دی ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۵ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
این دو روزی که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتم .خیلی حرفها رو فراموش کردم.مهم این بود که توی این دو روز تونستم به دوستام و به خیلی های دیگه فکر کنم.توی این دو روز که گذشت من آشپزی کردم.نمی گم دست پختم خوبه ولی به هر حال غذاهایی که درست می کنم خوب میشه نه در حد تیم ملی
ولی خوبه.خودم خوشحالم که مادر این فرصتها رو به من میده که بتونم کمکش کنم در توان خودم. روز شنبه با مریم رفتیم بیرون.خرید کردیم.پیاده روی کردیم و یه سر به بابا زدیم مریم از مغازه خرید داشت . روز خوبی بود جون با خواهرم تنها بودم.خاطره شد واسه من که هیچوقت نمی تونم با کسی حتی خواهرم ارتباط نزدیکی داشته باشم.منی که گوشه گیر هستم.ولی اون روز خوب بود.روزی که با بچه های وب نویس رفتیم کنسرت و بعدشم شام رفتیم ساحلی.خیلی بهم خوش گذشت.دوستان جدیدی پیدا کردم.روزی که قرار شد بریم هلیله تا اونجایی که در توانم بود واسه خرید به آقای انصاری کمک کردم. همینجا بازم از همه شما عزیزان ممنونم . ممنون واسه اینکه دوستان خوب و صمیمی مثل شماها دارم.
روز یکشنبه هم تا ظهر خوابیدم
. کلی حال داد.آخه شب قبلش نهار رو اماده کرده بودم و خیالم از این بابت راحت بود.ولی تو این روز این اداره برق داغونمون کرد اساسی دم به دقه برقها می رفت.ما هی این کامی بیچاره رو روشن می کردیم ۱۰ مین بعدش برق می رفت.دیکه عصبی شدیم و هر دو من و مریم خوابیدیم
تا ۳ یهو مریم اومد گفت فاطمه پاشو زودی دیر میشه .دیگه تند تند آماده شدیم که بریم واسه جلسه خانه وبلاگ نویسان.دست آقا مجتبی درد نکنه زحمت کشیدن اومدن دنبال ما. وقتی رسیدیم بیشتر بچه ها اومده بودن.
ساعت ۴:۱۵ دقیقه جلسه با آیاتی از کلام الله مجید توسط آقای نوذری شروع شد.بعد از اون هم که سکان دست آقای نوذری بود که صحبتها رو کردن. صحبتهایی در مورد خانه وب نویسان و … که دوستان قطعا کامل تر و جامع تر توضیح خواهند داد . پیشنهاد هایی دادن.و خلاصه کلی حرف های دیگه … و بعد هم پذیرایی و در آخر هم تقدیر و تشکر از بجه هایی که واسه جشن پله پله تا خورشید کمک کرده بودن.دستتون درد نکنه منم یه تندیس و لوحه تقدیر گیرم اومد خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم یه کمک کوچیک برای گروه انجام بدم.هر چند همه زحمتها گردن ردپای عزیز و خواهرشون بود.بازم تشکر می کنم بابت همه محبتهاتون.
پی نوشت به آقای پولادتن و خانم محترمشون و آقای مهیمنی و خانم بهار عزیز از صمیم قلب تبریک می گم.امیدوارم سالهای سال عاشقانه زیر سایه الله زندگی خوب و آرومی داشته باشین.
پی نوشت ۲: اون تصمیم که واسه خونه ما گرفته شد می تونید روش حساب کنید.اگه قراره ثوابی کرده باشیم ما هم دوست داریم توش شریک باشیم.هر چی باشه واسه امام حسین دیگه و نه تو کارش نمیشه آورد.( این حرفی که همیشه مادرم میزنه و بهش اعتقاد داره ) .
واسه برگشتن هم دست حامد محمودی درد نکنه تا پاساژ ما رو رسوندن.طبق معمول مریم خرید داشت واسه درساش.واخ واخ خیلی درساشون سخته ها
دلم واسش می سوزه ولی خودش خیلی این رشته رو دوست داره.
