گذشته دیگه برنمی گرده

سلام

خدایا کـَرَمت رو شکر .

خدایا بزرگیت رو شکر .

شکر بخاطر رحمتی که از دیشب تا حالا داره می باره .

شکر بخاطر همه اونچه که به ما دادی .

شکر بخاطر همه چیز .

 

یک سال از همچین روزی گذشت . پارسال همین موقع ، همین ساعت بود که زنگ زدی .

یک سال مثل برق و باد گذشت .

گذشت و رفت تا بشه یه خاطره . خاطره ای که با یادآوریش بعضی وقت ها عذابم می ده .

الان فقط یه خاطره مونده ازت . می خوام همون خاطره ای هم که مونده از ذهنم پاک کنم .

پاک کنم تا دیگه یادآوریش کمتر عذابم بده .

می خوام از نو شروع کنم . یه شروع تازه با یه دید تازه تر . با هدفی بالاتر از اینی که دارم .

می خوام از این به بعد روزها که سر کارم وقت آزاد خودم رو با خوندن واسه کنکور پر کنم .

آخه تا کنکور چیزی نمونده . تصمیم می گیرم اما ….

نمی دونم این روزها چرا تا به یه موضوع فکر می کنم ( مخصوصا موضوع هایی که باعث ناراحتیم میشه ) تپش قلب سراغم می یاد به طوری که نفسم به شماره می یوفته .

 

 

پ . ن ۱ : دیشب با دوستام ( فاطمه ، معصومه )  رفتیم سینما  ( اخراجیهای ۲  ) . خیلی شلوغ بود به حدی که صندلی های ردیف جلو هم پر شد . و ما جایی گیرمون نیماد . مجبور شدیم همون ردیف هایی جلویی بشینیم و من تا آخر فیلم از چشم درد داشتم اذیت می شدم .

 

پ . ن ۲ : احسان امیری هم ظاهرا پیداشون شده . فقط این وسط معلوم نیست این ۲ روز کجا بوده که همه رو نگران خودش کرده بود . 

 

پ . ن ۳ : همچنان دلم گرفته . این روزهای فروردین نمی دونم چرا این همه دلگیرن ؟؟؟!!! شما هم همین حس رو دارید یا من این طوری حس می کنم .

 

زمان خیلی دیر می گذره ….. ولی عمر آدمی کوتاه

۱۴ نظر

خداحافظ

دوست خوبی بودی برام .

همدم خوبی بود تو تنهایی هام .

اما رفتی دنبال سر نوشت خودت . 

درسته هنوزم همین جا توی همین شهر هستی .

امیدوارم هر جا که هستی  شاد باشی .

از خدا بهترین ها رو برات آرزو می کنم .

این پست مربوط به یه دوست هست .

پ . ن  ۱: اینجا حالا حالا قصد تعطیلی نداره . از این فکرا نکنید .

 

پ . ن ۲ : این پست رو از سر کار می زنم . هم چنان اینجا کاری نیست و من تا ساعت ۸:۳۰ خوابیدم .( البته نه خواب خواب فقط واسه اینکه چشمام خسته بود روی هم گذاشتمش )

دلم خیلی گرفته . دلم می خواد برم یه جایی که آرامش داشته باشم بتونم فکر کنم . دلم می خواد گریه کنم اما کجا برم هر جا برم کسی هست ………

خدایاااااااااااااااااا کمکم کن [-O~

۱۰ نظر

بعد از سالها ….

امروز اولین روز کاری بعد از تعطیلات هفته اول عید رفتیم سر کار . ( جمع من و دوستم هست ) .

اول به هر کسی که اونجا بود و به واحد ما ارتباط داشت عید رو تبریک گفتیم .

امروز سر کار به علت اینکه اونجا بیشتر شهرستانی هستن بیشتر قسمت ها تعطیل بود . و سوت و کور . همش بیکار بودیم و هی چرت می زدیم .

بعد وقت ناهار یه غذایی آوردن البته از یه قسمت دیگه . من که نتونستم بخورم فقط برنج خالی خوردم .

