افطاری ۸۹ وبلاگی

افطاری ۸۹ وبلاگنویسان

جمعه مصادف با ۲۳ رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری / مکان و زمان : پارکینگ یکی از دوستان . ساعت ۱۹ بعد از ظهر . با حضور جمعی از دوستان وبلاگ نویس .

این بار متفاوت تر از سال پیش , سالهای پیش تر برگزار شد . به نسبت سال پیش که با کم لطفی دوستان مواجه شدیم شکر خدا امسال دوستان دعوت خانه وبلاگ نویسان رو لبیک گفتند و اومدند . بعضا هم با دستی پر . که سپاسگذاریم از حضور تک تکشان و ارج مینهیم این آمدنشان را .

دوستانی که در مراسم پر برکت افطاری امسال خانه وبلاگنویسان حضور داشتند :

بی نشون . چهل خونه . هوای تازه . شاسوسا . دختر بابا . خانم خبرنگار . امینه فروتن . دنیای عکاسی . روز سی و دوم . وب نوشته های هفت و خواهرشون . شکوفه یاس و دوستشون . یحیی . روزبه . سمیرا . پرستو . ته تغاری و همسرشون هوای شرجی و خواهرشون . زن زمانه . هپروت . محمدباقر و همسرشون . داش سعید و دخترشون . ردپا و همسرشون طارمه . روزبه . روزی روزگاری . لی لی پوت . حامد . ما دونفر . خلبوس . خودم و آخر مراسم مرتضی هم که رسید و …. و بسیاری از دوستان عزیزی که حضور ذهن ندارم و البته اصلا با یه سری از دوستان آشنایی نداشتم .

ابتدا دسر های میز افطاری : سوپ جو . تر حلوا . شله زرد . رنگینک . فرنی . سالاد سیبزمینی . زولبیا و بامیه . کیک فنجونی . کیک اسفنجی . ژله . بستنی .

نوشیدنی ها : چای . نوشابه . دوغ . دلستر . آب معدنی .

غذاها : چلو کباب .  ماکارونی . کلم پلو . سمبوسه . فلافل . استانبولی . خورشت بامیه

مراسم با حضور حاضرین و در ابتدا با قرائت آیاتی از کلام خدا شروع شد و بعد حاضرین به طرف میز سلف غذا ها و دسر ها دعوت شدند .

در اینجا جا داره به عنوان عضو کوچکی از خانه وبلاگنویسان از تک تک عزیزانی که در تهیه این مراسم کوشیده بودند تشکر کنم .

اللخصوص خانواده محترم هاشمی ، که گاه و بی گاه  مزاحمشون میشدیم .

از تک تک عزیزان تشکر میکنم و یه همه خدا قوت میگم .

در این میون جای بسیاری از دوستان من جمله : فروغ عزیز . رقیه عزیز . ماریا ی عزیز .  محمد . میلاد . امین . ابراهیم . احسان . رضا عبدو . مریم . وحید . پویا . آرام . آقای ملکی زاده و همسرشون  هم بسیار خالی بود .

از حامد محمودی و همراهشون آقا رسول بسیار تشکر میکنم و همچنین از صاحب خانه عزیز .

باشد که از این مکان بتوانیم برای برپایی تولدها استفاده کنیم ( قابل توجه حامد محمودی )

پ.ن ۱ : فقط میتونم بگم همتتون همیشه پایدار باشه و لبتون همیشه پر خنده .

پ.ن ۲ : تنها چند روز دیگه تا پایان ماه مبارک باقی مونده . من رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید .

پ.ن ۳ : این روزها هم مثل روزهای تکراری هفته های پیش داره میگذره .دیگه از این تکرار های پی در پی خسته شدم و گله دارم . همچنان دلم میخواد فقط یه مسیری رو پیارده برم . هر کسی میخواد همراه باشه میتونه بیاد . چون این راه بی انتها هست و همه میتونند باشن . معمولا برای پیاده روی چند نفر با هم خیلی بیشتر میتونه دلچسب و خوشایند باشه . چون خسته نمیشی .

پ.ن ۴ : قراره امروز دوستم رو بعد از ۱۴ سال ببینم . هیجان عجیبی دارم . توی این سالها دلم بدجوری براش تنگ شده بود . ( از پدرام ممنونم که آدرس فیس بوکش رو داد تا تونستم بعد از ۱۴ سال  پیداش کنم )

پ.ن ۵ : میگن واسه عید فطر ۳ روز تعطیله . خدا میدونه راست باشه یا نه .

پ.ن ۶ : متاسفانه از ضیافت افطاری هیچ عکسی رو من ندارم که بزارم اینجا .

یه گله هم دارم که به وقتش میگم . فقط این رو بگم که دیشب درحالی که خوش گذشت اما یه غمی دلم رو گرفت . خیلی ناراحت شدم به طوری که میخواستم همون ابتدا بلند شم برم ، اما به حرمت سفره ای که پهن شده بود و همینجور حضور دوستان در حالی که ناراحت بودم اما موندم .گرچه چشمهام پر از اشک شد، اما سعی کردم اشکی نریزه . گرچه هر کسی دیگه هم جای من بود ناراحت میشد . این نیز میگذرد .

تبریک نوشت : به محمدباقر عزیز و همراه زندگیشون تبریک ویژه میگم . امیدوارم سالیان سال در کنار هم خوشبخت زندگی کنید . ( اما اون بستنی که دادید جای شام رو نمیگیره ها ) باید شام بدید ( از زهره و حسین یاد بگیرید که شام دادن ) .

برای دو دوست عزیز ( احسان – میلاد ) آرزوی بهترین ها رو دارم و امیدوارم موفق باشن . اما یادتون باشه ها شما هم هنوز شیرینی قبولی دانشگاهتون رو ندادین ها .

آخر نوشت : پیشاپیش عید رمضان بر همه شما خوبان مبارک باد .

صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.( آمین )

از اینکه زیاد شد به بزرگواری خودتون ببخشید من رو

الان نوشت : دانشگاه آزاد .نرم افزار کامپیوتر . انتخاب اول . وبلاگی های آزادی ســــــــــــلام

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

مصادف با ۲۴ رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری

وبلاگ های مرتبط با افطاری :

م . زنده بودی ( ننه دریا )

۳۷ نظر

سفر – تابستان

یکشنبه ۸۹٫۵٫۱۰ حرکت به شیراز

ناهار . استراحت و حرکت به سمت فرودگاه .فرودگاه شیراز ( خیلی گدا هستن هر چی کاننکت میشدیم فایده نداشت ). هواپیما ( دعا برای سالم رسیدن ). دریا . و نشستن روز باند فرودگاه . حرکت به سمت خوابگاه . استراحت . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بامداد بیدار بودن و حرف زدن . بیدار باش ساعت ۶٫۳۰ صبح از سر و صدای اهالی خونه . صبحانه . استراحت . حرکت به سمت پردیس ۱ . گشت و گذار . خرید . خرید . خرید . پردیس ۲٫ خرید . خرید . خرید . ناهار . استراحت . سیتی سنتر . خرید. خرید .خرید . خوابگاه . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بیدار بودن . خواب . صبحانه . سیتی سنتر . خرید لباس های خوشمل . هایپر مارکت . خرید برای خودم و مادر خانومی . خونه . اتو بخار ( هدیه سیتی سنتر به مریم ) . استراحت . کشتی یونانی . سیتی سنتر . خرید دوباره . قرعه کشی . بن خرید ۱۵۰ تومانی بنام مریم . خونه . زیتون . سیتی سنتر ( خرید با بن ۱۵۰ تومانی ) خونه .استراحت . آخرین روز موندن . خرید . ناهار :دی ( ماجرایی داشتیم ) . خونه . جمع آوری وسایل . استراحت . دقیقه آخر وسوسه شدیم دوباره پردیس ۲٫۱ خرید . بستنی و خونه . فرودگاه . فاصله ها . و به قوله مریم هواپیمای سم پاشی . دعا برای سالم رسیدن .

شیراز ۸۹٫۵٫۱۵ :

استراحت . ترمینال . دیدن هادی ، حامد ، احسان .خونه دایی ناهار . رفتن به گلستان دیدن جوجوی عزیز . ستاره با بچه ها . کراوات ۳۵ هزار تومنی . شلوار ۲۶ هزار تومنی . شال ۲۰ هزار تومنی و ۷ نفره نشستن تو ماشین حامد . آدرس دادن های من . هادی . احسان . هانی و مانی . کیک بستنی . رسوندن بچه ها . خونه . استراحت . شام . خواب . بازار . خونه خاله مریم اینا . اذیت های مهدی . زیارت قبولی مهدی و ما . استراحت . آماده شدن برای عروسی . احسان . پل معالی آبادی که تبدیل به پل گلستان شد . باغ زود رسیدن ما . عکس گرفتن های بسیار . عروسیییی . کادو . خونه . بیدار موندن تا ۵٫۳۰ صبح . خواب . ۱۰ صبح حرکت به بوشهر . شیرینی سلام . ۶ نفره تو ماشین . بستنی خان زنیون . دشت ارژن . ناردونه . ذغال اخته . آلبالو خشکه . و کلی خوردنی دیگه . راه . جاده خستگی . خونههههههه .

اینجا بوشـــــــــــهر است . شهر من . خانه من و اطاق دوست داشتنی من

پ.ن ۱ : راننده اتوبوسی که باهاش رفتیم تا شیراز همونی بود که سفر سپیدان روبرده بودمون .

پ.ن ۲: سفر کیش خیلی خوب بود . اما متاسفانه فرصتی برای تفریح کردن نداشتیم . اول اینکه هوا به شدت گرم بود . تنها جایی که رفتیم ساحل بود سمت کشتی یونانی که اینقدر گرم بود که فقط ۱۵ دقیقه ایستادیم .

پ.ن ۳ : عروسی به شدت خوش گذشت . آرزوی خوشبختی میکنم برای داداش پویا و آرام عزیز .

آخر نوشت : حال داداش مجتبی عزیز هم خوبه . خدا رو شکر عمل انجام شد . امیدوارم دیگه طرف فوتبال نره . اگه بره خودش میدونه دیگه . همونی که بهش گفتم .

۸ نظر

تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !

تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !
بسیاری از مردم خصوصا جوانان برای سرگرمی به سینما می روند و تنها می خواهند سرگرم شوند . اما در عین حال خیلی از آداب رو رعایت نمیکنند .
فیلم دیدن در فضای جشنواره و اکران های خصوصی هیچ حسنی نداشته باشه تنها یک ویژگی داره و آن اینکه بیننده می تواند در فضای آرام و منتطقی فیلم ببیند .
آرام : به این منظور که نه صدای خش خش پاکت های خوراکی به گوش میرسد و نه صدای آنانی که مدام در حال صحبت کردن هستند . آنانی که نه به مانند پچ پچ بلکه به همان بلندی که در جاهای دیگر صحبت می کنند که از سویی دیگر درباره همه چیز صحبت می کنند جز دیدن و پرداختن به فیلمی که بابتش هزینه ها پرداخت کرده اند .
منطقی : از این جهت که در مجالی غیر از جشنواره ها و اکران های خصوصی که در آنها افراد با انتخاب خود به دیدن فیلم می نشینند ، اگر شما قصد دیدن فیلم در سینما داشته باشید با این مساله روبرو هستید که سالن سینما برای برخی از تماشاگران – همان هایی که متاسفانه روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود – به هیچ عنوان فرصت و مکانی برای فیلم دیدن نیست ، بلکه خلوتگاهی است که به بهانه آن می توانند ساعاتی چند را دور هم باشند و بگویند و بخندند .
مخطبان سینما به هر دلیلی که به سالن های سینما می آیند ، این رو باید بدونند افرادی هم در کنارشون حضور دارند و میخواهند فیلم را در سکوت و ارامش ببینند و این نه تنها حق اون افراد هست بلکه حق مامی اون افرادی هستش که در سالن سینماها حضور دارند به واسطه دیدن حالا فیلم یا دیدن تاتر .
تماشاگر خوب ، فردی هست که به حقوق افراد داخل سالن سینما احترام گذرد . نه اینکه سالن نمایش فیل رو با هر جای دیگری مثل مخابرات ، پارک ، تولد و …. اشتباه بگیرد .
نمونه هایی که توی این چند سالی که رفتم سینما دیدم که واقعا شرمگین میشم دیگه برم سینما .
نمونه خیلی زیادی که الان توی همه سینماها داره اتفاق می افته، همونیه که الان توی کشورمون باهاش مواجه هستیم . آزادی بیش از اندازه جوانان . آزادی هم جنبه های خوب داره هم جنبه های بد .
الآن با سخت گیری هایی که خونواده ها دارن میکنند و یه طرف آزادی که به جوانان اختصاص داده شده اون ها رو داره به بیراهه سوق میده و در واقع داره همه رو به سمت یه چاه بزرگ به اسم آزادی هدایت میکنه . آخه چرا ؟؟
چرا وقتی میری سینما تا واسه ساعاتی در روز ذهنت از هیاهوی بیرون ، سر و صدای اطافیان . جنگ و دعوای همسایه و …. در استراحت باشه و بتونی توی یک محیط آروم مثل سینما و یا نمونه دیگرش کتابخونه به دیدن فیلم و یا خوندن کتاب بگذرونی باید شاهد خیلی از کارهای ناشایست باشی ؟؟؟
نمونه اش بارها شده با دوستان دانشگاه و یا حتی بچه های فامیل رفتیم سینما . اما به جای دیدن فیلم شاهد صحنه های دیگری بودیم . در طول فیلم نهایت سعی و تلاش خودمون رو میکنیم که نه حرفی بزنیم و نه اینکه وراکی بخریم و بخوریم . نهایت به خوردن یه آبمیوه و یا یک آدامس بسنده میکنیم . که یک وقتی اون زمانی که داریم پاکت خوراکی رو باز میکنیم صدای خش خش پاکت مزاحم بغل دستی ، پشت سری و …. نشه . اما بسیاری افراد هستند که از همون ابتدای وارد شدن به سینما انواع واقسام خوراکی ها رو تهیه میکنند و آنچنان با ولع شروع به خوردن میکنند و از این سر سینما به اون سر سینما واسه دوستان و …. غیره میفرستند . این خود به خود ایجاد سر و صدا میکنه .
اما بسیاری دیگر هم هستند که از محیط آروم و به نسبت دیگر جاها حالا بگیم توی ساعات ابتدایی نمایش واسه اینکه وارد محیط آرومی شوند سو استفاده میکنند از محیط اطرافشون . چرا باید شاهد این باشیم که دختر و پسری که میانگین سنیشون به زور به ۲۲ میرسه باید بیان توی سینما و بشینن حرف بزنند و با ابراز عشق کنند .
حالا این حرف زدن با صدای خیلی خیلی آروم برای چند کلمه ایرادی نداره . اما حرف زدن با صدای بلند که اگر تو ابتدای سالن باشی و اون انتهای سالن و بتونی به راحتی همه صحبت ها رو بشنوی و با اینکه آخه محیط سینما جایی برای ابراز عشق و علاقه و احساسات هستش ؟؟؟ آخه سینما جایی که بیان به راحتی هر کاری که بخوان رو انجام بدن ؟؟
آیا به راستی این کارها نشونه آزادی بیش از حدی نیست که الان باهاش مواجه هستیم ؟؟؟ با این مساله چجوری باید کنار اومد ؟؟؟
پ.ن  ۱ : دوستان عزیزم شکوفه یاس مهربون . ما دو نفر نازنین و علی عزیز پیشاپیش زیارتتون قبول درگاه حق .
پ.ن ۲ : این روزها بدجوری فکرم مشغوله .
پ.ن ۳ : ۷ دقیقه تا پاییز . فیلمی که در ابتدای نمایش تونست اشک های من رو سرازیر کنه . اما حیف که ….
با این اوضاع که گفتم از رفتن به سینما پشیمون شدم .
نــکته ۱ : تاکید من بیشتر روی سینما و تاتر هستش .
نـکته ۲ : قابل توجه دوستان این اتفاق دیشب تو سینما وقتی که رفته بودیم فیلم ۷ دقیقه تا پاییز رو نگاه کنیم افتاد و هیچ ارتباطی به دنیای وب و وبلاگ نویس و بیرون رفتن ها و کنسرت ها و …. نداره . ( سوتفاهم نشه واسه دوستان وبلاگ نویسی که هر وقت من پستی میزنم به خودشون میگیرن )

به قول پسر داییم که وقتی از سینما اومدیم بیرون گفت که از این به بعد یه مدتی صبر میکنیم تا فروشگاه های عرضه فیلم ، فیلم های که میخوایم رو بیاره بعد بریم بگیریم و بریم خونه عمه بشینیم فیلم نگاه کردن . تازه حالشم بیشتره .

۱۲ نظر

احساس خفگی میکنم ……..

امشب شب آرزوهاست . امشب با دل های صاف و پاکی که دارید برای همه دعا کنید . من و هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید .

دیشب تا حالا حال خیلی بدی دارم . احساس خفگی میکنم . احساس پوچی میکنم . دیگه حس و علاقه ای به ادامه زندگی ندارم . نمیدونم چرا این جوری شد ؟؟ چرا همه اون حس های زیبا همه اون حس هایی که داشتم از بین رفتن . چرا به یکباره اینجوری شد نمیدونم ؟؟؟ دیگه حالم داره از این زندگی بهم میخوره .

