی و محال

اما باز هم خدای خودم رو شاکر و سپاسگذارم .

در انتهای

تولد نوشت پیشاپیش تولد یه دونه خواهر خودم و دوست عزیزم رو تبریک میگم . امیدوارم که سالیان سال زنده باشید و موفق تو تمامی مراحل زندگی

پ . ن :

از پ .  ن خبری نیست این دفعه

۳۶ نظر

خیلی سخته ….

دکلمه زیر از مریم حیدرزاده هستش با نام خیلی سخته
نمیدونم چرا با خوندن این دکلمه یه حس عجیبی پیدا کردم . اشک صورتم رو پر کرد .
واسه اینکه جلوی چشمام باشه این دکلمه گذاشتمش اینجا . نمیدونم شما با خوندن این دکلمه چه حسی پیدا میکنید .
خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

مریم حیدرزاده

بریم سر وقت پی نوشت ها :

پ.ن ۱ : این روزها جدا خیلی داره سخت میگذره ها . واسه من که اینجوریه . واسه شما دوستان چطور میگذره ؟؟

پ.ن ۲ : امتحانات هم که شروع شده و دیگه با بچه ها نمیشه رفت بیرون . همشون درس و امتحان دارند . این وسط گناه من و اون دوستایی که امتحان نداریم چیه ؟؟؟ ها ( ایموشن لی لی پوت چوب به دست :دی )

پ.ن ۳ : از یه دوست عزیز تشکر میکنم . اون دوست عزیز باهام حرف زد و گفت که استعدادت خوبه تو عکاسی منتها منتها اگه بیشتر دقت کنی . حالا تصمیم گرفتم برگردم کارگاه عکاسی اما بیننده خاموش جلسات کارگاه باشم و هرگاه که حس کردم عکسی که گرفتم خوب شده اون وقت عکسم رو میبرم که شرکت کنم تو جلسات نقد عکس .

پ.ن ۴ : از دیروز شروع کردیم افتادن به جون هر چی پارچه که داریم و دادیم به خیاط که برامون لباس بدوزه .

خاطره نوشت مربوط به عروس پ.ن ۴ :

آخه روز شماری برای اون ۲ تا عروسی که بعد از ماه صفر داریم داره شروع میشه . عروسی بهترین دوستم و همبازی بچگیهام . دوست عزیزی که فاصله سنیمون همش ۶ روزه و کلی با هم جوریم . دوستی که دارم با وجودی که داره ازدواج میکنه  ولی باز هم سعی میکنیم هر چیزی که میخریم شبیه هم باشه .

آخی یادش بخیر کلاس سوم ابتدایی که بودیم همه وسایل هامون رو شبیه هم خریدیم . از کیف . کفش . مانتو . دفتر و ….. ( البته اون موقع خیلی شبیه هم بودیم . طوری که معلم ها جابجا میگرفتنمون :دی )  یه روز معلم کلاسشون من رو با دوستم اشتباه گرفت و هی پیله میکرد که چرا سر کلاس نمیای . حالا هی ما اصرار که بابا من شاگرد تو نیسم . ول نمیکرد ها آخر سر مجبور شدم برم یه زنگ سر کلاسش بشینم که دوستم حاضری بخوره . شانس آوردم که اون ساعت ما هنر داشتیم . و زنگ بیکاری بود . اینقده حال میداد چون معلممون  آشنا بود و من ترسی از غیبت واین ها نداشتم .

ها راستی واسه عروسی این دوستم قراره عکاسشون باشم و باید از صبح با عروس باشم .  :دی

مجتبی جون اون چک رو از همین حالا آماده کن که دیگه بعد تو اون وضعیت نخوای چک بدی  :دی

بهترین دوستم . بهترین همبازی کودکیهام و بهترین همسفر مسافرت هام  دوست دارم و برات آرزوی  خوشبختی میکنم .

وییییییییی خیلی شد .

ببخشید دیگه .

۳۴ نظر

داستان …

وقتی این داستان رو خوندم خیلی خوشم اومد ازش .

هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .

احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .

دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .

صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.

صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که …

خلوت بی تو معنا نداره …

اینجا بدونه نازنینم صفا نداره …

اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.

پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .

کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .

– الو سلام داداش

– سلام عزیزم

.

.

.

– راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام …

– خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .

خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.

پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .

او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون …

ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .

پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.

کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .

کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .

کمبودی مثل کمبود یه احساس …

احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه …

کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .

پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .

ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.

اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .

ولی آخرش چی؟

پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.

اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.

برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت …

ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن

ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من

ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر

تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی

یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت

ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته …

احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.

پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .

چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.

اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده …

خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.

و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .

چون اون مرده بود …


اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست …

مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..

پ.ن ۱ : دیشب ( پنجشنبه ) با دوستان عزیز وبلاگی رفتیم به دیدار آیین و آینه عزیز ( آیین و آینه عزیز خیلی خوشحال شدم که دیدمتون ) .

پ.ن ۲ : سال نو میلادی رو هم به همه دوستان عزیز تبریک میگم . واسه همه آروزی موفقیت میکنم و امیدوارم که سال ۲۰۱۰ میلادی سالی پر بار برای همه مردم جهان باشه . سالی بدون خشونت و جنگ و …. . سالی سراسر صلح و دوستی .

تولد نوشت : داش سعید تولدت مبارک . ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشی .

۱۷ نظر