دیگه تا ساعتی که تعطیل شدیم ما هی جرت داشتیم میزدیم . دیگه تنها سرگرمی که بود من رفتم پای نت و بلاگ گردی .

و اما …………..

بلاخره بعد از این چند روزکه نتونستم برم ببینمش امروز سعادتی شد و رفتم دیدمش .

غزال عزیزم از اینکه بعد از ۱۲ – ۱۳ سال دیدمت خیلی خوشحالم .

کلی خوش گذشت . اما دوست داشتم بیشتر با هم باشیم . کلی حرف داشتم واست .

کاش می تونستیم بیشتر پیش هم باشیم .

امیدوارم بازم بتونم ببینمت . ~:D~

دوست دارم عزیز دلم .

فوتبال نوشت : این تیم ملی هم که گند زد به بازی عرضه نداشتن یه گل خودشون رو حفظ کنند .

پ . ن : میگما دوستان کسی از احسان امیری خبری نداره ؟؟؟ کارش دارم . دنبال یه سری جزوه ، کتاب شیمی هستم . از دیشب تا حالا هر چی بهش زنگ می زنم یا اس ام اس جواب نمیده . اگه ازش خبری دارید یه خبری هم به ما بدین .

تا بعد  

۵ نظر

عیدانه

سلام .

خوبید ؟ خوشید ؟ تا اینجای تعطیلات عید بهتون خوش گذشته ؟

به ما که بد نبوده تا اینجا خوب بوده و خوش گذشته بهمون .

از روز اول عید میگم .

جمعه : با آقای پدر صبح زدیم بیرون واسه خرید یه سری وسایل . دیگه کل این بوشهر رو گشتیم واسه خرید سنجد . اما گیرمون نیماد . دیگه طی یه تماس با دایی بزرگوار یه چند تایی سنجد گرفتیم  وا سه تزیین سفره .

دیگه تا رسیدیم خونه موقع ناهار بود . ناهار رو زدیم وئ خوابیدیم . تا رسیدن سال تحویل . بدو بدو اماده شدیم .

ولی دیدن امسال اصلا بوی عید نیماد . هیچی ازش نفهمیدیم . حتی موقع سال تحویل هم هیچی اعلام نکردن که سال تحویل شده.

بعد سال تحویل هم رفتیم خونه دایی کوچیکه چون خاله بزرگه مادر اونجا بود . همه فامیل هم اومدن اونجا . خیلی خوش گذشت . بعدش هم باز همه اومدن خونه ما . تا بعد از یوزارسیف .

شنبه : خونه مادر بزرگ عالیشهر . بعدش  ناهار خونه دایی بزرگه . عصرش رفتیم ریشهر . شبش خونه خاله کوچیکه .

یک شنبه : رفتیم دلوار ( شهر رئیس علی دلواری ) بعدش خونه و عصرش من و مریم رفتیم عقد خواهر دوست مریم . خیلی خوش گذشت . کلی خندیدیم با عروس .شبش مهمان ها رسیدن .

دوشنبه : مهمانی خونه ما . حدود ۴۰ نفری بودیم . ماشاالله . عصرشم رفتیم پاساژ .شبش پارک .

سه شنبه : رفتیم نیروگاه . بندرگاه . هلیله . شبش هم رفتیم پارک لیان . اما چون خیلی سرد بود رفتیم پارک شغاب .

چهارشنبه : طی یک تماس ناهار رفتیم خونه خاله کوچیکه و بعد از اونجا رفنیم یه گشتی توی شهر زدیم . خیلی شلوغ . پلوغ شده بوشهر . به نظرم بیشتر از هر سال مهمان اومده .

پنج شنبه : با زندایی و مادر بزرگ  و بچه ها رفتیم بازار واسه خرید یه سری وسایل برای یکی از اقوام . ظهر هم با خاله کوچیکه یه تماسی گرفتیم گفتیم کجایید شما ؟ گفتن پشت در خونه شما . با دایی بزرگه اومدیم اینجا . ناهار هم آوردیم . کلی بهمون خوش گذشت . عصرش هم رفتیم پارک لیان . اما بازم چون سرد بود زودی برگشتیم . شب هم رفتیم خونه یکی از دوستان که دختر گلشون رفته مکه .