فقط چند روز حالم خوب بود . نمیدونم شاید هیچ کسی چشم نداشت ببینه من حالم داره خوب میشه . چشم نداشت ببینه که دارم خوشحال و شاد زندگی مکنم . چشم نداشتن ببینن من به اون فاطمه قبل برگشتم . لعنت به هر چی آدمه که نمیتونه خوشبختی و شادی بقیه رو ببینه .

یاد پارسال شب آرزوها که میکنم اشک از چشام سرازیر میشه . پارسال وقتی طارمه زنگ زد بهم گفت به این لیستی که میگم زنگ بزن و بگو بیان واسه شب آرزوها چقدر برنامه چیدیم . چقدر خوشحال بودم . چقدر احساس خوبی داشتم . چه آرزوهای قشنگی کردیم .

یادمه واسه خوشبختی همه دوستام آرزو کردم . شکر خدا دارم میبینم که خیلی از دوستام الان خوشحال و خوشبختن جز …………..

شما برای امشب ( شب آرزوها ) چه آرزویی دارید ؟؟؟ آرزوهای شما چجوریه ؟؟؟

شب آرزوهای پارسال کجا و شب آرزهای امسال کجا ؟؟؟

از جمع صمیمانه اون شب ۵ نفر از دوستان به جمع متاهلین پیوستن . خوشبخختی همه اون عزیزان رو آرزو میکنم

پ ن ۱: پنجشننبه پیش با دوستان وبلاگی رفتیم کنسرت گروه پیشکش . اون روز آخرین روزی بود که شاد بودم . اما از اون روز به بعد ………… بعد از کنسرت هم به دعوت دوست خوبمون رفتیم بابا بستنی

پ ن ۲ : تبریکات صمیمانه به دوتا از دوستای عزیزم که به تازگی به جرگه متاهلین پیوستن .

پ ن ۳ : نمیدونم چرا هر کسی که از راه میرسه تقلید میکنه و هنوز هیچی نشده سریع با آدم پسر خاله میشه و همه رو آجی و داداش میدونه . یه اخطار دارم میدم به اونهایی که هنوز هیچی نشده پسر خاله شدن . من نه آجی تو هستم و نه تو داداش من . بار آخرت باشه که من رو به این اسم صدا کردی . ( من تو این دنیا فقط آجی دوستای خاصی هستم که بهم احترام میزارن نه تویی که همه گندی زدی و خودت رو تو دل همه نشودندی . حس تنفر دارم به همه اون هایی که چشم نداشتن خوشی من رو ببینند )

پ ن ۴: دیشب از ساعتی که اومدم خونه تا خود صبح گریه کردم . گریه کردم شاید سبک شم . واسه اینکه صدای هق هق گریه هام نره بیرون بالشتم رو روی صورتم گذاشته بودم . ای کاش همونجوری ………..این قدر گریه کردم که نزدیکی های صبح بیهوش شدم از گریه . حتی الان هم دارم گریه میکنم حتی الان هم که دارم خط به خط این پست رو مینویسم این اشک هام هست که دارن سرازیر میشن .

پ ن ۵: دلم مسافرت میخواد . با آجی ردپا حرف زدم . شاید برای اواسط تیر جور شد رفتیم شیراز . دیگه طاقت ندارم دلم میخواد برم شاید بهتر شدم شاید هم بدتر . فقط دعا کنید بتونم برم خیلی به یه مسافرت حتی یک روز نیاز دارم .

این واسه تو هست تویی که بی نهایت دوستت داشتم اما …

عزیزتر از آنی که بگویم دوستت دارم ، محبوب تر از آنی که بگویم می خواهمت ، نمی گویم مال من باش ، فقط گاهی به یادم باش ! داره اشکهام سرازیر میشه ……….

دیگه حرفی باری گفتن نیست فقط تو دعای امشبتون برای دل منم دعا کنید . برام دعا کنید که بتونم قبول کنم اونچه رو که مقدر کرده خدا برام .

دعای من : پروردگارا ، ظهور امام زمان ، شفای همه دردمندان و بیماران ، سربلندی همه جوان های ایران ، خوشبختی همه زوج های جوانی که میخوان زندگی شون رو با عشق شروع کنند ، عمر با عزت به همه پدرها و مادرها تا خوشبختی و سعادت فرزندانشون رو ببینند رو آرزومندم .

خدایا گوشه چشمی هم به این پایین ها داشته باشه . خدایا خیلی روحیه ام داغونه

آخر نوشت :

آرزو میکنم همیشه یادم بمونه بیشتر از خودم منو دوست داری، حتی مواقعی که حس میکنم تنهام!

آرزو میکنم، وقتی را داشته باشم برای فکر کردن، به آنچه بودم-هستم و …. خواهم بود!

آرزو میکنم بتونم همونی باشم که همه میخوان!

برای زمانی که مغرورم آرزو میکنم. بفهمم اونقدرها بزرگ نیستم که فکر میکنم.

و برای زمانی که خودخواهم، ….

خیلیایی هستن دور و برم که آرزوشون یه لحظه در آرامش زندگی ِ کردنِ ، آرزوم به آرزو رسیدن اوناس.!

و مهمترین; زندگی یه نعمته، آرزو میکنم بتونم به بهترین نحو برای رسیدن به هدفهام تلاش کنم.

آرزو میکنم، یادم نره اومدنم به این دنیا واسه چیه؟ و رفتنم خیلی زودتر از اون چیزی ِ که بشه پلک زد!

در آخر دوست دارم سالِ دیگه  که میام اینجا و برای شب آرزوها میخوام مطلب بنویسم به همه ی آرزوهایی که داشتم برسم. حتی به همه ی اون آرزوهایی که فقط توی دل خودم هستند  !!  کمکم میکنی…. شکی ندارم .

یکی از حسای قشنگ دنیا اینه که بفمهمی یکی به دعاهای تو ایمان داره!

و ثبت میکنم تا یادم نره زندگی مجموعه ی تمام آرزوهاییه که داشتم ولی نتونستم بهشون برسم، و اونایی که خواستم و بهشون رسیدم!


آرزومند آرزوهای تک تک شما دوستام

۱۰ نظر

باوری از جنس محدودیت !!!

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود !

باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش…..

***********************************

کاش وقتی زندکی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم…..

کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم….

کاش وقتی آسمان بارانیست اززلال چشمهایش تر شویم….

کاش شب وقتی تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم….

کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم…..

کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم……

کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کنیم……

کاش در نقاشی دیدار مان شوق ها را ارغوانی تر کنیم…….

کاش وقتی شا پرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم…..

کاش ……………………….

پ.ن : این روزها حرفی واسه گفتن نیست / جز افسوس . افسوس که روزهای زندگیمون داره تند و پشت سر هم میگذره و گذر زمان رو حس نمیکنیم که چقدر داره زود دیر میشه .

پ.ن : کاش واقع بینانه تر به موضوعات اطرافمون نگاهی میکردیم و برای دست یابی به اهدافمون تلاش های بیشتری میکردیم .

پ.ن : روزهای تکراری چرا تمام نمیشه پس ؟؟؟؟

پ.ن : بدجور این روزها ذهنم درگیره .

این عکس رو توی اینترنت دیدم . یه حس خاصی به من دست داد با دیدنش . واسه شما چی ؟؟؟

دلم میخواست روی یکی از تخته سنگهای کنار ساحل توی این عکس باشم و خیره بشم به دریا و با دریا صحبت کنم . توی افکار خودم باشم .



۲۵ نظر

اولین پست سال ۸۹

سلام

سال نو رو به همه شما دوستای عزیزم تبریک میگم . امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید . بهترین ها رو برای تک تکتون آرزو میکنم . امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای ریز و درشتی که دارید برسید و همواره موفق موفق باشید .

روزگار خوشایندی هست

زندگی بال و پری دارد

به وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی ….

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بو ها پای ان کاج بلند

روی اگاهی آب روی قانون گیاه

“سهراب سپهری “

پ.ن : سال جدید رو با یه غم عجیب شروع کردم . این غم و بغضی که راه گلوم رو گرفته بود واسه این بود که امسال اولین سالی بود که همه خانواده مادری واسه سال تحویل رفته بودن اصفهان و ما اینجا تنها بودیم . اما این تنهایی هم واسه خودش عالمی داره ها . به دور از دغدغه و هیاهو . خدایا مرسی از اینکه ۱ سال دیگر عمری دادی برای زندگی

پ.ن : هر دو عروسی به خوبی و خوشی گذشت . عروسی دومی که قبل از عروسی مسموم شدم و یه مقدار حالم بد بود . اما تا جایی که تونستم و توان داشتم فیلمبرداری کردم .

ایشالله هر دوتا عروس و داماد های عزیزمون خوشبخت بشن .  ” روزی شما دوستای وبلاگی باشه ” .

پ.ن : امسال بوشهر به نسبت سالهای پیش خلوت تره . این خلوتی هم واسه اینکه توی تعطیلات  بهمن ماه هر چی مسافر بود به بوشهر سفر کرده بود . این روزها شهرم بوشهر پذیرای مهمانان نوروزی هست که واسه تعطیلات اومدن . امیدوارم که سفر همه این عزیزان بی خطر باشه و خاطره خوبی رو از بوشهر به همراه داشته باشن .

پ.ن : واسه همه دوستای وبلاگی عزیزم بهترین ها رو آرزو میکنم . دلم برای تک تکتون تنگ شده . ” ویییی یک سال میشه ندیدمتون ها :دی “

خوب و خوش و خرم باشید

اینم از یه پست بی سر و ته تو سال جدید . ” سال ۸۹ “

۷ نظر

رستاخیز سبز (آغاز سال نو)

شمیم شفابخش بهار

چشم در چشم لحظه ها، در سکوت معطر زمان، شمیم شفابخش بهار را با زمزم دعا هم آواز می شویم:

ای دگرگون کننده دل ها و بینش ها

ای تدبیر کننده روزها و شب ها

ای گرداننده سال ها و سرگذشت ها

بگردان حال ما را به نیکوترین حال

خاطره معطر خاک

بهار آمده است با قامتی خجسته و سبزینه پوش. یادآور بلندای قیامت، و هر غنچه و گلی که قد می کشد، پیراهنی از معاد بر تن دارد. بهار آمده است با آیینه ای در دست از حکمت و معرفت و شکفتن، سرشار از آوازِ چلچله های بیداری، شوقمند و بی قرار؛ چونان پرنده ای که از قفس رها می شود. بهار آمده است؛ این راز برجسته طبیعت، این تحول و تغییر، این خاطره معطّر خاک، این غلغله گل و چهچهه بلبل و رقص سنبل. بهار آمده است؛ عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمتِ خلقت، نشانه نور، اشاره سرور، رمز شگفتی و شادی، فصل زیبای بیداری. سلام بر بهار، سلام بر ماه گل نشان، سلام بر نجوای رازناک طبیعت. سلام فراوان بر بهاران و هر چه بهاری است. سلام بر سبزه نای دوستی و سلام بر همه دوستان!

سال ۸۸ هم تا روزی دیگر تمام میشه و میره . سال ۸۸ واسه من ، هم خوب گذشت و هم بد . خوب از این جهت که روزهای پایانی سال ۸۷ که تازه چند روزی تا سال ۸۸ مونده بود  رو مشغول به کار شدم و اکنون ۱ سال و چند روزی هست که داره از روزهای کاریم میگذره و من خوشحالم . خوشحال از این جهت که توی محیطی دارم کار میکنم که دوستش دارم . همکارایی دارم که بسیار خوب هستند و مسئولی دارم دلسوز و مهربان .

توی سالی که گذشت اتفاقاتی افتاد که باعث شد بیشتر برای رسیدن به هدفهام تلاش کنم و شکر خدا تا حدودی بهشون رسیدم .

توی سال ۸۸ با دوستان دیگری آشنا شدم که باعث خوشحالیم هست . دوستان خوبی که در همه حال پشتیبان یکدیگرند .

سال ۸۸ رو به خاطر بهترین اتفاقاتش دوست دارم . عروسی دوستانی که گذشت . آرش پسر خاله عزیزم . مینا بهترین دوست دوران کودکیم . الهه یکی از دوستانم . تولد یه دونه پسر پرهام گلی . و ….

اتفاقات بد و ناخوشایندش رو دیگه نمیگم تا تلخ نشه این پستم .

بهار داره به خونه هامون میاد، باید دلهامون رو بهاری کنیم . بهاری و سبز . کینه ها رو بزاریم کنار . سعی کنیم سالی که گذشت رو حالا چه خوب و چه بد توی بایگانی ذهنمون جا بدیم و از سال جدید لذت ببریم .

توی سال ۸۸ روزهای خیلی شادی رو در کنار دوستان عزیزم گذروندم . روزهایی که شاید هیچوقت فراموش نشه . واسه خود من که اینجوریه .

شماها چی ؟؟؟ واستون این روزهای شاد در کنار هم بودن فراموش میشه یا نه ؟؟؟

……………………………………………………………

خوب سال ۸۸ رو میبوسیم و میزاریم کنار و یه سال جدید رو شروع میکنیم . سالی نو با افکاری نو با هدفهایی نو .

اگر چه یادمان میرود که عشق تنها دلیل زندگی است . اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد . دوستان عزیزم عیدتون مبارک . عید سراسر شاد و پر از خاطره های خوبی داشته باشید .


پ.ن ۱ :

تمام دیشب را به حرف هایت فکر کردم. راست می گویی. امروز عمر تقویم کوچک جیبی ام تمام می شود و دیگر کسی سراغی از او نمی گیرد. تمام دیشب تقویمم را ورق می زدم و دنبال خودم می گشتم؛ دنبال روزی که یک سرو گردن از روزهای دیگر بالاتر باشد. دنبال روزی که من توی آن کاری کرده باشم. ۳۶۵ روز، ۳۶۵ روزی که هر ساعتش، هر لحظه اش می شد کاری کرد، کاری که…. ورق های تقویم من اما، خالی و بی حوصله اند. هیچ جای آن هیچ خبری از من نیست. من هیچ روزی را امضا نکرده ام، هیچ روزی به یاد من نمی افتد. امروز تقویم دیگرم تازه متولد می شود، مثل خود من.

خداحافظ سال ۸۸

۷ نظر

۱۸ اسفند روز بوشهر و …

زندگی بیشترش سوختن است

درس آموختن است.

زندگی انتظاری است که آدم ز برادر دارد.

زندگی فانوسی است لب دریای خیال آویزان

میتوان آن را دید و نبیش

روشن است اما به اندازة خویش

زندگی تابلویی است نیمة راه

که ز سر منزل مقصود خبر می آرد

کار او هشدار است

گر مسافر رهش بیدار است

زندگی تجربة تلخ فراوان دارد.

دو سه کوچه پس کوچه و اندازة یک عمر بیابان دارد.

زندگی زندانی است که در آن بیشتر از زندانی, زندانبان دارد.

زندگی دین بزرگی است که بر گردن ماست

*********************************

زمان : ۱۸/۱۲/۸۸ روز بوشهر

مکان : سالن مجتمع فرهنگی بوشهر

ساعت ۱۷:۴۵ بعد از ظهر

دقایق دارن میگذرن و من گوشه ای از حیاط روی یکی از صندلی های مجتمع فرهنگی به انتظار دوستانم نشسته ام رو به دریا و غروب خورشید و دارم تماشا میکنم . هنوز تا برگزاری مراسم روز بوشهر دقایقی مونده و مسئولین در فکر جا هستند که هم استانی های عزیزی که قراره بیان سر پا نباشند . صندلی هایی آورده شد و توی سالن چیده شد . وسایل پذیرایی آماده شد تا از همه پذیرایی به عمل بیاد .

دقایقی رو به غروب زیبا و دل انگیز شهرم بوشهر نگاه میکنم . غرق لذت میشم . اما افسوس که ….

همینجور که محو تماشای غروب نشسته بودم با صدای دوستی که سلام میکرد به خودم اومدم و متوجه شدم که دوستانم دارن میان و تا دقایقی دیگر جشن برگزار میشه و باید وارد سالن بشیم . وارد سالن که شدیم ابتدا چشمهام به سن سالن افتاد به زیبایی تونسته بودند نماد خونه های قدیمی شهر رو درست کنند . توی سالن خیلی ها اومده بودند از مسئولین شهر گرفته تا حالا همین هم استانی های عزیز خودمون و دوستان وبلاگ نویس که یک به یک با افتخار وارد می شدند . آخه قرار بود که در خلال همین جشن از۳ نفر از دوستان وبلاگ نویسی که در مسابقه روز بوشهر شرکت کرده بودند و مقام آورده بودند تقدیر به عمل بیاد .

قرار بود جشن ساعت ۱۸:۳۰ برگزار بشه که با تاخیر ساعت ۱۹ برگزار شد . همین ۳۰ دقیقه تاخیر بسیاری از برنامه ها رو دچار اختلال کرد و بی برنامگی بوجود آورد . ابتدا با آیاتی از قرآن شروع و با سرود جمهوری اسلامی آغاز شد و تا آخر که ….

زمان بندی مراسم خیلی دقیق شده و از روی برنامه پیش نمیرفت . مثلا استاد یا چهره ماندگاری که ۱۰ دقیقه زمان داده بودند تا سخنرانی کنه بجاش ۲۰ دقیقه صحبت میکرد و این خیلی وقت گیر بود . جشنی که قرار بود ۲ یا نهایت ۳ ساعت زمان بر باشه تا ساعت ۲۳ به طول انجامید و این اتلاف وقت بسیاری از هم استانی ها رو ناراضی کرده بود و باعث دلخوری بسیاری شده بود .بعد از سخنرانی مسئولین و اجرای آهنگ های متعدد و اهدا جوایز به چهره های ماندگار و بلاخره بعد از اینکه سخنرانی پایانی رو انجام دادند ، شروع کردند به اعلام جوایز دوستان وبلاگنویس که با تشویق های پی دی پی ۳ نفر برتر رفتند و جوایز خودشون رو گرفتند .

