دی ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۱ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام
خوبید ؟ عزاداری هاتون قبول باشه دوستای عزیزم
امسال هم مثل پارسال با دوستان وبلاگی بودم این ایام رو . به قول یکی از دوستان که گفته خیلی متفاوت بود . درست گفته واسه منم متفاوت تر از پارسال و سال های پیش ترش بود .
با دوستان وبلاگ نویس بودیم .
شب شمع زنی که به گفته خیلی ها تنها مربوط به استان بوشهر هست رو با دوستان گذروندیم . شبی که درب تمامی خونه های چهار محل بوشهر ( بهبهانی – شنبدی – کوتی – دهدشتی ) به روی همه عاشقان ثارالله بازه و آماده پذیرایی از این عزیزان هستند .
وقتی میری تو این خونه ها که بخوای شمع روشن کنی یه حس خواستی بهت دست میده . من به شخصه وقتی میرم شمعی روشن میکنم بغض گلوم رو میگیره و اشک چشم هام رو پر میکنه .
تو بیشتر خونه ها وسایل پذیرایی از قبیل آرد روغن – نون و حلوا – شیر کاکائو و کیک و …. هست .
عکسهایی که گرفتیم گویای همه چیز هست .
بوق مسجد امام
بوق مسجد بهبهانی ( عکس از روزبه کنین )
منبر شمع زنی ( عکس از روبه کنین )
منبر شمع زنی ( عکس روزبه کنین )
منبر شمع زنی ( عکس از روزبه کنین )
دسته حیا مظلوم ( مسجد بهبهانی )
دسته موزیک( مسجد بهبهانی )
دسته حیا مظلوم ( مسجد کوتی )
دسته موزیک ( مسجد بهبهانی )
سید عبدی یاحسینی ( یکی از اشکون زنهای برجسته بوشهر )
تعدادی از عکسها رو روزبه کنین و مابقی عکسها رو خودم گرفتم .
۲۸ نظر
آذر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۱ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام .
سلام بر لب تشنه حسین و یارانش .
سلام بر حسین که قیامش حسینی شد و حسینی ماند .
سلام بر شهید و شهیدان کربلا .
سلام بر کربلا .
السلام علیک یا ابا اعبدالله .
یک سالِ که چشم انتظار شبهای محرم هستم . شبهایی که گوشه گوشه اش برای من پر از اندوه .
شبهایی که با گوش دادن هر صدایی شوق دوباره زنده شدن رو در وجودم پدید میاره . شوقی که از خدای خودم میخوام عمری دوباره بهم بده تا بتونم باز هم توی سالهای بعد یکی از عزاداران شهیدان کربلا و امام حسین باشم .
عاشق صدای سنج و دمام و نوای نوحه خون هستم . عاشق اون واحد گفتن های نوحه خون و اون ریتمی که باهاش سینه میزنند .اون صدای کوبیدن چوب که میخوره به پوست دمام .
صدای جینگ جینگ سنج . صدای اشکون زدن اشکون زن که میشکونه صداها رو . صدای بوق که ریتم میده به دمام . همه و همه واسه منی که عاشق بوشهرم خاطره هست .
شب عاشورای امسال هم به ماننند سالهای پیش میریم چهار محل . جایی که واسه من به همراه خاطرات زیادی هست . آخه بعد از یک سال انتظار دوستان دوره راهنماییم رو میبینم .
دوستانی که خیلی خاطره ها باهاشون دارم .
هر ساله شب عاشورا که درواقع شب شمع زنی هستش توی بوشهر و خصوصا توی چهار محل ( بهبهانی . کوتی . دهدشتی . شنبدی ) منبرهای شمع زنی برپاست .
شمع زنی هم آیین و رسم خودش رو توی جنوب داره . منبرهایی که گاه یک طبقه و کاهی هم بیشتر تا چهار طبقه میرسه و از روزهای قبل شروع به آماده سازی منبر میکنن . گل درست میکنند و پایه میزنند و …. خلاصه کلی کارای دیگه .
توی این شب تو کوچه های تنگ و تاریک محل دور میخوریم و توی هر خونه ای که منبری برپاست شمعی روشن میکنیم و آرزویی میکنیم .
یکی از آرزوهایی که من پارسال کردم واسه مشغول شدنم تو یه اداره دولتی بود که الحمدالله الان مشغولم و راضی ام .
پارسال که عاشورا واسه من پر از خاطره بود .