جمعه : با صدای رعد و برق و صاعقه از خواب پریدم . دیگه کمک مادر کردم واسه مرتب کردن خونه . قراره بریم هلیله .

فردا ( شنبه ) : روز اول کاری بعد از تعطیلات . آیا چگونه خواهد گذشت بر ما ؟؟؟؟ واییی تا ساعت ۴:۳۰ باید باشیم .

هورااااااااااااا اگه ایشالله مشکلی پیش نیاد می رم دوستم رو بعد از حدود ۱۲ سال ببینم .

خیلی خوشحالم .

خیلی حرف زدم . ببخشید دیگه . اینجا همه اینها رو نوشتم تا بشه واسم خاطره . که هر وقت به اینجا سر زدم واسم یاد آوری بشه این روزها .


عید به شما چگونه گذشت ؟؟؟؟؟

پ . ن : هلیله خوب بود . خوش گذشت . کلی خندیدن . سعی کردم بهم خوش بگذره اما نشد .

قربونش برم همه وقتم رو با ستایش گلی گذروندم . بردمش لب دریا . باهاش بازی کردم . موقع ناهار تا اونجایی که می تونستم بهش ناهار ( ماکارونی ، قورمه سبزی ) دادم .

فداش بشم تا بهش می گفتن ستایش بیا … میومد تو بغلم می گفت آجیییییی . قربون آجی گفتنت بشم من .

۲۰ نظر

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

…………

هنوز هم بر روی رگ های خشکیده ی جاده ها که قدم می زنم

دلتنگی باد را می شنوم

که از ناقوس مرگ نور می گیرد

و در هجوم  بخل ثانیه ها  به یاد تو که می افتم

مه های پینه بسته در سکوت رفتن تو بخار می شوند

و من در دامن تاریخ چنگ می زنم

که شاید گوشه ای از آن را

خیال با تو بودنم تسخیر کند

<< احسان امیری >>

پ ن : این چند روز رو همه اش مهمانی بودیم یا مهمانی دادیم . ( عید را چگونه گذراندم را بعدا می نویسم )

تشکر نوشت : از احسان امیری عزیز بابت پستی که واسم زدن تشکر می کنم .

۱۲ نظر

نوروز ۸۸ مبارک

با هفتا آسمون پر از گلهای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک
می خوام بهتون بگم : نوروز ۸۸ مبارک


به مناسبت عید نوروز باستانی سال ۱۳۸۸

برای پروانه شدن به دنبال بهانه ایم و چه زیباست بهانه هایی که به دست خویش سرآغاز یک تحول می نامیم ، لحظه هایی که در پیش است سرشار از این بهانه هاست.برای لذت بردن از هر آنچه نامش زندگیست سالروز تولد ، سرآغاز آشنایی ، سالگرد اولین لبخند ، سال نو ، آری .سال نو به معنی نو شدن ، دور کردن گذشته های تلخِ مدفون شده در زمان ، دوباره اندیشیدن به تمام شکوفه های مهر . گرفتن و دادن هدیه به رسم مهری که در دل نهفته داریم ، شاد بودن برای امید های امید های حاضر در زندگی ، شاد بودن از وجود هم از اینکه تو هستی و من نیز . از اینکه هنوز هم دمی برای درک احساس خوبی باقیست و چه زیبا بهانه ایست آغاز این زمان که آن را تحویل نو می نامیم . تحویل تمام معانی خوب . تحویل مهر . تحویل عشق . تحویل زندگی . تحویل شادباش گوی این همه شگون هستم بر تو ، بر شما .

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.

عید سعید باستانی ۱۳۸۸ بر همه شما همراهان ، دوستان ، عزیزان مبارک باد .


