داستان

سلام .

خوبید ؟

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت رو به تک تک شما عزیزان تبریک میگم .

باشد که رهرو راه این بزرگواران باشیم .

*******************

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

از خوندن این داستان کوتاه چه چیزی رو به خاطر میارید ؟

هر چیزی رو که به ذهنتون میرسه اینجا بگید .

*****************

پ . ن ۱ : از دوستان عزیز و همیشه در صحنه وبلاگی از این محیط میتونید برای استفاده از چت روم استفاده کنید . :دی

یه چت روم دیگه هم هست . این وبلاگ

پ . ن ۲ : دلم میخواست این شب ها توی حرمش باشم . کنج حرمش بشینم و به گوشه گوشه حرمش نگاه کنم و باهاش درد دل . اما قسمت نبود .

امیدوارم همیشه ایام به کامتون باشه و لبتون پر از خنده .

و

تبریک نوشت

به وحید عزیز و مریم عزیزم خیلی تبریک میگم . امیدوارم قدم این گل پسر پر از برکت و خوشی باشه براتون .

آقا کی بیایم شام بخوریم ها ؟ :دی ( نکته مهم اینه )

خدایا نوشت : خدا جون بابت نعمتی که روز پنجشنبه دادی ممنون . مرسی . بسیار خوشمان آمد . فقط خدا جون اگه میشه به این ابرها بگو یواش تر بهم بزنن . صداهاشون خیلی بلنده . خو من از صاعقه می ترسم .

۴۱ نظر

انتخابات خانه وبلاگ نویسان

ابتدابعد از سلام و ضمن احوال پرسی و اینا ……

بخش خبر نامه بلاگ رو به صمع و نظر شما میرسونم .

پس بجای شنیدن لطفا بخوانید . ( من مثل لی لی پوت با کلاس نیستم که صدام رو آپلود کنم . دیگه ببخشید ) :دی

کپی شده  از وبلاگ هادی

بعد از کلی جلسه و نشست و بحث و حدیث آخر به این نتیجه رسیدیم که با همت دوستان دوباره شورای مرکزی خانه وبلاگ نویسان بوشهر که زیر نظر سازمان ملی جوانان مجوز فعالیت داره رو به سرانجام برسونیم .

از تمامی دوستان وبلاگ نویس بوشهری دعوت میکنیم تا با مراجعه به سایت خانه که به همت دوستان راه اندازی شده رفته و در صورت صلاحدید نسبت به ثبت نام انتخابات شورای مرکزی دوره دوم اقدام نمایند .

توضیحات تکمیلی بیشتر در سایت خانه موجود میباشد .

وبلاگ نویس عزیز بوشهری
تو هم با ما همراه شو تا استانی مجازی و بدون محرومیت را بنا کنیم

************************

تشکر نوشت :

از همه بچه های عزیزی که واسه راه اندازی سایت خانه زحمت کشیدند تشکر میکنم .

هادی حسینی عزیز ببخشید متنی بهتر از متن شما پیدا نکردم واسه معرفی خانه .


********************************

این داستان کوتاه رو تو یکی از سایت ها خوندم .گفتم واسه شما عزیزان هم بذارمش ، تا استفاده کنید .

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و … با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود  نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرارداد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : ” هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد ” .

این جمله ای که گفته هر سد و مانعی میتونه یه شانس برای تغییر زندگی انسان باشه رو من کاملا باهاش موافقم چون بهش رسیدم و تجربه اش کردم .

موانع بزرگی که جلو پامون میاد رو سعی کنیم به بهترین شکل و با عقل و درایت کامل برطرف کنیم . بعضی اوقات شده همین موانع بزرگ ما رو به موفقیت رسوند ه .

لااقل در مورد خودم که اینطوره . درمورد شما ها نمیدونم .

خوب بریم سر وقت پی نوشت ها

پ ن ۱ : شرکتمون تو نیروگاه عوض شده و تا آخر ماه  تسویه می کنند باهامون و بعد یه شرکت دیگه باهامون قراره ایشالله قرار داد ببنده . برام دعا کنید که موندگار باشم اینجا .

