اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
چه دشوار شده است دم زدن !!
که هر درختی مرا قامت تفنگی است
و …
” صدای هر گامی غم …
غم !! “
**********************************************
خدایا نسیم نوازشت کجاست … کویرم ، سرآغاز بارش کجاست …. بیا تا به لبخند عادت کنیم … به این راز پیوند عادت کنیم …. بیا ساده مثل چکاوک شویم … بیا باز گردیم و کودک شویم
دلم گرفته، ای خدا این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه .دلم گرفته، ای خدا حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.دلم گرفته ازهمه از این روزای سوت و کور .از این ترانه تنهایی، از این شبهای بی عبور.تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر یه راهیه تا دوباره به توبرسه .دلم گرفته، ای خدا گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم تو رو نشونم نمی ده .گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم.اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم .دلم گرفته ، ای خدا واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام .دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی.
دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام .
***************************
کل وجودم در هم شکست ….
اما در پایان این سختی چیزی بهم عطا کردی که با هیچ چیز …. هیچ چیز عوضش نمیکنم ….
امیدوارم تو این امتحانت قبول شده باشم که دیگه باز امتحان نشم …..
خداوندا ….
پ . ن : این آخرین پستی بود که این طوری و با این موضوع می نوشتم .به خودم قول دادم که دیگه از این جور پستها ننویسم . امیدوارم موفق بشم و روی قولی که دادم بمونم .
این هفته جمعه شب نامزدی دوستمه . دعوتیم . میریم . می دونم که خوش میگذره . چون اون یکی دوست جون هم می خواد از شیراز بیاد . دوست جونم پیشاپیش پیوندتون رو تبریک می گم . ایشالله به خوشی و میمنت باشه این پیوند .
۱۰ نظر
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام .
حال و احوال ؟ خوش می گذره به همتون ؟
دلتنگی این روزهایم را نمی دانم چگونه پر کنم ؟؟؟
این روزها بد جوری دلتنگم . دوست دارم جایی باشم که کسی نباشه . خودم باشم و خودم و خدای خودم .
این روزها دلتنگم . یه دلتنگی خاص . بدجور دلم میگیره . نمی دونم چرا ؟؟؟ از چی ؟ از کی ؟ از … نمی دونم . فقط دلتنگم .
دلم واسه یه مسافرت لک زده . حتی اگه اون مسافرت مدتش یک روز باشه . دلم می خواد برم به اون دور دورا . به جایی که دیگه صدایی نباشه .
این روزها احساس می کنم خودم رو گم کردم . دیگه حس می کنم اون فاطمه قبل با اون خصوصیات نیستم . نمی گم خیلی شاد بودم . نمی گم همش می خندیدم . اما تا جایی که بود سعی می کردم مثل بقیه باشم .
تنها زمانی خوشحالم که در کنار شما دوستای بلاگیم هستم . بودن در کنار تک تک شما توی اون جمع های صمیمانه ای که داریم بهم روحیه می ده . مرسی از همتون . دوستون دارم .
نمیدونم راهی هست که بتونم خودم رو پیدا کنم ؟؟؟ می خوام اون پیله ای که دور خودم کرفتم رو باز کنم . اما چه جوری ؟؟؟ یادتون هست توی چند پست قبلی گفتم می خوام شروع کنم به درس خوندن ؟ اما اصلا وقتش رو نمی کنم .
می خوام از این تنهایی از این بی حوصلگی از این دلتنگی بیام بیرون .
کمکم می کنید ؟؟؟؟؟
دلتنگیهایم را باد به تمسخر می گیرد و پائیز با رنگ زرد بر آن طعنه می زن . چه کار کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد . چه کنم که در خلوت تنهاییم هر شب دلم یکریز می شکند و ابر بهاری چشمانم یک لحظه آرام و قرار ندارد . چه کنم که دریای دلم طوفانی است .
پ . ن ۱ : دیروز با مریم . آجی ردپا و خواهرش رفتیم سینما . اخراجیهای ۲ . بار دومی بود که می رفتم . بار اول از بس سالن شلوغ بود چیزی ازش نفهمیدم . اما این دفعه سالن خلوت بود و بهتر متوجه صحبتها می شدم . فیلم بدی نبود اما خوب هم نبود . اخراجیهای ۱ بهتر بود .
دیگه بعد هم یه سری رفتیم یه سری پاساژ . دوتا مانتو انتخاب کردم . منتظرم مادر خانومی از شیراز بیان بریم یکی شون رو بخرم . داداشی گلم مرسی بازم مثل همیشه که بهت زحمت می دیم دیشب هم زحمتت دادیم با اینکه خسته بودی اما ما رو رسوندی خونه . مرسی داداشی .