امیدوارم امسال هم به خوبی پارسسال باشه و بتونیم یکی از عزاداران سیدالشهدا باشیم .
پ . ن ۱ : بعد از دو سال اتفاقی زنگ زدم خونه یکی از دوستام . باورم نمیشد که اومده باشه بوشهر . کلی خوشحال شدم . باهاش هماهنگ کردم که شب عاشورا جای هر سالی باشه تا همه با هم باشیم . من . مریم .خورشید . مهرنوش . مریم . پگاه . خدایا مرسی
پ . ن ۲ : یکی دیگه از دوستانمون هم بعد از تعطیلات میاد ایران . قبرس درس میخونه .
پ . ن ۳ : هرگاه که دلتنگی یاد خدا خیلی آرامش دهنده هست . مرسی خدا جون که هستی .
پ . ن ۴ : وقتی یکی رو داشته باشی حرف بزنی باهاش خیلی لذت بخشه .
پ . ن ۵ : امسال . تاسوعا . عاشورا . شب شمع زنی . بلاخره یه پایه اساسی پیدا کردم که باهام باشه . البته که با دوستای گلم هم هستم .
پ . ن ۶ : شب یلدا مبارک ( البته الان ساعت ۴ بعد از ظهر هستا ) شما پ.ن ۶ رو شب بخونید . :دی
پ . ن ۷ : حذف شد .
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای
افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را
این ایام عزیز رو به همه شما عزیزان و پیروان امامان تسلیت میگم .
نزدیک نوشت ۱ : همش ۳ روز دیگه مونده .
نزدیک نوشت ۲ : همش ۲ روز دیگه مونده .
۱۸ نظر
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
چندین و چند ساله که تکرار می شن اما تکراری نمی شن .همه ساله مردم به عشق اونی که پسر فاطمه س و به نشونه ی اینکه یه عزیزی رو از دست دادن، محرم رو عزا می گیرن و خونه هاشونو، مسجداشونو، تکیه گاهاشونو سیاه پوش می کنن. هر سال واسه اونی که بهش می گن”حسین” سینه می زنن و کلی نوحه و.. می خونن.
میگن توی این روزا یه مردی با خانوادش رهسپار یه سرزمینی شد که این روزا بهش می گن “کربلا” می گن داشته می رفته طرف “کوفه” می گن مردم اونجا چه رقعه هایی که ننوشته بودن واسه اومدن اون آقا و نجات مردم اونجا از دست حاکم بلاش. اما بعد نمی دونم چی شده که همه می زنن زیر همه چیزو اون مرد بزرگ و خوانوادش رو تنها می زارن، حاکم اون زمون هم واسه رو کم کنی لشکر کشیده و خلاصه اینکه یه جنگ می شه . می گن یه طرف،لشکر ۷۲ نفره بوده ، اون طرف هم خیلی خیلی زیاد بوده. می گن اون آقا به همه گفته که کشته می شن.
همه ساله این ماجرا رو واسه خودمون تکرار می کنیم. اما چند نفر از دلیل این ماجرا می پرسن؟ و چند نفر دلیل این اتفاقات رو می دونن؟
تاسوعا و عاشورا فرصت خوبیه که بدونیم آزاد بودن و آزاد زندگی کردن یعنی چی؟ و بفهمیم بهای یه زندگی آزاد چه قدره. یه فرصت خیلی خوب تا لااقل خودمون رو آزاد کنیم از خیلی چیزا و البته بهاشونم رو پرداخت کنیم.
فرا رسیدن ماه محرم و تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه پیروان راستین این امام بزرگوار تسلیت میگم .

پی نوشتهام :
پ.ن ۱ : یه متن خیلی زیبا آماده کرده بودم درباره عاشورا اما نمیدونم کجاست ؟؟
پ.ن ۲ : امیدوارم امسال هم بتونم یکی از عزاداران امام حسین باشم .
پ.ن ۳ : اگر خدا بخواد امسال یه مراسم عزاداری کوچولو هم دارم اما تو خونه یکی از دوستامون پذیرای عزاداران هستیم .
پ.ن ۴ : امسال دیگه میخوام بجای آرشیو فیلم های محرم ، برم واسه عکاسی . تا بتونم یه آرشیوی از عکسهای محرم داشته باشم .
پ .ن ۵ : هدفی که مدتها دنبالش بودم ” عکاسی “ رو بنا بدلایلی دیگه نمیخوام دنبال کنم و فقط واسه دل خودم میرم عکاسی .