دوستون دارم.
عزیز دلم دوست دارم و برات بهترینها رو آرزو می کنم.
آخر نوشت:این ایام عزیز رو به همه شما دوستان و همراهان تسلیت می گم .
یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن
تموم حاجتا رو همه از می گیرن
بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه
شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عطر مُشکه
شبای جمعه زهرا زائر این زمینه
سینه زن حسینه ، یل ام البنینه …
هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . واسه همه مریضها همه حاجت مندها توی این روزهای عزیز دعا کنید. ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.التماس دعا

۸ نظر
دی ۶م, ۱۳۸۷ در ۷:۰۸ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام به همه
امروز صبح با صدای زنگ تلفن مادر از خواب بیدار شدم.رفتم ببینم کیه که صبح زود روز جمعه ساعت ۸ زنگ زده .دیدم یکی از دوستامون هستش.تلفن که قطع شد و ما نرسیدیم جواب بدیم ولی sms زنداییم رو دیدم که زده بود کانال ۳ بگیرید.زدم کانال ۳ دیدم داره مستقیم همایش پیاده روی رو نشون میده. خیلی دوست داشتم برم ولی نشد
.دیگه نشستم پای Tv و نگاه کردن.از اینکه پیر و جوان . کوچیک و بزرگ رفته بودن به این پیاده روی خوشحال شدم.بعدش زنگ زدم به دوستمون و گفتم کجایی ؟ تا نگو زنگ زده بوده که ما هم بریم . نشد دیگه . ایشالله همایش پیاده روی بعد.
قرعه کشی جوایز رو دیدین؟همه کسایی که جوایز رو بردند جوون بودن.دختر بچه ای که ماشین برنده شد تا اونایی که اسمشون واسه سفر مکه و کربلا در اومد.یه دختر کوچولو هم بود که ۷ ماهش بود نازی اونم برنده کربلا شد.خوش به سعادتشون.انشالله روزی همه شما دوستان باشه که به این سفرها مشرف بشین.
برنامه که تمام شد زدم کانال ۲ داشت فیتیله نشون میداد.منم که عشق این برنامه
نشستم پاش.حالا هی مادر میگفت پاشو به کارات برس.منم هی می گفتم باشه .تمام که شد رفتم به کارام رسیدم.ناهار رو آماده کردم.بعدم که باز نشستیم به تماشای برنامه های Tv . داشتیم ناهار میخوردیم که فوتبال شروع شد بین دو تیم منتخب ملی سال ۱۹۹۸ و تیم منتخب گیلان . وای دیدین بازیکن ها چه قیافه ای بهم زده بودن .شاهرودی رو که اصلا نشناختیم
. خیلی بازیکنان عوض شده بودن.خاکپور و … خیلی دلم می خواست عابدزاده رو ببینم.همینطور باقی بازیکنا.بازی خوبی بود.همین که واسه دل کسی بود که می خواستن بهش کمکش کنن.همین که خیرخواهانه بود خودش کلی ارزش داشت .
تا بعد
اینم یه عکس از بازیکنهای تیم ملی که تو بازیهای ۹۸ فرانسه بودن.

۵ نظر
دی ۶م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۱ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام مهربون ها
امروز هم به مانند روزهای دیگه به خواب و کمک به مادر گذشت . فقط این روزهها خیلی دلم گرفته.گرفته تر از روزهای قبل و قبلترش
شدیدا دلتنگم.دلتنگ اونی که اینجا نیست.کنارم نیست. تا آروم بگیرم.دلم می خواد سرم و بزارم رو شونه های مردونه اش تا آروم بشم.ولی دوره ازم اینجا نیست کنارم.کجایی پس ؟ کی این دوری و عذاب تمام می شه ؟؟؟ فقط تونستم امشب بعد از چند روز صدای گرم و آرام کننده اش رو بشنوم.عزیزم مرسی
از شنیدن صدات،خنده هات تو اوج خستگی که داشتی شادم کردی . مرسیییییی 
شبی رفته بودیم خونه دایی بزرگه.خوش گذشت.دختر دایی کوچیکه هم اومده بود.ماشالله قربونش برم روز به روز شیرین تر و دوست داشتی تر می شه . فداش بشم من یاد گرفته هر چی بهش میگیم می خوای ؟ میگه نه نه این قده دوسش دارم که حد نداره . فرصت بشه حتما عکسش رو می ذارم .