پ . ن ۲ : داشتم واسه ناهار بابا اینا دال عدس درست می کردم . تمام شده بود . اما آخرش ریخت روی دستم و الان دستم بد جوری می سوزه
پ . ن ۳ : یه دوستی گفته بودن چند تا عکس از غروب بوشهر بذار . عزیز گذاشتم اینجا
پ . ن ۴ : فردا بازی تیم شاهین – شاهین اهواز . مثل همیشه این تیم رو از دعاهای خودتون فراموش نکنید .
به امید پیروزی این تیم بوشهری و صدر نشینی شاهین
شاد باشید و پیروز
۱۷ نظر
فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۹ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام
خوبید ؟
این قده خسته ام که حد نداره . دیروز رو کلی پیاده روی کردم . خوب بود . هوا هم که عالی بود . ۱ ساعت پیاده روی واسه یه روحه که خراب خوب بود .
امروز هم که از صبح دنبال کار بیمه بودم که هیچ نتیجه ای نداد جز پاس کاری از این ور به اون ور . دیگه خسته شدم سرم رو انداختم پایین و اومدم بیرون رفتم دنبال کارای دیگه .
عکس های تولد رو اینجا گذاشتم .
پ . ن : یه داستان کوتاه
پیله ابریشم :
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگرخداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم – به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.
۱۳ نظر
فروردین ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۸ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام حال و احوال خوبید ؟
آقای حسینی عزیز تولدتون مبارک . ایشالله همیشه شاد و سرحال باشی .

دست همه دوستان و به خصوص خانم هاشمی بزرگ ( مادر مجتبی ) درد نکنه بابت شام خوشمزه ای که تدارک دیده بودن . خاله مرسی خیلی خوشمزه بود شام .
جای اون دوستانی که نتونستن بیان خالی بود .
دیشب خیلی خوش گذشت . مرسی از همکاری همتون برای برپایی این جشن کوچولو .
درسته جشنمون کوچیک بود اما دلمامون بزرگ و دریایی .
ایشالله همیشه دلاتون دریایی باشه .
دوستون دارم .
نیروگاه ساعت ۱۱
پ . ن : این آجی گلم بهم قول داده قالبی که می خوام رو طراحی کنه . آجی جونم مرسی زود باش .
این داداش خوبم قول داده کد نویسی کنه واسم . مرسی داداش خوبم .
۱۷ نظر
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
آرامش !!!!!!
سلام . خوبید ؟ حال و احوال ؟
آرامش این روزها وئاسه من شده یه واژه غریب.
بعضی وقتها به عظمت و آرامش دریا حسودیم می شه !!!
دریا به اون بزرگی یه آرامش خاصی داده . هرگاه که توی روزهای آروم می رم لب دریا از آرامش دریا روحم آروم تر می شه .
به حدی آروم که دوست ندارم کسی بهم بزنه اون حالتم رو .
این روزها به یه آرامشی نیاز دارم تا بیشتر از همه روح خسته ام آروم بشه . بتونم توی اون حالت فکر کنم .
فکر کنم به این مدتی که گذشت .
گذشته ، حال ، آینده
گذشته ای که گذشت و رفت .
حالی که در حال عبور و گذشتن است .
و آینده ای که در پیش رو دارم .
گذشته ای که دارم سعی می کنم لحظه های تلخش رو از توی ذهنم پاک کنم .
الآن اونچه در ذهنم باقی مونده لحظه های شیرینی هستش که با دوستان بلاگی و غیر بلاگی و خانواده دارم .
خدایا بهم صبر . حوصله . تحملی بده تا بتونم هنوز هم مثل قبل تحمل کنم .
دریا رو توی روزهای آروم خیلی دوست دارم .چون یه سکوت عجیبی داره . مخصوصاً وقتی بری منطقه ریشهر و اونجا از اون بالا بشینی و به دریای آبی نگاه کنی .زمانی که تلألو نور خورشید به سطح دریا می خوره یه زیبایی خاصی داره .این لحظه رو خیلی دوست دارم .
پ. ن : دیروز با دوستان خانوادگی رفتیم پارک لیان . خوب بود . هوا هم ابری و دلگیر بود . به قول مریم هوا خیلی دو نفره بود .تقریبا خوش گذشت . بد نبود . عالی هم نبود .البته سعی کردم بهم خوش بگذره . بعد هم رفتیم عالی شهر دیدن پسر عمو که تصادف کرده و پاش تو گچ .
پ . ن : دوست دارم لحظه غروب خورشید برم لب دریا .
از دوستان بلاگی کی پایه هست باهام بیاد ؟؟؟؟ هر کی می خواد بیاد بهم خبر بده تا یه قراری بزاریم بریم .
لب ساحل خلیج به تنهایی خودم فکر می کنم و دوری از تو … کاشکی می تونستم ….
