مهر ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۰ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
چقدر دلم برای خودم تنگ شده
برای تمام لحظه های بچگی ام تنگ شده
برای یه عصر زمستونی و یه چای داغ و یه عصرونه درست و حسابی
برای تمام دغدغه هاو استرس های بچگی دلم لک زده .
گاهی میگم حیف شد بزرگ شدیم .
چقدر لحظه های قشنگی بودند که از دست رفتند
حالا که مثلا بزرگ شدیم
نمیشه دیگه روی جدول های کنار خیابون تعادلی راه رفت . اخه بزرگ شدیم
مجبوریم تمام شور و شوق بچگی هارو ببوسیم و بزاریم کنار چون زشته
وای چقدر زود گذشت .
بزرگ شدیم با یه دنیا دغدغه هایی که نمیدونیم چیکارشون کنیم
با یه دنیا امید و ارزو هایی که معلوم نیست چی میشن و باید چیکارشون کرد
کاش هیچ وقت بچگی هام تموم نمیشد
این روزها هرچی بزرگتر میشم بیشتر از دنیای ادم بزرگها میترسم
اره میترسم .
از بزرگ شدن خسته شدم
میخوام برگردم به سالهای سال پیش
من از بزرگ شدن خسته شدم
من این دغدغه هارو دوست ندارم
میخوام برگردم
بچگی هرچی که بود …
واقعا بچگی چی بود ؟
چقدر عالم بچگی خوب بود. چه دورانی داشتیم بدون دغدغه فکری . بدون استرس و خیلی چیزهای دیگه . یاد همه اون دوران ها بخیر
*************************************************
هر جا کسی با خاطری خرم نشسته است
در خنده هایش، پرده غم نشسته است
اندوه هم در دل نماند جاودانه
زیرا « غم و شادی » کنار هم نشسته است
شاید نپاید، زانکه شادی چون چراغی
در رهگذار صر صر ماتم نشسته است
هر جا که دیدم ـ در کنار « شادمانی »
« اندوه » در جان بنی آدم نشسته است
*************************************************
این روزها یه حس غریبی دارم . یه حس نا آشنا . حس میکنم از خودم دور دارم میشم .
این روزها دیگه دلم برای هیچی تنگ نمیشه . این روزها دلم میخواد که فقط و فقط رو به دریا بشینم و به زیبایی و عظمت بی پایان آبی بی کران دریا که با آب آسمون یکی میشه و انتهایی نداره زل بزنم تا غروب خورشید طلایی رو ببینم .
پاییز بوشهر رو به دلیل غروبهای دلگیرش و نسیم های گاه و بی گاهش دوست دارم .
*************************************************
این پست شامل چند تا پ . ن هست :
پ . ن ۱ : تولدانه
دوستان گل و نازنینم :
شکوفه یاس عزیز .
ردپای مهربون و
روز بارونی عزیز تولدتون رو صمیمانه تبریک میگم . ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشید .
پ . ن ۲ : فردا ( سه شنبه ۶-۷-۸۸ )
پ . ن ۳ : شاهین
تیم شاهین هم خدا رو شکر خوب داره پیش میره .ایشالله پنجشنبه هم بتونه بازی خوبی رو از خودش نشون بده و خودشون رو به ردیف های ابتدایی جدول برسونه .
پ . ن ۴ : کارگاه عکاسی
یه دوهفته ای میشه که به علت آسیب دیدگی پام متاسفانه نمیتونم برم کارگاه عکاسی . علی رغم اینکه اشتیاقم واسه رفتن به این کارگاه و یادگیری اونچه که مدتها دنبالش بودم روز به روز داره بیشتر میشه .امیدوارم بتونم هفته آینده برم .
پ . ن ۵ : خرید
حقوق این ماه رو رفتم اون چیزی رو که مدتها پیش میخواستم خریدم . وقتی خواستم حساب کنم آقاهه گفت خانم … موجودی حسابتون نمیرسه . هیچی دیگه مادر خانمی عزیز دیروز صبح زحمت کشیدن و رفتن با آقای پدر و اون وسیله رو خریدند . اما باید به مدت ۳ ماه مابقی پولش رو پرداخت کنم .
پ . ن ۶ : کادو تولد
کادوی تولد آقای پدر هم زودتر از موعد تقدیمشون شد . البته خودشون با سلیقه خودشون رفتن خریدن .
پ . ن ۷ : داداش خوبم از سفر برگشت هورااااااما خودمونیم ها خوب رفتی واسه خودت گردش ها . ایشالله که بهت خوش گذشته باشه داداش خوبم .
پ . ن ۸ : خیلی شد . باقیش باشه واسه روزهای دیگه
دوستون دارم
مراقب خودتون باشید
۲۷ نظر
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۲ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
امشب اشک هایم می سوزند
در التهاب لحظه رهایی
دل دریاییم امشب طوفانی است
مهتاب شبهایم رخ پنهان می کند
خورشید من بار سفر بر بسته
چشم هایم پر ز تمنا ساز غربت می نوازند
آسمان ابرهای تیره اش را
تنگ در آغوش می فشارد
و بغض گلویش را زار می زند
دیگر پرستویی نیست که خبر آورد
خبر از بهاری دیگر
وجودم زمستانی است
سراسر سرما و دلتنگی
باد دیوانه وار پیکره ام را می کوبد
تنها ، دل تنگ و بی رمق
خسته از جاده های بی پایان و تیره
تن بی جانم را در امتداد تنهایی جاده
به پیش می رانم
نیک میدانم طلوع دیگری را نخواهم دید
حرف های دلم را به چلچله های عاشق خواهم گفت
تا شاید در بهاری سبز و خرم
در چمن زاری وسیع
بخوانند آواز تنهایی مرا
تا برسد به گوش گل زیبای من
به سرآغاز شعرهایم
*************************************************
خیلی دلم می خواست و می خواهد تا آخر خط باشم… ولی به خدا خسته شدم… من فقط می خواستم … ولی هیچ کس دیگه نفهمید چه ها بر من گذشته… در شوره زار خاطرات دنبال فصلی زیبا می گردم… خدا کنه دوباره بارون بیاد تا کویر دلم به یاد اون روزا سیراب بشه… امروزم مثل دیروز نیست… امروزم سرشار از غمی کهنه بر بند ، بند وجودم است… خسته ام خیلی… می خوام یه مدتی نباشم… نمی خوام دیگه شمع باشم… می خوام اون پروانه پر و بال سوخته باشم…
*************************************************
این روزها بدجور دلم گریه میخواد . نمیدونم چرا ؟ باز هم به روزهای پر از دلتنگی قبل دارم برگشتم . هیچ چیز جز بودن در کنار دوستان بلاگی خوشحالم نمیکنه. دوست دارم همیشه در کنارشون باشم . اما این کنار هم بودن خیلی وقتها میسر نیست . گاهی اگر تولدی یا دور هم بودنی باشه در کنار همیم .
دریا هم با اون عظمتش گاهی دلش میگیره . حالا دل کوچیک من ماه هاست که گرفته . از هم چی . از اطرافم . از وضعیت موجود تو ایران و ….
کاش آسمون بوشهر هم ابری بود و میشد همراه آسمون گریه کرد . اون وقت کسی متوجه گریه هات و اشکات نمیشد .
خدا جونم ببارون اون رحمتت رو .
*************************************************
پنج شنبه ۲۶-۶-۸۸ تولد مرتضی خیلی خوش گذشت . بودن در کنار دوستانم رو بیشتر از هر چیزی ترجیح میدم . البته قبل از اون در کنار خانواده ای که همه وجودم از اونهاست .
خدایا همیشه خونواده ام رو حفظ کن .
*************************************************
یکشنبه ۲۹-۶-۸۸
سرتاسر ایران عید فطر اعلام شد . اما اهواز امروز دوشنبه ۳۰-۶-۸۸ رو عید فطر اعلام کرد و تعطیل بود .
*************************************************
پ . ن : تیم شاهین غوغا کرد . دمشون گرم . ایشالله این پیروزی هاش تداوم داشته باشه .
پ . ن : شب عیدی اومدم وسایل هامو آماده کنم که صبح برم نماز و یه سری عکس بگیرم از مراسم . از شانس من پام نمیدونم چجوری شد خورد به میز و شکست . الان هم به مدت ۳ هفته رفته تو آتل بعد هم چسب تا رفته رفته جوش بخوره ( آخه انگشت پامه ) اینم از نماز رفتن امسال من .
*************************************************
هر روز زندگی نوش جان میکنم…هر روز…هر روز!…سیرم از زندگی!…
یه طعم تازه تر می خوام!
۲۴ نظر
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۱ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
بنام خدای مهربان و روزی دهنده
ضمن قبولی طاعات و عبادات کلیه مومنین و مومنات
چند روز پیش با جمعی از دوستان وبلاگ نویس تصمیم گرفتیم تا ماه مبارک به اتمام نرسیده در شبی از شبهای این ماه نورانی دور هم جمع شویم و افطاری هر چند ساده ای را با دوستان شریک شویم . به لطف و سپاس خداوند و همت تمامی بچه های وب نویس تند و تند تدارک این محفل را چیدیم و هر کدام از بچه ها مسئولیت پذیرایی و تدارک وسایل افطاری را بر عهده گرفتند. البته با هماهنگی های قبلی تعدادی از دوستان وب نویس بوشهری دعوت شدند و همگی ضمن قبولی این دعوت پذیرفتند که تشریف بیاورند و ما را در این امر خیر یاری نمایند . اما متاسفانه بعد از اینکه دوستان زحمات زیادی از جهت مسائل مادی و معنوی کشیدند ، یاران کم لطفی کردند و ما را یاری نکردند و تعداد کثیری از انان تشریف نیاوردند .
امیدوارم دوستان زحمات بچه های با صفای وب نویس را ارج نهاده و آنان را در مراسم های بعدی یاری نمایند .
مرواتون همه سال
پیشاپیش عید مومنین مبارک
۲۶ رمضان ۱۴۳۰ قمری
مصادف با ۲۵-۶-۸۸
ضمن تشکر و قدردانی از تک تک شکا دوستان و عزیزان . دست همگی درد نکنه .
یه تشکر ویژه از جناب میگلی نژاد که دفترشون رو هرگاه که نیاز داشته باشیم در اختیار میگذارند .
جای تمامی دوستانی که نبودند خیلی خیلی خالی بود .
دوستان حاضر در مراسم افطاری :
طارمه ، محمد ، ردپا ، زهرا ، شکوفه یاس ، میلاد ، روزبه ، ابی ، حامد ، روزی روزگاری ،خلبوس ، مجتبی ، محمد باقر ، مهدی ، رضا ، نرگس ، لیا ، زن زمانه ، غم دنیا نخور ، مهشید ، مژده ، احسان ، محمود ، مینا ، زهرا و خودم
میز سلف سرویس افطاری :

بازم یه عکس دیگه

پ.ن : جای جدیدی که تو سایت هستم خیلی خوبه . خیلی دوسش دارم. بسی شادمان هستم .
لینک دوستان درباره افطاری :
خلبوس
طارمه
محمد
باسیدون
۲۸ نظر
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۶ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته ….. یا ، عرش کبریا را سقف و ستون شکسته …. سجاده گشته رنگین از خون سرور دین ….. یا خاتم النبیین ،یا خاتم النبیین…..از تیغ کینه امشب فرقی دونیم گردد ….. رفت آن یتیم پرور ، عالم یتیم گردید …………. شهادت ح…ضرت علی علیه السلام رو به همه شما عاشقان امامت تسلیت میگم
———————————————————————————————————————————————-
پ . ن : تو این شبها خیلی دلم میخواست برم یه جایی و با خدای خودم خلوت کنم و راز و نیاز . اما امسال مادر گفته هیچ جا نمیریم . به خاطر شرایط بوجود آمده تو ایران که قاراش میشه دیگه گفتیم چشم :|
———————————————————————————————————————————————-
پ . ن : امسال وبلاگ نویسان بوشهری قصد دارند مراسم افطاری را با مشارکت و همکاری یکدیگر برگزار کنند . به همین منظور برای مشارکت در برگزاری سفره افطار لطفا به قسمت نظارت وبلاگ ردپا مراجعه فرمایید .
۱۷ نظر
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۵ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام
نماز روزه هاتون قبول باشه
امروز با دخترای بلاگی زن زمانه – شکوفه یاس – ردپا - ته تغاری – خاطره های لی لی – مهشید تبدار – نوشته های من – روزی روزگاری و خودم رفتیم زیتون واسه افطاری
خیلی دوست داشتیم همه دخترا بیان . اما دوستان تماس گرفتند و گفتند که نمیتوند بیان .
خیلی خیلی خوش گذشت بهمون . جای همه اونهایی که نبودند خالی .
البته مریم با دوستای دوره دبیرستانش اومده بود . اما بنده خدا هی میومد طرف ما سر میزد . هم دوست داشت با ما باشه هم با دوستاش .
پ . ن : مثل این بچه درسخون ها شروع کردم یه درس خوندن واسه کنکور کردانی به کارشناسی امیدوارم موفق بشم . برام دعا کنید .
پ . ن : یه قطعه کوتاه از دکتر شهید شریعتی
وقتی …..
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی او تمام شد من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
((دکتر علی شریعتی))
پ . ن : کم کم داریم به شبهای احیا نزدیک میشیم . تو این شبهای عزیز ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید .
از گذاشتن عکس تو این پست شرمنده چیزی واسه گذاشتن ندارم . اما میگردم اگر چیزی پیدا کردم حتما میذارم
۳۹ نظر
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۷ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
نماز روزه هاتون قبول باشه .
نمیدونم چرا هر کاری کردم چیزی به ذهنم واسه آپ کردن نیماد . جز این شعر رو که جایی خونمدم خوشم اومد ازش .
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
!…طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ …..
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
*********************************************************************************************
پ.ن : دانشگاه معماری بوشهر ( عالیشهر) قبول شدم . اما نمیخوام برم.چون هم خرجش خیلی بالاست هم اینکه وقتم رو خیلی میگیره .
رئیس آموزشکده خودمون گفته که واسه ترم بهمن کاردانی به کارشناسی رشته خودمون ( نرم افزار کامپیوتر ) رو میخوان بیارن . حالا تصمیم گرفتم گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور بشینم از شنبه صبح ساعت های بیکاریم تو سایت درس بخونم . برام دعا کنید که کاردانی به کارشناسی رو همینجا قبول شم .بیشتر دوستای دانشگام نرم افزار قبول شدن . اما مجبورن یه ترم مرخصی بگیرن تا درساشون رو ارائه بدند. باید یه سری رو تطبیق بدند.
*********************************************************************************************
پ. ن : به اینجا و اینجا و اینجا سر بزنید . ( درباره خانه وبلاگ نویسان بوشهری هست ) .
ای کاش میتونستیم خودمون رو باور کنیم . ای کاش میتونستیم به اون چیزی که میخوایم و هدفومه برسیم .
*********************************************************************************************
پ.ن : اینم یه عکس که روز ۱۸-۵-۸۸ توی باغ دوستمون گرفتم .

**********************************************************************************************
یادآوری روزهای خوش با هم بودن اعضاء بلاگی بوشهری ۱۹-۱۰-۸۷ / هلیله ( نیروگاه )

و جشن آوای مهر که خاطره ی خوبی برامون داشت . همت و همکاری تک تک بچه ها ستودنی بود .

ببخشید که کیفیت عکس پایینه . فاصله زیاد بود و مجبور به زوم کردن بودیم .
********************************************************************************************
و
سکوت سرشار از ناگفته هاست و ناگفته ها پر بهاترین داشته هاست
۸ نظر