پ . ن ۲ : دلم همچنان پیاده روی میخواد . فعلا  دو ، سه نفر پایه واسه پیاده روی اعلام آمادگی کردن . از خانوم های بلاگ نویس هر کسی پایه هست بهمون خبر بده که همه با هم بریم . اینجوری بیشتر پیاده روی حال میده . آجی لی لی پوت . آجی ردپا . سمیه اعلام آمادگی کردن . بیاین خوش میگذره ها . میریم پیاده روی بعد هم میریم رستوران یه چیزی میخوریم دیگه :دی

پ . ن ۳ : همچنان از دوستان عزیز همیشه در صحنه بلاگی تقاضا میشه اونهایی که میخوان بیان سینما فیلم بی پولی زودتر یه برنامه بچینند تا بریم دیگه .

پ . ن ۴ : به این بلاگ سر بزنید . این پستش به دلم خیلی نشست . یه جورایی من و که بچگی تو دوران بچگی خودم نکرده بودم رو به اون  دوران برد .

پ . ن ۵ : دوستان بلاگی اعضای خانه بلاگ نویس بابا حوصلون سر رفت . یه اردو ترتیب بدید دیگه . تا بریم هلیله یا پارک لیان . ( اما خارج از بوشهر نباشه ) .

یه جشن هم ترتیب بدید دیگه نور علی نور میشه ها . یه جشن بهتر و وسیع تر از آوای مهر . ( آخی یاد جشنی که گرفتیم بخیر . هر گاه یاد اون روز میوفتم به ناگاه اشک چشمام رو پر میکنه . روز خیلی خوبی بود و همینطور جشن خیلی خوبی )

پ . ن ۶ : مدرک اصلی دوره کاردانیم گفتن تا عید میاد . امیدوارم که به موقع برسه مدرکم که تحویل سایت بدم .

پ . ن ۷ : کاش میدونست که چقدر دوسش دارم و دلم براش تنگ شده اون وقت این کار رو با من نمیکرد .

۱۲ نظر

مه پاره

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دل ها قرار
مجنون مهرویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی
ما را پریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار ، مردم هوار
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار
می میزنم می میزنم جام پیاپی می زنم
هی میزنم هی میزنم بی اختیار
کندوی کامت را بیار
در کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته بشکسته تاب
شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هم برده از دل ها قرار
مجنون مهرویان کنار
تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان می کنی
ما را پریشان می کنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

از این آهنگ و از این شعر خیلی خوشم میاد . طرز خوندن خواننده به دل هر آدمی میشینه . جدیدا تو ماشین هر جایی که میخوایم بریم همین که سوار میشیم ضبط رو که روشن میکنیم این آهنگ با صدای همای شروع به خوندن میکنه . خیلی از صدای همای و شعر های که میخونه خوشم میاد .

پ . ن  ۱: پیروزی تیم شاهین رو با کمی تاخیر به همه هوادارای این تیم تبریک میگم . ایشالله پیروزی هاش تدام داشته باشه . نه اینکه با این برد مغرور بشن .

پ . ن ۲ : مرسی از دوستانی که اومدن .

پ . ن ۳ : روز جمعه قرار بنود با یکی – دوتا از دوستان بریم پیاده روی و حین پیاده روی منم یه چندتایی عکس بگیرم . اما تنبلیمون شد از خواب بیدار شیم . و در نتیجه نرفتیم :دی

پ . ن ۴ : آجی لیا کجایی دلم تنگیده برات . ( خوبه هر دوروزی – سه روزی همدیگه رو میبینیم ها ) :دی یا همش پای نت هستیم . اما چه کنم هی دلم تنگول میشه واست .

پ . ن ۵ : هیچی به ذهنم نمیرسههههههه .

پ . ن ۶ : به پ.چی رسیدم . دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه .

تبریک نوشت :

آقا وحید و مریم خانم عزیز پیشاپیش قدم نو رسیده رو بهتون تبریک میگم . امیدوارم که سالیان سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنید .

تشکر نوشت :

از علیرضای عزیز پسر دایی عزیزم تشکر میکنم بابتقابل زیبایی که تهیه کردن و ویرایش تا این قالب شد . مرسی علیرضا

۱۵ نظر

پرهام کوچولو

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف ما

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودنت

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

آخییییییییی خیالمون راحت شد .

یه تازه وارد به جمع کوچیک خونواده ( دوستانمون ) وارد شده ( یعنی این قدر عزیز واسه ما که حس میکنیم به جمع خونواده خودمون وارد شده ) .

