مریضی

این آخه چه ویروسیه که اومده تو شهرمون؟؟؟ از کوچیک و بزرگ.پیر و جوون.بچه ههای کوچولو همه دارن دونه دونه این ویروس رو می گیرن

بمیرم تو خونه ما اول ستایش کوچولو این ویروس رو گرفت.حالا که بهتر شده بقیه افراد خونواده.از دیروز تا حالا هم که من گرفتار این ویروس ناشناخته شدم.از روز پنجشنبه یه کمی حالم بد بود ولی توجه نکردم تا اینکه دیگه امروز بدتر شدم. و با مادر خانومی با آقای پدر راهی مطب دکتر شدیم.با اجازتن سر گیجه فراون گلاب به روتون …. از انی دیگه.بعد که دکتر فشارم رو گرفت گفت پایین هست روی ۸٫دیگه یه سرم با تو آمپول نوش جان کردیم.و حالا اندکی تا قسمتی خوبیم ولی تا غذا می خورم باز حالم بد میشه میارم گلاب بروتون بالا.دعا کنید خوب شم.چون وقتی مریض میشم دیگه از پا در میام.مریضی رو دوست ندارممممممم.

۹ نظر

چه حالی می ده از خونه خاله رفتن نت

سلام.خوبید؟ خوشید؟ دوستای دانشجو عزیز تبریک که امتحاناتون تمام شد.

آی چه حالی میده از خونه خاله رفتن به نت و گشت و گذار .

دوستان بوشهری وب نویس به اینجا مراجعه کنید .

امید که این دفعه به همه خوش بگذره اگه قراره جای رفت .

۹ نظر

روزها در پی هم می گذرند

سلام به همه دوستای گلم.حالتون خوبه ؟

این روزها که همش خونه دوستمون بودیم.واسه از دست دادن پدر بزرگشون  . خیلی سخته از دست دادن یه عزیز . عزیزی که هیچ کس بدی ازش ندیده بود.می دونم تو بهترین جای بهشت جایگاهته آکای عزیز .

این چند روز رو علاوه بر همه این مراسم مادر درگیر ستایش هم بود.بچمون از این ویروس گندی که اومده گرفته . بمیرم خیلی ضعیف شده.فداش بشم الهی .

این روزها همش منتظر زنگ تلفن هستم.هنوز خبری نشده از گزینشی که رفتم دادم.نمیدونم تا چه زمانی می خواد طول بکشه.دیگه از تو خونه بودن و خوابیدن خسته شدم.مثلا کتاب تست گرفتم که بشینم واسه امسال بخونم و کنکور بدم ولی اصلا حس خوندن درس نیست .فعلا هم که دفترچه آزاد ندادن.دوستان اگه اعلام کردن یه ندایی هم به ما بدین.ممنون میشیم.

 

وای دیشب خواب بودم یه خواب بدی دیدم.دیگه از خواب پریدم.مگه حالا خوابم میبرد  دیگه پاشدم کتابی که لیا جون واسم آورده بود رو چند صفحه ای خوندم.ولی ازش سر در نیوردم.اومدم پای نت .توی بلاگها یه گشتی زدم.بعد هم با یه عزیز که خیلی بی اندازه دوسش دارم نشستیم چت کردن.چند وقتی بود از هم بی خبر بودیم.دیگه ساعت و زمان یادمون رفت.حوصله چت رو نداشتیم شروع کردیم بهم اس ام اس دادن.بعد حدود ۵۰ ۶۰ تا اس ام اس که دادیم باز عشقمون کشید پاشیم بشینیم پای نت. دیگه این قده حال داد از هر دری حرف زدیم.تازه یهو تلفنی هم حرف می زدیم.وای چه حالی داد.خوب چه کار کنیم خیلی وقت بود از هم خبر نداشتیم مثل این ذوق زده ها تا صبح ساعت ۱۰ نشستیم پای چت – اس ام اس – حرف  وقتی هم که مثلا می خواستیم بخوابیم باز هی بهم اس ام اس می دادیم.عزیزم کلی ذوق کردم که دیشب بعد از مدتها دیدیمت    .

امروزم که کلا ۲ ساعت خوابیدم ۱۰ تا ۱۲ ظهر.این جناب همسایه گرامی دارن خونه درست می کنن تنها چیزی که واسه ما داره سر و صدای مصالحی هست که دارن جا به جا می کنن. به عبارتی خواب بی خواب دیگه از ساعت ۹ به بعد صبح باید بیدار شی وگر نه از سرو صدا نمیشه خوابید. بعد هم باز همون دوستم بهم اس ام اس زد که پاشو دیگه.وای که چه قدر دوسش دارم.دلم واسش یه ذره شده.عزیزی زودی بیا می خوام ببینمت. 

 

پی نوشت این دوست من یه دوست عزیزه که بی نهایت هم دیگرو دوست داریم.یه دوست که سالهاست با هم هستیم.  دیگه بماند که کیه        فقط همین که بی نهایت دوسش دارم

۶ نظر

گردنبند مروارید

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۵/۲ دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ‘ وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.’
جنی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : ‘شب بخیر کوچولوی من.’
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : ‘خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.’
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : ‘ پدر ، بیا اینجا.’ ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به ما داده.
یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.

۵ نظر

تماس اول

- سلام، میخواستم بهتون یه دستوری بدم.
برق: چه دستوری؟
- میخواستم بهتون بگم از ساعت ۲۳ دوشنبه، تا ساعت ۱ بامداد روز سه شنبه برق های کل کشور رو قطع کنین.
برق: انگار شما حالتون خوب نیست.
- درسته حالم خوب نیست، مگه با وجود برخی از این مجری های تلویزیونی حالی هم واسه آدم می مونه؟!
برق: درخواست شما رو نمی تونیم عملی کنیم، لطفا مزاحم نشید.
- پس بزارید خودم رو معرفی کنم، من  [...] هستم، حالا چی؟! بازم نمی تونید دستورم رو عملی کنید؟!
برق: به به! ببخشید به جا نیاوردم، اما انگار سوتفاهمی ایجاد شده، شما رئیس [...] هستید، همه کاره ی مملکت که نیستید، در ضمن اون ساعت برنامه ۹۰ داره، و من و خیلی از مردم میخوایم در اون ساعت برنامه ۹۰ رو نگاه کنیم.
- اه! اعصابم رو خورد کردی! مگه نمی دونی نباید اسم این برنامه رو پیش من بیاری؟! … تق![صدای قطع کردن گوشی]

تماس دوم: 

- سلام، خوب هستید، میشه ازتون یه درخواستی داشته باشم؟!
گاز: بفرمایین.
 - من  [...] هستم، بچه ها قبلا جریان رو بهتون گفتن، می خواستم ببینم تصمیم گیری کردید؟ گاز صدا و سیما رو توی اون ساعتی که برنامه ی “اسمش رو نبر” پخش میشه قطع می کنین؟
گاز: آقای [...] انگار فراموش کردید، ما قبلا به درخواست شما یک بار این کار رو کردیم، تصور شما این بود که به دلیل سرمای استودیو عادل خان برنامه ۹۰ رو اجرا نمی کنه، ولی این آدم پر رو تر از این حرفاست، رفت دوتا کاپیشن روی هم پوشید و اومد برنامه ۹۰ رو اجرا کرد.
- اه! اینقدر اسم این برنامه و اون مجری رو پیش من نیار! … تق![صدای قطع کردن گوشی]

تماس سوم:

