مرداد ۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۳۲ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
نمیدانم دلتنگی هایم را با …..
نمیدانم دلتنگی هایم را با کدام واژه به تصویر بکشم… دلتنگی های شبانه ام را به دست کدوم باد بسپارم… آیا بادی هست برای دلتنگی های وقت و بی وقت این دل خسته….؟! نمیدانم!
من پر از دردم.. پر از سردی… پر از تنهایی… پر از دلتنگی… این روزها تنهاییهایم را بیشتر دوست دارم.. زیرا هر لحظه اش با تو بودن را برایم یادآور میشود.. خوب میدانم که در یکی از همین روزها که پر از دلتنگی و بهانه هستم .. پر خواهم کشید.. در همین روزهایی که صبح وشبش به امید ذره ایی تغییر میدوم و می بینم که جز دلتنگی چیز دیگری نیست… یکی از همین روزها که دلم بیشتر از هر وقتی بهانه ات را میگیرد و من بی توجه به بهانه های دلم به زندگی دامه میدهم…در همین روزهایی که آسمانش سیاه تر از همیشه و زندگی در آن به یغما رفته …در همین روزهای که خودم را گم کردهام …
نمیدانم کیستم؟! دیگر چه فرقی می کند من چه باشم…! من شاید همان بی رنگ ِ بی نامم.. یا همان سطر سیاه از صفحه ی مرگم.. شاید آن نقطه پستی که جا مانده از آن واژه های بی نام ونشان…! فرقی ندارد..! تو نیستی و من در این هوای مه آلود به دنبال چه میگردم!؟ نمیدانم… یکی از همین روزا میروم یه جایی که در آن سکوت باشد و دیگر هیچ … درست فهمیدی، جایی که مردن خود زندگی باشد….!
نمیخواستم از دلتنگی ها و تلخی ها بنویسم.. ولی این واژه ها فقط این راه را میتوانند خوب بپیمایند و دگر هیچ….!
پ . ن : این روزها از کلمه انتظار و هر جی که توش انتظار باشه احساس نفرت پیدا کردم .
اگه کسی بهم این کلمه رو بگه بگه صبر کن حالم بد میشه. نفرت شدیدی که امکان داره با داد و فریاد همراه باشه
خدایا دلم آرامش میخواد . پس کی اون آرامش رو بهم میدی ؟؟؟
پ . ن : یک هفته دیگه مونده تا سفرمون . نمیدونم تو این سفر که واسه همه سراسر نشاط و شادیه میتونه واسه منم شادی بخش باشه یا نه ؟؟
روزهای اداره خیلی برام تکراری شده . همه رفتن مرخصی . کمتر کسی رو میشه تو دفاتر دید . یا درها همه قفل هستن یا اگرم باشن کسی فکر نکنم حا و حوصله کار رو داشته باشه .
مثل الان این روزهای تکراری من
آجیییییییییی لیا دلم برات تنگ شده ها . بیام شیراز دعا کن بتونیم همدیگر رو ببینیم .
۱۴ نظر
مرداد ۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۹ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
بسم الله الرحمن الرحیم
و این آغاز انسان بود…
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و ثواب، و اگر خیر و حق و ثواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه…
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.
———————————————————————————————————————————————
پ . ن ۱ : یکشنبه با بجه های عزیز بلاگ نویس رفتیم کنسرت اشتیاق کاری از گروه خارا . خوب بود . یکمی روحیه از دست رفته برگشت . خوش گذشت . مرسی آجی لیا که خبر کردی .
بعد از کنسرت هم شام دعوت امین کارگر رفتیم هایدا خوردیم . مرسی امین کارگر
پ . ن ۲ : طارمه عزیز زیارتتون قبول باشه. ایشالله روزی هفت مرتبه ایتون باشه و ایشالله برید حج تمتع .
پ . ن ۳ : دیشب ( چهارشنبه ) با بچه ها ررفتیم خونه طارمه که از مکه برگشته بودن . خوش گذشت .
——————————————————————————————————————————————–
این روزها بد جوری دلم میگیره . دلم یه آرامش میخواد . دلم مسافرت میخواد . ( البته اگه خدا بخواد ۱۷ مرداد داریم میریم شیراز واسه عروسی بچه های فامیل )
دلم یه جای آروم رو میخواد واسه سفر یه جایی که آرامش مطلق باشه . مثل مکه .
——————————————————————————————————————————————–
حس سر کار رفتن ندارم . خسته شدم از صبح زود بیدار شدن . از پیاده رفتن تا سر کوچه و منتظر سرویس ایستادن . برگشتن از سر کار .
خسته از زندگی . خسته از خودم . از این وضعیت بی سر و سامون ایران .
از این روزهای تکرار شدنی . از این اخبارهایی که هر شب اعلام میکنن. میگن این تعداد دیگه به کشته شدها اضاف شده . خسته شدم به خدا .
——————————————————————————————————————————————–
تشکر نوشت از یه عزیز همراه
****** مرسی که باهام هستی . کنارمی . حرفهام و گوش میدی . کمکم میکنی تا راه حل مناسبش رو پیدا کنم . مرسی بابت همه خوبیهات . ببخش من و بابت همه بدیهام ******
———————————————————————————————————————————————-
بعدا نوشت :
و باز هم یه حادثه دیگه و باز هم کلی کشته و مجروح و باز هم حادثه هواپیما
تسلیت به همه ایرانیان بابت این ضایعه دردناک و دردناک تر از اون ضایعه سقوط هواپیمای مسیر تهران – ایروان
۱۵ نظر
تیر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۷ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:
از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه. اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:
فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت:
فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:
فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت:
فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .
****************۸
پ . ن : مادرم میدونم زیاد اون حدی که تو از من انتظار داری نمیتونم کمکت کنم تو کارهای خونه . میدونم تو باز هم با صبوری و بزرگواری خودت میبخشی من رو . دوست دارم مادرم
۱۳ نظر
تیر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)

این عکس رو محمد درست کرده
بعضی وقتها برنامه و تجسم اون برنامه توی ذهن ما رو به اون زمان و همون مکان میبره
منم برای یادآوری خاطرات قشنگ با هم بودن بچه های بلاگی این عکس رو انتخاب کردم . درسته که خیلی از دوستان عزیزمون توی این عکس نیستن . ( چون تنبلی کردن و نیامدن تا لب ساحل واسه همین نیستن )
۱۸ نظر
تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۶ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
این داستان رو جایی خوندم ازش خوشم اومد اینجا نوشتمش تا شما هم بخونید . از اینکه یه کمی بلند از تر کوتاه هست ببخشید . نمیشد نصفه نوشتش که . پس کامل نوشتمش .
************************
سالها پیش ‘ در کشور آلمان ‘ زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ‘ ببر کوچکی در جنگل ‘ نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.
اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ‘ خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ‘ دست همسرش را گرفت و گفت : عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ‘ عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام ‘ مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ‘ دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن ‘ با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ‘ ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود. پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ‘ ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ‘ بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر’ برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت ‘ مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ‘ با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ‘ وقتی زن ‘ بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ‘ در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ‘ عشق من ‘ من بر گشتم ‘ این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ‘ چقدر دوریت سخت بود ‘ اما حالا من برگشتم ‘ و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ‘ به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.
ناگهان ‘ صدای فریادهای نگهبان قفس ‘ فضا را پر کرد: نه ‘ بیا بیرون ‘ بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ‘ بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ‘ میان آغوش پر محبت زن ‘ مثل یک بچه گربه ‘ رام و آرام بود. اگرچه ‘ ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ‘ نمی فهمید ‘ اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.
چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود. برای هدیه کردن محبت ‘ یک دل ساده و صمیمی کافی است ‘ تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.
محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرما ، یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند. عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی چشم گیر است.
محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.پس دوستان بیایید بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش ‘ کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمرمان ‘ شیرین و ارزشمند گردد.
در کورترین گره ها ‘ تاریک ترین نقطه ها ‘ مسدود ترین راه ها ‘ عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ‘ ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.
پس : معجزه ی عشق را امتحان کن .
***************
پ .ن : روز جهارشنبه با یه سری از دوستان بلاگی رفتیم منزل آقای زیارتی برای پختن آش پشت پای ایشون که رفتن مکه . خوش گذشت . جای دوستانی که نبودند خالی .
*
*
تشکر نوشت : دست میلاد درد نکنه خیلی خیلی زحمت کشید . ایشالله روزی خودش و بقیه دوستان باشه که مشرف شن مکه . ( عکسهای روز آش پزون )
*
*
پ . ن : به علی ( روزنوشت ) و مهشید عزیز ( هذیان های یک بیمار تب دار ) غم از دست دادن مادر بزرگ عزیزتون رو تسلیت میگم امیدوارم غم آخرتون باشه . ایشالله خودتون زنده باشید . ما رو هم در غم خودتون شریک بدونید .
*
*
پ.ن : دیشب تولد جوجه بود . ستایش عزیزم ایشالله ۱۲۰ ساله شی آجی جونم .
تولد زود زود تو هم مبارک داداشی . سیاوش عزیز ایشالله تو هم ۱۲۰ ساله شی . عکسهای تولد
*
*
سایت فیلیکر از فیلتر در اومد ~:-P ( واسه من که فیلتر نیست . شما هم یه امنحان کنید )
*
*
واخ واخ چقدر شدا . ببخشید دیگه
*
*
راستی دوستانی که میخوان بیان کنسرت سنتی اشتیاق گروه خارا می تونن بلیط رو از شرکت خلیج آنلاین تهیه کنند . ما که قراره ۲۶ این ماه با جمع کثیری از بلاگ نویسان بوشهری بریم .
۴۵ نظر
تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۴ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام
باز اومدم که در تاریکی و تنهاییهای خودم درد دل کنم
نمیدونم با کی…………
میخوام بگم
اما از کی یا از چی
میخوام مثل همیشه بازم گریه کنم
اما تا کی؟
میخوام……………
میخوام دلمو خاک کنم
اما ایا خاک برای دل من و غمهایش جا دارد؟یا………….
یعنی خاک هم مثل آدما دلمو پرت میکنه؟
اعتراف نوشت : میدونم بازم تلخ نوشتم . به بزرگواری خودتون ببخشید .
پ . ن ۱ : بازم به روزهای دلتنگی برگشتم.
پ .ن ۲ : سرزمین آرزوها . طارمه عزیز پوشیدن لباس احرام . نوشیدن آب زمزم . طواف خانه معبود گوارای وجودتان باد . پیشاپیش زیارتتون قبول حق .
۲۰ نظر
تیر ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
هنگامی که نام امام اول شیعیان را می شنوم نمی دانم به چی بیندیشم به عظمت تولد او یا به رشادت او ، به عظمت نگاه او یا به عظمت بیان او بی اختیار یاد شاعر آذری زبان خود شهریار میفتم که زیبا گفته است :
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را
و در وصف امام اول شیعیان همین بس که :
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه، مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر پیروانش خجسته باد .

پ . ن : میلاد مولود کعبه حضرت علی ( ع ) رو به همه پدرهای دنیا و همین طور پدر عزیز خودم تبریک میگم .
۲۱ نظر