۲۸ نظر

یادآوری روزهای سال ۸۷

همش یک روز دیگه به پایان سال ۸۷ مونده.بیاید بدی ها . کینه هایی که از هم داریم فراموش کنیم . دوستی ها رو از سر بگیریم. هر چی فکر کردم که چه جوری این پست رو بزنم چیزی به خاطرم نیامد .

کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی همش پرید . دیگه وقتی رفتم تو وب هادی و این گزارش کامل رو دیدم گفتم این همون چیزی هست که منم می خواستم بنویسم.پس هادی جان با اجازه من کپی کردم.من و ببخش .

اینجا میخوام تاریخ و روز تمام برنامه های عمومی که  امسال با بچه های وبلاگی اجرا شده رو به اختصار بنویسم :

- پنجشنبه ۵ اردیبهشت ، پارک شغاب ( تجلیل از محمد شعرانی )

- جمعه ۲۰ اردیبهشت ، مرکز فنآوری ( جلسه تقدیر معلمین )

-یکشنبه ۳۰ تیر ، مرکز فناوری (جشن انتشار فایر فاکس )

- سه شنبه ۲۹ مرداد ،مجتمع فرهنگی هنری ( پله پله تا خورشید)

- پنج شنبه  ۴ مهر ، مرکز نگهداری بچه ها ( اهدای هدایا )

- پنجشنبه ۳۰ آبان ، کنسرت و ساحلی ( جمع دوستانه )

-سه شنبه ۱۹ آذر ، هلیله ( اردوی۱)

- چهارشنبه ۲۷ آذر ، پارک شغاب ( دعوتی وحید )

- یکشنبه ۸ دی ، مرکز فناوری ( جلسه و تقدیر از گروه اجرایی جشن پله پله تا خورشید )

- پنجشنبه ۱۲ دی ، ساحل بوشهر (‌ دیدار دوستانه )

- پنجشنبه ۱۹ دی ، منزل جناب باستی ( آش پزون )

- جمعه ۱۸ بهمن ، هلیله ( اردو ۲ )

- یکشنبه ۲۵ اسفند ، مجتمع فرهنگی هنری ( جشن آوای مهر )

- سه شنبه ۲۷ اسفند ، در کوچه دوستان ( چهارشنبه سوری)،( این شب کاملا اتفاقی با دوستان بودیم )

توی این سال یه سری تولدها ، ایام عزاداری ها و یه سری بیرون رفتن های خصوصی هم بوده .

البته توی خیلی از این مراسم ها من موفق به رفتن نشدم . جون هنوز با این دوستان آشنا نشده بودم.

سال ۸۷ واسه من هم خاطرات بد داشت هم خاطرات خوب . خاطرات خوبی که واسم روز ب روز تدایی می شه و خاطرات بدی که با یاد آوریشون اشک به چشمام میشینه .توی این سال کلی اتفاق خوب افتاد و بد .

خوبهاش همون بالایی ها هست که آقا هادی زحمت کشیدن و دقیق گفتن و منم از بلاگ ایشون کپی کردم.

اتفاق های خوبی که واسه خودم افتاد پیدا کردن دوست خوبم که رفته بود تهران .

دیدن یه دوست عزیز که بی نهایت دوسش دارم.

فارغ و التحصیلی از دانشگاه .

رفتن به سر کار .

جشن تولدم و …..

آشنایی با شما بلاگ نویسای عزیز .

اتفاق بدها هم کم نیست . ولی نگم بهتره . جون گریم میگیره .

جدایی از کسی که به ظاهر دوستم داشت .

فوت کسی که مثل پدر بزگم دوسش داشتم.

و …..

خدایا از اینکه یک سال دیگه تونستم زندگی کنم و اطرافم رو ببینم ممنون.

خدایا بهم یه قدرتی بده تا بتونم همه اون اتفاق های بدی که افتاده رو فراموش کنم و به فاطمه قبل برگردم.

خدایا توی سال جدید به همه مریض ها سلامتی عطا کن .

خدایا ممنون به خاطر همه اون نعمت هایی که بهم دادی .

خدایا از اینکه دوستای خوبی دارم ممنونتم.

خدایا ……..