- سلام.
ع.ل: سلام  [...] تویی؟!، ساعت یازده شبه! مگه نمی دونی من الان دارم برنامه ۹۰ رو تماشا می کنم، چرا مزاحم شدی؟!
- می دونم، اما یه کار فوری داشتم، اگه میشه توی مجلس یه طرحی تصویب کنین که یک شبانه روز به جای ۲۴ ساعت، بیست و دو ساعت باشه.
ع.ل: خب که چی بشه؟!
- اینطوری، از ساعت ۲۳ تا ساعت یک بامداد رو از زندگی حذف می کنیم، و دیگه برنامه ی “اسمش رو نبر” هم وجود نخواهد داشت!
ع.ل: باشه طرحش رو میدم به مجلس، اما واسه تصویب شدنش قول نمی دم.
- پس امشب چی؟ یعنی امشب این برنامه باید به طور کامل پخش بشه؟! همین الان خودت تصویبش کن.
ع.ل: نمیشه، باید بره توی مجلس، موافق و مخالف در موردش صحبت کنند و بعد رای گیری بشه.
- موافق و مخالف؟! این سوسول بازی ها چیه؟! اصلا چرا اجازه میدی مخالف حرف بزنه؟!
ع.ل: راستی تو مشکلت با این برنامه ۹۰ چیه؟!
- اه! اینقدر اسم این برنامه رو پیش من نبر! … تق![صدای قطع کردن گوشی]

تماس چهارم

- سلام ، من  [...] هستم، یه درخواستی داشتم، با توجه به اینکه این روزها ایام امتحانات هست و باز هم از آنجا که درس خوندن امری مهم و حیاتی است، و باز هم از همانجا که ما خیلی به علم اهمیت می دهیم، و با توجه به اینکه این جوانان ناآگاه در این شب های عزیز امتحانات اقدام به اس ام اس بازی می کنند، از شما خواهش می کنم در راستای اعتلای علم از ساعت ۲۳ دوشنبه، تا ساعت ۱ روز سه شنبه سیستم اس ام اسی خودتون رو مختل کنید.

مخابرات: چی چی رو سیستم اس ام اسی رو مختل کنیم؟ مگه توی باغ نیستی؟ درست توی همین ساعت برنامه ۹۰ پخش میشه، در ضمن این هفته هوادارای فردوسی پور تصمیم گرفتند پنج میلیون اس ام اس به این برنامه بزنن، هیچ می دونی چقدر کاسب میشیم؟ وایستا خودم حساب کنم … (بعد از بیست دقیقه) … به به! میشه صد و ده میلیون تومن!
- مگه ماشین حساب نداری که به خاطر یه ضرب کردن منو بیست دقیقه پشت خط علاف کردی؟
مخابرات: تازه برو خدات رو شکر کن، من با ماشین حساب محاسبه کردم اینقدر طول کشید، اگه هم ناراحتی یه ضرب دستی هم انجام بدم ببینم ماشین حساب درست عمل کرده یا نه!
- ای بابا! با ما هم بعله؟! میخوای به هر بهانه ای شده ما رو پشت خط نگه داری که درآمدهای مخابرات افزایش پیدا کنه؟!
مخابرات: همین که گفتم توی اون ساعت برنامه ۹۰ پخش میشه، نمی شه از صد و ده میلیون تومن گذشت.
- یعنی اصلا هیچ راهی نداره؟!
مخابرات: …؟!

به نظر شما تماس پنجم با کجا گرفته خواهد شد؟!

۷ نظر

کوچه

کوچه

بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم …ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم …

 

                                          ” فریدون مشیری”

۴ نظر

از دست دادن یه عزیز که مثل پدر بزرگم بود

سلام.چرا آدمایی که این همه دوسشون داریم زودی از این دنیا میرن؟؟؟نمی تونم باور کنم.باورش سخته واسم.خدایا خودت به خونواده اش صبر بده تا تحمل کنن از دست دادن پدرشون رو .

امروز یه خبر بدی مریم بهمون داد.چند روز پیش پدر بزرگ دوستمون (فروزی) ظاهرا حالشون بد میشه و بچه هاشون می برنش بیمارستان تا امروز تو بیمارستان بود در حالت بیهوشی.وقتی هم هوش داشت کسی رو نمی شناخت.امرزو مادر اینا رفتن عیادتش.ولی عمرش به دنیا نبود و بعد از رفتن عیادت کننده ها همه رو تنها گذاشت و رفت.