گذشت . ما نیز میگذریم . اما روزی گذرتون به ما میخوره و روزی روزگاری محتاج همین جوانان وبلاگنویس میشید . اونوقت ما اینقدر معرفت داریم . مثل شما بی معرفت نیستیم . درسته عصبی شدیم . درسته خیلی بهمون بی احترامی شد اما با همه اینها بازهم معرفت گذشت داریم . باز هم میگم مثل شما بی معرفت نیستیم .

چقدر دوندگی ، چقدر هماهنگی ،تلفن های پی در پی و هماهنگ کردن با وبلاگنویسان ……. . اما توی این میون نمیتونیم از زحمات دوستان عزیز شورای مرکزی بگذریم .

جا داره از همه این دوستان تشکر ویژه ای کنم . زحمات بسیاری کشیدن .

به قول عزیزی که میگه این نیز بگذرد . میگذره و در گذر زمان محو میشه .

به دوستان عزیزم آرمان و محمد باقر و دوست عزیزی که افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم کسب مقام اول تا سوم رو تبریک میگم . امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و موید باشید .

به دوستانی که مقام جهارم تا دهم مسابقه رو کسب کردند هم تبریک میگم  .

( نمیدونم چه کسانی هستند . ) موفقیت این دوستان رو تبریک میگم .

*************************

جملات کوتاه :

۱ – زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامیتر از آنند که بشکنند . فردا خورشید طلوع خواهد کرد . حتی گر ما نباشیم ….

۲-  سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد ، آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند . بلکه آنقدر است که ما را برای دعا کردن به زانو در آورد …

۳- زندگی چون بادکنکی است در دستان کودکی ، که همیشه ترس از ترکیدم آن ، لذت داشتنش را از بین میبرد …

۴- دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچگاه آنرا به رخ ما نمی کشند . ” ارد بزرگ ” . پس دریایی باش…

۵- خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته …

*******************************

دوستان عزیزم داره روزها میگذره و چیزی دیگه نمونده تا پایان سال . هنوزم نگاه کودکان این سرزمین و این دیار به دستان شماست . هنوزم روی تصمیمی که گرفتم استوار هستم و نیازمند یاری سبز شما . بیایید دل این کودکان رو شاد کنیم . تا خدا هم گوشه چشمی به همه ما داشته باشه . پس یا علی بسم الله …….

***********************

توجه توجه توجه :::::

اطلاعیه :::::::

جلسه مجمع عمومی فوق العاده

به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان استان بوشهر می رساند طبق قانون سازمان های مردم نهاد ،خانه وبلاگ نویسان بوشهر با توجه به درخواست های اعضاء و پیگیری انجام شده توسط  شورای مرکزی ، اولین جلسه مجمع عمومی فوق العاده این خانه را در روز پنج شنبه مورخ ۸۸/۱۲/۲۰ از ساعت ۱۶٫۳۰ تا ۱۸٫۳۰ در سالن شهید آوینی سازمان تبلیغات اسلامی واقع در میدان امام خمینی(ره) شهر بوشهر برگزارمی کند .

( برگرفته از سایت خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر ) .

۱۲ نظر

حیات میخواد سال دیگه

سلام

تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟

به ما که خیلی خوش گذشت . مخصوصا با مهمان های عزیزی که برامون اومده بود .

توی این چند روز همش به گشتن و از این خونه به اون خونه رفتن گذشت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محرم امسال هم گذشت . به قول قدیمی ها حیات میخواد سال دیگه .

امسال به نظرم محرم و صفر مثل سالهای پیش نبود . نمی دونم شاید بخاطر حوادثی هست که پیش اومده ؟

امسال خیلی سرد و بی روح برگزار شد . محرم سال های پیش اینقدر مساجد شلوغ میشد که جای خیلی از اونهایی که میخواستند سینه بزنند نمیشد .

اما امسال این جور نبود . خیلی سرد بود همه مراسم ها . خصوصا شب اربعین و وفات پیامبر .

امسال که گذشت . امیدوارم که سالهای دیگه اینجوری نباشه و حرمت این عزیزان رو همه حفظ کنند .

بودند خیلی از این مسافرانی که این چند روز تعطیلی رو اومده بودند بوشهر . و بخاطر وجود مراسم هایی که بوشهری ها برگزار میکنند خیلی ها میومدند و نگاه میکردند اما چه فایده ؟؟ به جای اینکه بیان و بخوان عزاداری کنند ، اومده بودند سالن مد و ….

جدا متاسفم واسه این جور افراد .

هر چند کاریشم دیگه نمیشه کرد و باید با این شرایط کنار اومد .

بگذریم …………….

محرم سالهای پیش رو معمولا فیلم برداری میکردم از دسته های سینه زنی . دمام . حیا مظلوم و ….

اما امسال رو گفتم عکاسی . اما واقعا برای من سخت بود . نمیشد برم وسط جمعیت آقایون و بخوام عکس بگیریم . واسه همین بیشتر عکس هایی که توی این مدت گرفته شده همه زحمات روزبه هستش که این مدت من بهش زحمت میدادم و انصافا خیلی از عکس ها رو زیبا گرفته . مرسی روزبه جان خیلی لطف کردی این مدت .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلبی از مسئول روابط عمومی خانه وبلاگ نویسان بوشهر. بخونید .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ها :

۱٫ حیات میخواد سال دیگه که بتونیم از عزاداران حسینی باشیم . مروای همتون همه ساله و عزاداری هاتون قبول درگاه حق .

۲٫ تعطیلات هم مثل برق گذشت و باید از فردا کار و شروع کنیم . بچه مدرسه ای ها باید برن مدرسه .