پیشاپیش سال ۸۸ رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک می گم.

البته یه آپ دیگه هم فردا شب میذارم به عنوان آخرین آپ سال ۸۷

۱۳ نظر

آخرین روزهای سال ۸۷

سلام

خوبید ؟

کم کم داریم به آخرین روزهای سال ۸۷ نزدیک می شیم . سال ۸۷ واسه من هم سال خوبی بود هم سال بدی . به همراه اتفاق های تلخ و شیرین .

قرار بود در مورد جشن بزرگ آوای مهر بگم . تنها می تونم بگم که دوستان بلاگی فکر نکنم تا به حال جشنی به باشکوهی جشنی که ما برپا کردیم ، برپا شده باشه . جشنی که عظیم بود و تعداد حضاری که اومده بودن فراتر از ظرفیت سالن . طوری بود که وقتی دیدم ظرفیت سالن پر شده سریعا گروه اجرایی جشن دست به کار شد و حدود ۲۰۰ صندلی رو درون سالن جای داد که باز هم جوابگوی حضار نبود . شرمنده دیگه .

زمانی که گفتن من و مریم عضو گروه اجرایی جشن هستیم خوشحال شدم که می تونم توی برگزاری این جشن سهیم باشم.روزهایی که می رفتم سر کار به محض اینکه بر می گشتم خونه با زهره ، زهرا ، مریم ، لیا می رفتیم دنبال کارها و خریدها .

دو شب قبل جشن آخرین جلسه برگزار شد و کارها تقسیم شد . و هر کس وظیفه خودش رو فهمید .

یک شب قبل جشن با زهره رفتیم آینه ، شمعدان . ریسه گرفتیم و تا رسیدیم خونه دیر وقت بود که دوستان هم زحمت کشیدن و اومدن خونه ( لیا ، زهرا ، زهره ) دیگه با کمک مادر و این عزیزان تا نزدیکی های اذان داشتیم وسایل دکور رو آماده می کریم.یه استراحت کوتاه و یه خواب کوچولو کردیم و بعد به لطف آقا هادی که زحمت کشیدن و زنگ زدن و بدارمون کردن بیدار شده صبحانه ای نوش جان کردیم و آماده حرکت به سوی دفتر یکی از دوستان شدیم .

دیگه تا بادکنک ها رو آماده کردیم و ناهاری خوردیم شد ساعت ۴ . سریع به سوی محل جشن رفتیم و اونجا رو آماده کردیم و بعد هم رفتیم خونه مجتبی اینا واسه تعویض لباسها .

در کل می تونم بگم از عالی عالی تر بود این جشن . دست تک تک دوستان درد نکنه . دست آقای نوذری هم بابت شامی که دادن درد نکنه . آقا لطف کردین بسیار .

نمی دونم از دوستان به چه زبونی تشکر کنم.

امشب ( ۸۷/۱۲/۲۷ ) شب چهارشنبه سوری .

وقتی از سر کار رسیدم خونه مادر گفت آماده باشین بریم پارک لیان. رفتیم . دوستان خانوادگی رو اونجا زیارت کردیم و دقایقی موندیم این پسر دوستمون کلی از این ترقه ها خریده بود که با پسر ها همه رو زدن و خالی کردن هر چی هم می زدن خو تمام نمی شد ماشالله حدود ۲۰۰ هزار تومان ترقه خریده بود.

همین طور که اونجا بودیم مرتضی یکی از دوستان بلاگی زنگ زد و گفت بیاین این ور تو کوچه ما . دیگه ما هم مادر رو راضی کردیم و رفتیم اونجا. عالی بود مرسی مرتضی جان .

یه تعداد از دوستان بلاگی هم اونجا بودن . کلی هم ترقه اینجا زدن. الان که دارم آپ می کنم توی گوشم فقط صدای ترکیدن ترقه میاد .

متاسفانه به دلیل اینکه هیچ دوربینی همراهمون نبود موفق به گرفتن عکس نشدیم .

فعلا تا بعد

پ . ن : دلم می خواست از این شکلک ها بذارم ها ولی حسش نیست .