من هر دو پدربزگم به فاصله چندین سال از دنیا رفتن.می دونم خیلی سخته ولی باید تحملش کرد.این دوست عزیز از دست رفته مون هم مانند پدر بزرگم بود خیلی دوستش داشتیم.بهشون می گفتیم آکا. یادمه هر وقت می رفتم خونه دخترشون اول با آکا دم در سلام می کردم.دوستش داشتم.می دونم الان که رفتی جات توی بهشته.چون یادم نمیاد کسی ازت ناراحت بوده باشه.

آکای عزیز دوستت داریم و همیشه به یادت هستیم.بهشت بحرت باشه.

جای داره که به خانواده محترم جفره ایبابت از دست دادن پدر بزرگ مهربانشات تسلیت عرض کنم.انشالله غم آخرتون باشه.هر چی خاک اون عزیز از دست رفته بقای عمر شما عزیزان باشه.

میدونم خبر بدیه ولی دیگه ببخشید من رو

۹ نظر

و بلاخره این روزها

سلام.خوبید؟چه خبر؟ امتحاناتون رو خوب دادین؟

من که همچنان بیکارم.شبها تا دیر موقع یا دارم فیلم میبینم یا پای نتم با دستان عزیز. این چند روز هم هی هم بد بود و هم خوب بود.هم اتفاقهای خوب افتاد و هم بد.در کل خدا رو شکر می کنم.

یه روز بد از تولد مریم آن چنان پا دردی گرفتم که نگو.با ۳ تا بروفنی که خوردم یکمی بهتر شد.

و اما اگه خدا بخواد  چشم شیطون کور.گوش شیطون کر داره طلسم بیکار بودن من هم میشکنه.چند روز پیش صبح زود پسر همکار بابام زنگ زد و گفت که فاطمه زودی پاشو مدارک های دانشگاتو با هر چی کپی از مدارک هات داری بیار واسم.گفتم بابا جون من که هنوز یونی بهم مدرک نداده که.گفت باشه تا تو بری یونی منم با مهندس عظیم پور صحبت می کنم تا گواهی موقت بهت بدن.خلاصه منم شال و کلاه کردم و رفتم یونی.دیگه تا کارای منو انجام دادن شد ۹ صبح.اومدم واسه مریم یه هدیه کوچولو خریدم و پیاده تاسینما رفتم.دیگه خستم شد تاکسی گرفتم تا پاساژ.رفتم پیش همون دوستمون تا مدارکم رو واسه نیروگاه اتمی که نیرو می خواستن پست کنه.دیگه شانس من برقها رفت.ولی خدا رو شکر تا ظهر مدارکم پست شد تا این ۲ ، ۳ روز گذشت .خبری نداشتم تا اینکه یه خانمه زنگ زد که فلانی یکشنبه ظهر ساعت ۲:۳۰ گزینش داری بیا در نگهبانی سایت تا کارت تردد بهت بدن بتونی بیای تو.دیگه امروز با مادر رفتیم.وایییییییی چه عظمتی داره این نیروگاه.نیروگاه که میگن اینههههه.بابا هر چی پیاده می رفتیم نمیرسیدیم.۳۰ مین من و یه آقا پسر دیگه که انتخاب شده بود راه رفتیم تا رسیدیم. خلاصه امتحان ازمون گرفتن سوالاتی پرسیدن تست سرعت عمل تایپ ازمون گرفتن و کلی صحبتهای دیگه.

حالا گفتن تا چند روز آینده بهمون جواب نهایی رو میدن.خیلی امید دارم که قبول بشم.امیدم به خداست . واسم دعا کنید.

خدایا مرسییییییییییییییییییی که به فکر بنده هات هستی .

 

 

چه خوبه که همه آدما به فکر هم باشن.با هم ناسازگاری نکنن.

راستی عمل شاهین کوچولو با موفقیت انجام شده.خدا جونم مرسی که شاهین رو به خونواده اش برگردوندی.شکرت خدایا

تشکر نوشت : از مرتضی عزیز که مدارکم رو پست کرد و راهنماییم کرد یه تشکرر ویژه می کنم.ایشالله همه زحماتت رو یه روزی بتونم جبران کنم.آخه این مدت خیلی بهت زحمت دادم.