پ.ن ۶ : شبهای تاسوعا و عاشورا هم دارن میرسن و دل من از اندوه پرشده . تو این شبها دلم میخواد بشینم و از ته دلم گریه کنم . گرچه بعد از اینکه از مراسم ها برمیگردیم یه دل سیر گیره میکنم .
پ.ن ۷ : امسالم این شبهای عزیز رو با دوستان گلم که پارسال هم با هم بودیم قراره بریم عزاداری .
پ.ن ۸ : امسال – منبر ایرانی – دوستان دوره دبستان . دیدارهای تازه – خیلی دوستون دارم .
پ.ن ۹ : حال روحی چندان مناسبی تدارم . خدایا خودت کمکم کن .
۲۱ نظر
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۵ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران !!!
وه چه زیبا بود باران !!!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا

داشتم توی نت میگشتم که چشمم به این داستان کوتاه افتاد . یه جورایی به دلم نشست .
گنجشک و خدا
… روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید ؛ من تنها کسی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینهی توست.
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسیام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بیموقع چه بود؟ چه می خواستی از لانهی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ …
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
سکوتی بر عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانهات بود ، خواب بودی. باد را گفتم تا خانهات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطهی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی…
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد…
پ.ن ۱ : چه بارون خوشی زد امروز . خیلی دلم میخواست میرفتم زیر بارون و قدم میزدم . اما نشد .
پ.ن ۲ : دوست عزیزم تولدت مبارک . ایشالله ۱۲۰ ساله شای عزیزم .
پ.ن ۳ : برد تیم شاهین هم تبریک میگم . ایشالله این برد براشون خوب باشه و شاهد بردهای بیشتری از این تیم محبوب جنوبی باشیم .
غمگین نوشت :
نمیدونم چرا وقتی فهمیدم رفته با یکی دیگه !! ناراحت که نشدم هیچ . خوشحال هم شدم بشدت…..
ولی خیلی دوست داشت یجوری غیر مستقیم به من بفهمونه که مثلا اونی که من باهاشم از تو بهتره و خشکل تره !! و از اینجور چیزا !! این کاراش هم بیشتر منو میخندوند تا ناراحتم کنه !! ولی تنها چیزی که یکم ناراحتم کرد این بود که هنوز دوست داره تو مسایل من یجورایی کنجکاوی و دخالت کنه که این یکی رو امیدوارم دست براره …
۳۳ نظر
آذر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۱ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
هلیله ۱ - هلیله ۲ و حالا هلیله ۳
میگن تا ۳ نشه بازی نشه ها . حالا هم ما ۳ بار رفتیم هلیله که هر ۳ بار با کوله باری از خاطرات خوب و شیرین و کلی عکس برگشتیم .
همونطور که تو وبلاگ محمود انصاری اطلاع دادیم قرار بر این شد که با دوستان وبلاگ نویس روز عید غدیر رو بریم هلیله . که میشد هلیله ۳ .
برج . انتظار . دوستان منتظر بلاخره رسید .
حرکت . جاده . ماشین . هلیله .
رسیدن به مکان هلیله ۱ و ۲ .
ایستادن در انتظار نشستن .
مهندسی کردن دوستان عمرانی . ( عمرانی هاش صلوات )
معرفی دوستان جدید الورود .
آماده کردن صبحانه . نون . پنیر . حلوا شکری . خیار . گرجه . چای همراه با بارش شدید باران .
رفتن به سمت ماشین .
ثبت کردن و دیدن دوستان که عین خیالشون نبود و داشتن زیر قطرات تند بارون عشق میکردن .
جمع آوری همه اونچه که پهن کرده بودن .
پیاده به سمت ساحل و یاد آوری سریال لاست .
عکس . شادی . شن بازی . فیگورهای مختلف . عکس های تکی . غیر تکی . دسته جمعه . مدل آجی یی .
برگشت به جای اول . درست کردن چاله برای آتیش . سیخ زدن کباب ها .
باد زدن آتیش . این بار تعداد نفرات زیاد بود .
بالا رفتن محمد از درخت واسه گرفتن عکس .
آماده شدن جوجه ها و یخ کردن ما .
رفتن به سمت خونه . هادی . خودم . لیا . فروغ .
درست کردن چای . برداشتن انواع لباس های گرم .
فرشته .
برگشت به سمت دوستان .
فوتبال . له شدن پای مریم توسط عوامل نفوذی دشمن .