فعلا شب همگی خوش .
بهترینم دوست دارم بی بهونه
۳ نظر
دی ۴م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
نمیدونم چرا این شعر بی دلیل به دلم نشست ؟؟؟؟
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
پی نوشت : امروز تولد حضرت مسیح بود .به همه میلاد حضرت مسیح رو تبریک می گم. پیشاپیش کریسمس به همه مبارک

۳ نظر
دی ۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۶ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام دوستان .
امروز صبح طی وقت قبلی که از آموزشکده گرفته بودم راهی اونجا شدم.دست مادری درد نکنه که من رو تا آموزشکده رسوند و به دنبال خریدهای خونه رفت.خلاصه ما رفتیم تو قسمت آموزش دنبال کارامون که هی گفتن برو این اتاق برو اون یکی اتاق.بعد هم که نصف کارها انجام شد یکی از مسئولین فرمودند که خانوم ….. نامه کارآموزی شما نیست که.تحویل دادین ؟
گفتم آره بابا همون موقع با گزارش کارم تحویل دادم.این ور بگرد،اون ور بگرد نبود که نبود.زنگ زدیم به مادر جونی اومد دنبالمون رفتیم مرکز سروش گفتیم آقا یه نامه واسه کارآموزی می خوام.خوبیش به این بود که آشنا بود ( منم نه که کل ۲۴۰ ساعت کارآموزی رو رفته بودم . آره جون خودم
فکر کنم کلا ۱۰ ساعتش رو رفتم باقیشو دو در کردم رفت
) نامه رو امضاء شده تحویل گرفتم و خواستم بیام بیرون که چشمام به آلبوم سیراف کاری از محسن شریفیان افتاد سریع خریدمش ولی موفق نشدم کامل گوشش بدم
. رفتم دوباره آموزشکده.دنبال کارام.میدونید چی دیدم؟ تا پرونده تحصیلی رو باز کردن نامه مهر شده سروش رو که قبلا تحویل گرفته بودم ،دیدم . این قدر عصبانی شدم که به مسئول مربوطه گفتم چرا پرونده رو درست نگاه نکردی ؟ این همه راه منو فرستادی تا صدا و سیما برم و برگردم .با کمال پرویی در اومده میگه خوب خوبه که ورزش هم کردی.آی توی این مواقع آدم دلش می خواد هر چی تو دلش بارش کنه ها !!!! دیگه تا کارای اداری رو تمام کردم و همه مدارکم رو تحویل دادم شد ساعت ۱۲ . خسته و کوفته اومدم میدان امام واسه تاکسی.سوار که شدم راننده تاکسی از اولی که مسافر سوار کرد تا زمانی که خواستم پیاده شم به عالم و آدم فحش داد
واسه این راننده های که نه احترام سرشون میشه نه چیزی دیگه جدا متاسفم
.بعدم که می خوام پیاده شم میگه ۳۰۰ تومانی که پول دادی کمه . ۴۰۰ تومان بده .تازه مسافری که قبل من سوار کرده بود دربست گرفته بود.آخه راننده چقدر باید حریص باشه واسه پول ؟؟؟؟؟؟ چه دوره زمونه ای شده راننده ها واسه اینکه یه مسافر بیشتر سوار کنند جنگ و دعوا می کنند یا اینکه همراه مسافر دربستی بازم مسافر می زنن.
وایییییییی خدا جون دارم از خستگی میمیرم
دلم اینقده خواب می خواد ولی وقتی خسته هستم خوابم نمی بره .تا بخواد خوابم ببره خواهره میاد زنگ می زنه باید پاشی درو روش باز کنی . آخی بمیرم الان مریم ۳ شبه درست نخوابیده. همش داشت کاراشو انجام میداد.ماکت درست می کرد.طرح میزد.الان که برسه فکر کنم یه سره تا فردا طفلکی بخوابه.خسته نباشی خواهر گلی 

عزیز بهترینم دوست دارم خیلی زیاد .
۶ نظر
دی ۳م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام دوستان . حال و احوال شما ؟ امیدوارم همگی شما خوب و خوش باشید .
وای خدا خیلی سخته الان حدود دو ماهی میشه که من درگیر یه کاری هستم واسه استخدامی یکی از ادارات دولتی.هی زنگ می زنن میگن امروز اول وقت اینجا باش. خلاصه ما صبح زود از خواب نازمون می زنیم و پا میشیم میریم تا پای قرار داد هم میرسیم همین که می خوام امضا بزنم یه مسئوله هست میگه حالا شما برو بهت خبر میدیم.چند روز پیش زنگ زدن گفتن بیا. منم باز رفتم . همه کاراش شده بود دیگه خواستم کارمو شروع کنم از شانس بده ما زدو برقای اداره رفت .گفتن برو روز دیگه بیا. بعدم با کمال پروی زنگ زدن گفتن شرمنده دیگه جور نشد که شما اینجا مشغول به کار شی و از این حرفا . خلاصه گذشت تا اینکه یکی از دوستام که اونجا کار میکنه زنگ زد گفت فردا بیا داره یه فرجی می شه ، منم رفتم دیدم بلههههههه یکی دیگه رو آوردن اون قسمتی که قرار بوده من برم . آخه چرا پس این همه منو علاف خودشون کردن؟ الان دو ماه میشه .
دیگه کلافه شدم . نمیدونم چه کار کنم ؟؟؟؟
از اداره هم که اومدم بیرون دلم می خواست کل راه رو تا خونه پیاده بیام ولی نمی شد . مسافت خیلی طولانی بود. رفتم چندتا روزنامه محلی خریدم. تو تاکسی که نشسته بودم داشتم صفحاتش و تند تند می خوندم. یکی دو جا بود ولی بازاریابی بود تو شهرستان های اطراف بوشهر که بی خیال شدم. اومدم خونه . مادر خانومی امر کرده بود که ناهار رو آماده کنم ، منم دست به کار شدم و تو اوج عصبانیت یه غذایی آماده کردم.نمیدونم چی از آب در اومده ولی از بویی که توی فضای خونه پیچیده فکر کنم خوب شده باشه .
دم ظهری زنگ در خونه رو زدن به خیال اینکه مادر و بابا باشن درو زدم دیدم نه انگاری کسی دیگه پشت در هست . رفتم دم در یه مرده با لباس شیک اومده گدایی،میگه یه مریضی داریم هر چی کرمتون هست کمک کنید . ولی ولی از دور بوی اعتیادی که داشت ازش میومد حالمو بهم زد. آخه چرا واسه جور کردن خرج خودشون متوسل به دروغ میشن ؟؟؟؟؟؟
پی نوشت : غذایی که درست کرده بودم و خوردیم . بسیار خوشمزه شده بود.
۷ نظر
دی ۲م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام به دوستان عزیز
با چند روز تاخیر
اعیاد قربان و غدیر خم رو به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم.
( به مجتبی عزیز.ردپای مهربون.هادی گرامی.ما ۲ نفر نازنین.نرگس عزیز و عزیزانی که یادم نیست … ) هم عید غدیر خم رو تبریک می گم . شرمنده که دیگه دیر شد .
۷ نظر
دی ۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۲ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
سلام به همه شما دوستان آشنا و غیر آشنا .
از امشب و به لطف یکی از دوستان عزیز و با کمک ایشون شروع کردم به نوشتن . امیدوارم بتونم ادامه بدم نه اینکه از نیمه های راه ولش کنم .
یک نظر