۱۱ نظر

سخنی از دکتر شریعتی

این هم سخن بسیار زیبایی از زنده یاد دکتر علی شریعتی: آن چه بدان دچاریم حیرت انگیز تر از آن است که آن قدر خاطرجمع بود که دلهره ی قضاوت این و آن داشت و آن قدر بی درد زیست که از نقد ناقدی به فغان آمد!!

 

                                                                         

 

دکتر شریعتی رو به خاطر افکارش دوست دارم.خدایش بیامرزد.

 

 

بیوگرافی کوتاهی از دکتر شریعتی :

دکتر علی شریعتی در دوم آذر سال ۱۳۱۲ در کاهک، یک روستای سنتی کوچک، کنار کویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون حقایق اسلامی و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.

در سال ۱۳۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. در تاریخ ۲۴ تیر سال ۱۳۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج کرد.

شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت.

شریعتی سپس در فروردین سال ۱۳۵۲ تحت شرایط ویژه‌ای آزاد شد که بر طبق آن اجازه تدریس، انتشار، و یا برپایی گردهمایی را چه به صورت خصوصی و چه عمومی نداشت. علاوه بر این، ساواک کلیه تحرکات او را به شدت زیر نظر داشت.

شریعتی این شرایط را نپذیرفت و تصمیم به هجرت از ایران گرفت. اما سه هفته بعد از ورود به سواتهمپتون انگلستان، به طرز مشکوکی از دنیا رفت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد. در ایران بسیاری از او با نام شهید یاد می‌کنند. شریعتی بر خلاف وصیت خود که خواسته بود بود وی را در حرم امام هشتم شیعیان در مشهد دفن کنند، در حرم حضرت زینب(س)، دختر امام حسین، در شهر دمشق به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد…

۸ نظر

دلم گرفته خدا …

دلم گرفته به حدی که بغضی که راه گلوم رو گرفته داره خفه ام می کنه. خیلی داغونم.بیش از اندازه.واسم دعا کنید تا این بی حوصلگی این اعصاب خوردی این گرفتگی ازم دور شه.مدتهاست این طوری شده حالم.دلک می خواد برم جایی که کسی نباشه فقط خودم باشم و خدا.تا هر چی بغض تو گلومه بتونم بدون هیچ شرمی با جاری کردن اشکهام خالی شم.سبک شم.خدایا اااااا خودت کمکم کن تا آروم شم.تا بشم همون فاطمه ۳ سال پیش.الان ۳ سالی هست که این مدلی دپرس شدم.اگه تو جمعی حضور پیدا می کنم واسه اینه که می خوام غصه هامو فراموش کنم.اگه یه لبخند هر چند کوچیکی می زنم واسه اینه که فکر می کنم مدتهاست خنده به لبام نیامده.با اینکه می گن خنده بر هر درد بی درمانی دواست واسه من بر عکس می شه.وقتی می خندم یا لبخند می زنم یه هو اشک چشمامو میگیره.آخه چرا ؟؟ چرا باید این همه از هم دور باشیم.چرا این همه باید مسافت بینمون باشه که من با اینکه تو رو دارم با اینکه باید خوشحال باشم ولی ناراحتم.؟؟؟؟ دارم کلافه میشم.خسته ام از همه چیز از خودم . از تو . از همه…. کمکم کن تا بتونم این دوری این دلتنگی رو تا موقع رسیدن به تو تحمل کنم.






از اینکه خیلی بد نوشتم از اینکه خیلی غمگینه ببخشید من رو.خیلی حرفها داشتم که بگم.ولی حیف که نمیشه اینجا گفت.حرفهایی که خیلی وقته از مدتها پیش می خواستم بگم.ولی نگم بهتره.چون با گفتنش بغضم میترکه و دیگه نمیتونم بنویسم.


فقط از همه می خوام واسم دعا کنید.

مرسی از تو که گفتی بیام اینجا و حرفهامو بزنم هر چند که تلخ باشن.مرسی.خودت میدونی که با تو هستم.

۱۳ نظر