۱۰ نظر

آوای مهر ……

نمی دونم چی بگم . تنها و تنها از همه شما عزیزانی که در برگزاری جشن آوای مهر همکاری داشتین تشکر کنم .

جشن بسیار بسیار عالی برگزار شد.جمعیت از حد نصاب سالن بیشتر شده بود .

گروه موزیک خوب بود .

دست تک تک دوستانی که در نظم سالن همکاری داشتن تشکر می کنم.

دکور جشن بسیار بسیار عالی شده بود ( دست خانم هاشمی و گروهشون درد نکنه )

فعلا اینها رو داشته باشید تا توی فرصت مناسب بیام و جزئیات جشن و عکسهای جشن رو بذارم.

بد جور خوابم میاد .

فعلا شب خوش

تا بعد

این یه عکس رو داشته باشید فعلا ( مرسی محمود انصاری )

پ . ن : عکسهای جشن آوای مهر

پ . ن ۲ : شنیده ها حاکی از این هست که جمعیت درون سالن چیزی بالای ۶۰۰ نفر بوده . شرمنده اون دسته از دوستانی هستیم که در مدت زمان برنامه ایستاده جشن رو تماشا کردن یا اون دسته از دوستانی که روی پله ها نشسته بودن.

واقعا این نشون میده که اگه یه همچین جشنی برپا باشه استان بوشهر به یه سالن بزرگتر و مجهز تر نیاز داره .

۱۶ نظر

دلتنگی …

دلتنگی
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کو چکترین تلنگری میشکند
دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم
کاش می شد پرواز کنم
پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدییت……………….
کاش می شد
در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
بغض کهنه ای گلویم را میفشارد
به گوشه ای پناه میبرم
کاش این بار هم کسی اشکهایم را نبیند

***********************

این روزها که صبح ساغت ۷ میرفتم سر کار دیگه تا میرسیدم خونه حدودهای ۵ عصر بود.خدا رو شکر توی این یک هفته با محیط کارم . افرادی که توی واحد ما هستند و یه سری از خانوم هایی که توی واحدهای دیگه هستن اشنا شدم و در کل توی این یک هفته رازی بودم از این کار.خوب و راحت هست.تنها مشکلی که داشت این بود که روزهای اول ما کارت تردد روزانه میگرفتیم و مجبور بودیم مسیری که همه دوستان با سرویس میرن ما پیاده طی کنیم.توی این چند روز فکر کنم ۲ کیلویی کم کرده باشم بس که پیاده مجبور بودیم بریم و برگردیم.

این روزها همه دوستانی که توی جشن گوشه ای از کارها رو به عهده گرفتن درگیر این مراسم هستن.منم با اینکه عضو کوچکی از این انجمن بزرگ هستم ولی سعی کردم که تا اونجایی که توان دارم توی کارها به دوستانم کمک کنم . امیدوارم که توی این چچشن هر کمکی که کرده باشم مورد قبول همه شما دوستان قرار گرفته باشه تا اینجا.گرچه میدونم هیچ کمکی از دستم بر نمیاد ولی تا توان دارم کمک میکنم.بیشتر زحمت ها رو اقای حسینی . آقای انصاری و دیگر دوستتان دارن می کشن.

امیدوارم که این جشن حالا که نزدیک عید هست و حتما مهمان های نوروزی هم اومدن به بهترین شکل ممکن برگزار بشه تا هم ما راضی باشیم و هم مهمان های عزیزی که میان بوشهر براشون بشه یه خاطره.جشن و خاطره ای که برای بچه های کم توان ذهنی برگزار می شه.

دست تک تک شما دوستان عزیزم درد نکنه . امیدوارم همه شما عزیزان به همه اون آرزوهایی که دارید چه کوچیک و بزرگ برسید .

ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید . خیلی به دعای شما مهربون ها نیاز دارم.

پ . ن : از نظر روحی خیلی داغونم . برام دعا کنید که روحیه از دست رفته ام رو بدست بیارم. مرسی



۵ نظر