خوردن ناهار با اعمال شاقه . زیر بارش بارون . داستانی داشتیم .
ناهار . جوجه کباب . گرجه کبابی . نون . دوغ . نوشابه . چیپس .
جمع آوری وسایل و حرکت به سمت ساحل .
مزدا . جیغ . سر و صدا . کِل زدن . شادی . خوندن انواع شعرهای جنوبی . کَر شدن گوش هام . جیغ های بنفش .
امین گوشهات سالمه ؟؟؟
ساحل. نشستن روی شن های خیس .
خوردن کلی خوردنی های خوشمزه . کیک . میوه . چای . چیپس . پفک . پفیلا . تخمه .
عکس های تکی . غیر تکی . عارفانه میلاد ( که خیلی باحال شده ). البته دست روزبه درد نکنه .
خنده های شاد ِ شاد دوستان .
خوابیدن محمد باقر توی اون همه سر و صدا .
و در انتها گرفتن عکس یادگاری دسته جمعی .
*****
****
***
**
*
پ . ن ها :
پ . ن ۱ : از اقای حسینی بابت تدارک این اردو بسیار زیاد تشکر میکنم .
پ . ن ۲ : از ردپای عزیز بابت خرید وسایل تشکر میکنم .
پ . ن ۳ : بعضی از دوستان که از زیر دادن عیدی در رفتن . با این حساب عید همه مبارک با تا خیر .
پ . ن ۴ : خیلی بارون خوشی زد .
پ . ن ۵ : جای دوستانی که نبودند مانند دفعات پیش خالی .
پ . ن ۶ : هلیله ۳ رفت تو بایگانی خاطرات ریز و درشت بودن با جمع وبلاگ نویسان .
در انتها عکسهای هلیله :


عکس زیر از محمد گشمردی . محمد شرمنده که عکست رو برداشتم .

عکس دسته جمعی زیر همه دوستان هلیله ۳ . با تشکر از مجتبی .

اطلاعیه :
از دوستانی که مایلند عکسهاشون رو داشته باشند لطفا هر چه سریعتر فلش مموری یا DVD برام بیارن تا عکسهاشون رو رایت کنم .
عکسها شامل تولد ها . افطاری . هلیله ۱٫۲٫۳ . جشن آوای مهر . روز آشی . گودبای پارتی رضا . انتخابات ریاست جمهوری . آش پشت پای حاج حسین . ولیمه حاج حسین و … ( البته این قسمت شامل یه سری از دوستان میشه )
فیس بوکی هاش یالا برن تو فیس بوک عکسهای هلیله ۳ رو ببینند . زودیییی :دی
۳۸ نظر
آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۵۶ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی، ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود…آهسته آنرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
چرا ما نباید گذشت و ایثار و فداکاری رو بیاموزیم ؟؟؟
پ . ن ها :
پ.ن ۱ : چی میخواستم بگم یادم نیست .
پ.ن ۲ : دلم یه کاسه بزرگ بستنی گردویی ( بابا بستنی ) میخواد . ( نه که حالا خیلی بستنی میخورم )
پ.ن ۳ : باز دلم از اون فالوده انارهایی هستا که مجتبی میگه خوشمزه هست از اونا میخواد . :دی
پ.ن ۴ : ۴ روز تعطیلی و یه مسافرت کوتاه خیلی میچشبه . مگه نه ؟؟؟
پ.ن ۵ : فردا شب هم میخوام با دوستای یونی برم عروسی . امیدوارم که خوش بگذره .
پ.ن ۶ :بعد از چند سال همبازی دوران کودکیم رو دیدم . خیلی تغییر کرده بود . اما همونجور شیطون بود .
هیچوقت بلایی که سرش آوردم رو فراموش نمیکنم . یه روز سرد زمستونی و یه لیوان پر از آب یخی که ریختم روش و اون شوکه شده بود . ( این تلافی زدن توپی بود که بعد از مرخص شدن از بیمارستان بهم زده بود ) .
پ.ن ۷ : ۲چند روز تعطیلی هفته پیش که همش کنار دریا بودیم و از این هوای عالی نهایت استفاده رو بردیم . کنار دریا . غروب آفتاب . نم نم بارون همه اینها بود . اما جای تو خیلی خالی بود .
پ.ن ۸ : واسه دوستای خوبم که روز جمعه کنکور دارن بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم موفق باشن .
محمد این سری کیک سر جلسه رو واسه من بیار . :دی
۱۸ نظر