۳٫ از خیلی از حرف ها و پشت سر حرف زدن ها نمیشه گذشت .

۴٫ باید صبر کرد تا ……………..

۵٫ مرسی از دوستان عزیزم که تولدم رو تبریک گفتن . مرسی از هدیه های زیباتون . ایشالله بتونم زحمات تک تکتون رو جبران کنم .

۶٫ ………………………………………………….

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جملاتی از دکتر شریعتی :

۱٫ علی از خدا هم تنها تر بود ,خدا برای تنهایی خود انسان را آفرید .محمد کسی چون ابوذر داشت.ولی علی از خدا هم تنهاتر بود…

۲٫ امروز هر کس بخواهد به راستی از علی پیروی کند تنها می ماند، هم دشمنان دین با او می جنگند, و هم متعصبان و مقدس مابان دین، و به نام حمایت از دین شمشیر به رویش می کشند،چنانچه کردند و دیدید و در تاریخ می خوانید .

۳٫ در درد ها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.تقیه ی درد,زیباترین نمایش ایمان است.به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج تلخ است,اما هنگامی که تنها می کشیم,تا دوست را به یاری نخوانیم,برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند,طعم توفیقی می چشاند.

۱۴ نظر

روزی که گذشت

سلام و ۱۰۰ تا سلام به همه شما دوستای عزیز و مهربون

خوبید ؟

ویییییییی با این سرمای بی سابقه بوشهر چی میکنید ؟؟؟ خیلی سرد شده خدا وکیلی

خدایا مرسی بابت نعمتت . اما خدا جون هوا رو که سردش کردی اون دوتا قطره بارون رو هم بزن دیگه . مرسی خدا جون

بریم سر وقت این چند روز

این چند روز رو که حسابی هوا سرد شده . کلی حال میده بری لب دریا . موج بزنه آب هایی که می پاشه این و اونور . خیلی حال میده . یه بار رفتم زیر همین موج ها کلی خیس شدم . اما کلی کیفور شدم .

شب اربعین رو با بچه ها رفتیم مسجد بهبهونی . نسبت به تاسوعا و عاشورا جمعیت کمتری اومده بودن . البته سردی هوا هم باعث شده بود که مردم کمتر بیان بیرون .

تقریبا تا ۱٫۳۰  مسجد بودیم . تا رسیدیم خونه شد ۲ .

صبح هم که آجی ردپا زنگ زد که پاشین بیاین خونه ما . دیگه تا آماده شدم و اومدن دنبالم شد ۱٫۳۰ . وقتی رسیدم تقریبا همه بچه بودن . دیگه تا ۶ اونجا بودیم. کلی زحمت دادیم دوباره .نذرتون قبول باشه .

بعدشم که با مجتبی . احسان . مریم . لیا . سمیرا رفتیم بستنی خوردیم و یخ زدیم .

جای همه بچه ها بسی خالی بود . به جون خودم نباشه به جون شما ها از گلوم که پایین نمیرفت . بستنی رو قورت میدادم ;) =))

ویییییییی خلاصه بعد که رسیدیم خونه مادر گفت زود کاراتون کنید میخوایم بریم امام زاده هاشم ( اینجا ) توضیح کامل داده .خلاصه با تجهیزات کامل رفتیم اما منجمد شدیم تا وقتی برگشتیم . بس که سرد بود وسط واحد دومی که داشت میخوند اومدیم خونه . فک کنید ساعت ۱۰٫۳۰ خونه بودیم .

اما با اینکه سرد بود یه صفای خاصی رو داشت . از اینکه بابا کلی از دوستای قدیم و هم محله ای هاشو دیده بود خوشحال شدم .

شنبه هم که خبری نبود .

امروز هم که صبح سر کار و بعد هم خونه و مهمان داری .

بله خاله . زندایی ها و بچه هاشون اومدن خونمون و واسم  کلی کادوهای خوشگل آوردن .

کادوهای تولدم :

مادر . بابا : اون ظرف چینی طرح دار.

خاله : یه سرویس از فنجون های همین طرح .

زندایی کوچیکه : پتو .

زندایی بزرگه : لباس .

مریم : همزن برقی .

سرور : یه سرویس از همون فنجون هایی که خاله داده .

دوستای یونی : شلوار . پالتو .شال اسپانیایی .

آجی لیا : یه قاب که نقاشی عکس خودم بود .

مرســـــــــــــــــــی زیاد از همتون

دوستون دارم زیادتا .

نکته : هنوز از خوردن کیک توی صورت در امانم . خدایا من و در پناه خودت قرار بده و نذار عوامل نفوذی کیک بزنن تو صورتم .  ~-~                  الهی آمین [-O~

بسی بسیار خوابم میاد زیاد توهم گفتم فکر کنم :girukh: (:|

جملاتی از دکتر شریعتی :

دوست داشتن
دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی آورم .

ارزش

ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انسان …
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق
عشق مثل قایقی هست که در اعماق دریا غرق میشود ولی دوست داشتن
مثل قایقی هست که رو این دریا آرام به حرکت ادامه میدهد پس دوست داشته باشیم نه عاشق شویم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همکاری : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم . کودکان سرزمین من چشم انتظار دستان پر از مهرتان هستند . پس یاری کنید .

برای یه دوست و برای دخترک ۴ ساله دعا فراموش نشه . مرسی ( برای سلامتی هر دوتی این عزیزان ۵ تا صلوات به نیت ۵ تن بفرستید )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان نوشت : دوشنبه ۱۹-۱۱-۸۸

پارسال همچین روزی هلیله ۲ یادش بخیر

چه زود گذشت .خیلی روز خوبی بود . کلی کیف داد . وسطی برد تیم افشین . هدف گیری با پوست پرتقال . فرصت شد یه عکس حتما میزارم :x

الهه جان تولدت مبارک ایشالله ۱۲۰ ساله شی .

۳۱ نظر