اینم یه عکس از غروب خورشید برای تو . برای شما دوستای خوبم

نمیدونم این عکس خوب هست یا نه . از نظر شما ؟ اما من دوسش دارم .
تا بعد
نیروگاه ۳ بعد از ظهر
۱۱ نظر
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۸ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
این رو یاد بگیر که همیشه به یاد اونی باشی که هیشه به یادت بوده …..
هیچ وقت سعی نکن یاد اونی رو که به یادت بوده از یادت ببری ….
چون همیشه از همه چی ، اون یاده که میمونه ، اینو یادت باشه پس از یادش نبر …..
این روزها بدجوری دلم گرفته . از همه چیز دلم میگیره.تا یکی یه حرفی بهم میزنه با اینکه میدونم به صلاحمه اما دل گیر می شم و سریع بغض گلومو می گیره .
از حرفهایی که زده میشه زودی می رنجم . نمیدونم چرا یه مدتیه این طوری شدم .
این قسمت حذف شد
پ . ن : کسی را که دوستش داری ازش بگذر …
اگه قسمت تو باشه بر می گرده …
اگر هم برنگشت ، حتما از اول مال تو نبوده ….
پس بهتر که رفت ….
” ویلیام شکسپیر “
۵ نظر
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
مادر عزیزم تولدت همراه با ۱۰۰۰ شاخه گل رز و ۱۰۰۰ بوسه تبریک میگم.
ایشا لله همیشه زنده باشی و سایت بالا سر ما باشه .

امشب هم یه جشن تولد کوچیک قراره بگیریم واسه مادر خانومی به همراه دایی ها و خاله با خانواده .
امیدوارم که بتونم تا شب بکشم .آخه خیلی کمرم درد میکنه.( صبح یه مسیری رو مجبور شدم بدوم آخه سرویس داشت می رفت) صبح تا حالا کمر درد گرفتم .
۲۲ نظر
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۱ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام.
خوبید ؟
تعطیلات عید خوش گذشت ؟
امروز با دوستان بلاگی یه دور همی داشتیم . لب دریا قرارمون بود . خیلی خیلی خوش گذشت . این روز هم مانند روزهای دیگه که با دوستان بلاگی هستیم رفت تا ماندگار بشه و بمونه تو خاطرم.جای دوستانی که نبودند بسیار خالی .
مریم جان از اینکه دیدمت خوشحالم . از هلیله ۲ دیگه ندیده بودمت .
یه نکته هست اینجا ، آیا شام بعدی رو کی می خواد بده ؟؟؟؟؟
و …….
دست همگی درد نکنه .
۴۰ نظر
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۲ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
۱۳ امسال هم خوب بود هم بد .
خوش گذشت . دست دوستان عزیز آقا پدر درد نکنه . جای اون دوستانی که نتونستن بیان خالی .
*****************

تولد نوشت : فردا شب هم به صرف شربت . شیرینی . شام منزل دایی بزرگه دعوت شدیم . به مناسبت تولد دختر دایی .
فروغ عزیز تولدت مبارک . ایشالله ۱۲۰ ساله شی عزیزم .
*****************
قرار وبلاگی شنبه شب ساحلی ساعت ۷ . دوستانی که مایل به تشریف فرمایی هستن یه تماس بگیرن و آدرس دقیق رو بگیرن .
۷ نظر
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۳ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم
به ظاهر،گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
.
.
.
این و یکی از دوستام واسم sms زد خوشم اومد ازش گذاشتمش اینجا .
روزهای عید هم داره به آخراش می رسه . عید امسال واسه من گرچه یه کمی تلخ بود ولی گذشت . حالا تلخ و شیرینی عید مهم نیست .
روزها رو داریم سپری می کنیم. کارها هم خیلی خوب داره پیش میره .
.
.
.
دوست عزیزم ، مینای خوبم از سفر مکه برگشته با کلی خاطره که توی این دو روزی که اومده با وجود خستگی می ریم پیشش و اون از خاطرات سفر دانشجوییش واسمون تعریف می کنه .
عزیز دلم زیارتت قبول باشه . ( من و مینا با هم بزرگ شدیم . رفیق جون جونی هم . عزیزم ایشالله روزی ۷ مرتبه ایت باشه با آقا مجتبی ) .
امشب هم باز قراره با مینا با هم باشیم و بریم عید دیدنی خونه دوستانی که نه ما موفق به رفتن شدیم و نه اونها .
فردا ( ۱۳ بدر ) هم معلوم نیست که کجا بریم . اگه هوا خوب باشه احتمال اینکه از صبح بریم زیاده ولی اگه نه که دیگه بعد از ناهار میریم .
۱۳ خوبی داشته باشید دوستان عزیزم .
۸ نظر