شیما و بهروز عزیزم تولد پرهام عزیز و کوچولو رو بهتون تبریک میگم . ایشالله که همیشه شاد و سرحال و لبتون خندون باشه  .

پ . ن : عصر اگر بتونم میرم این کوچولوی عزیز و دوستداشتنی رو ببینم . حتما ازش عکس میگیرم و میذارم اینجا .

پ . ن ۲ : تبریک به همه هواداران تیم آلمان

آلمانی هاش صلوات

هورا آلمان رفت جام جهانی

شیرینی تولد ( ها چی گفتی صدات نمیاد . نمیشنوم )

شیرینی هم نمیدیم ها  : دی

۴۲ نظر

پ . ن

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگرمی آیید،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

سهراب سپهری

——————————————–

سلام به همه دوستان خوب و عزیزم

امیدوارم که حال همتون خوب باشه . با درس و مدرسه و دانشگاه و کار و …. چه طورید ؟ خوب میگذره ؟

ما که ای بد نیست . میگذرونیم . همچنان روزهامون داره از پی هم میره و ما هم شکر گذار خدا هستیم .

کلی حرف آماده کرده بودم که بزنم . اما همین که صفحه ادمین وبلاگم رو باز کردم همه اونچه که آماده کرده بودم پرید و رفت . حالا اشکالی نداره هر وقت یادم اومد میام مینویسم .

پ . ن ۱ : دوشنبه بعد از غیبت ۳ هفته ای رفتم کارگاه عکاسی .

پ . ن ۲ : روز چهار شنبه با روزبه و احسان رفتیم تو سطح شهر عکاسی . خوب بود واسه تجربه اول . دوست داشتم بیشتر میرفتم واسه عکاسی اما پام به شدت درد میکرد .

پ . ن ۳ : ما سوغاتی می خوایم یالا .

پ . ن ۴ : هورااااااااا تا دو روز دیگه نی نی دوست عزیزمون ( پرهام ) بدنیا میاد . از حالا ذوقش رو داریم میخوریم

پ . ن ۵ :  شدیدا به یه سفر نیاز دارم . بر عکس همیشه که از شیراز و غروب هاش بدم میاد ، دلم می خواد برم شیراز . نمیدونم چرا ؟ شاید مهمترین دلیلش اینه که اونجا همش از این خونه به اون خونه میریم و کتاب غیبت بازه و همش به خنده و خوشی میگذره و گذر زمان رو حس نمیکنیم .

پ . ن ۶ : بعد از ۳ سال حالا که بهمون اطلاع دادن که به احتمال زیاد دانشگاه آزاد رشته خودمون ( نرم افزار ) رو آورده . در کمال ناباوری دیدیم نه خبری نیست و مشخص هم نیست چه زمانی این تصمیم رو علنی کنند. حالا نزدیک ترین جا بهمون دانشگاه آزاد شیراز هست . شاید تصمیم گرفتمم از طریق شیراز امتحان بدم تا ببینم خدا چی می خواد .

پ . ن ۷ : امیدوارم  تکلیف آلمان امشب مشخص شه و امشب جشن صعود به جام جهانی رو بگیرن ( هر چی باشه آریایی هستیم دیگه ) .

پ . ن ۸ : خوبه همه چی یادم رفته بودا . چقدر نوشتم . خوب با اجازه ما بریم به کارامون برسیم و روزنامه های روز رو وارد شبکه کنیم و بعد هم بریم باقی کار ها رو انجام بدیم .

پ . ن ۹ : یه خبر خوب هم به هوادار های محسن شریفیان .

یکی از دوستان که مدیر برنامه های گروه موسیقی لیان هستند اطلاع دادند که محسن بهبودی نسبی خودشون رو بدست آوردن و فعلا دوره نقاهت رو دارن طی میکنند . و ، و اینکه میخوان بعد از اینکه کاملا خوب شدن آهنگی رو که آماده کردن رو تقدیم همه بوشهری های عزیز  که برای سلامتیشون دعا کردند ، کنند و به این نوع از همه عزیزان تشکر کنند .

امیدواریم محسن عزیز زودتر حالشون خوب خوب بشه و دوباره اون نی انبان رو به دست بگیرند .

تا بعد

۱۷ نظر

حفاظت شده: عکس هایم

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید: