شهریور ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
(گوناگون)
گاهی وقتها سکوت همه چیز است . گفته سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد . سکوت ، سپیدی درون و حاشه دفتر است ، که نه چشم را می آزارد و نه خاطر کسی را مکدر میکند . دوست خوب کسی است که سپیدی های دفتر دوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را ورق بزند .
گاهی به این فکر میکنم که زندگی چه بازیهایی داره … گاهی به خاطرات پر فراز و نشیب گذشته فکر می کنیم … و بعد یه آه عمیق از ته قلبمون می کشیم و یا نهایتا یه لبخند کوتاه کج گونه می زنیم . باید زندگی کنیم و لذت ببریم از سختیها و خوشیهایش . میدونید یه روز چشم باز می کنیم و می بینیم که عمری گذشته و ما تو فکر دویدنیم . پس معنای زندگی تو لحظه ، یعنی همین حالا .
این رو واسه همه میگم تا دوباره یادتون بیاد ………………. آری زندگی زیباست .
…………………………………………………………………………………………………………………………….
نمیدونم چرا تا دلتنگ میشم یادم به ساحل تنهایی می افته … دلم هواش رو کرده … قرار گذاشته بودم اینجا از روزانه ها و شبانه هام که گاهی تند تند و گاهی آروم آروم مثل لاک پشت می گذرن بنویسم … از شادی ها و غم ها … از رویاها و آرزوها …. از همه چیز بنویسم ، اما موفق نشدم . همش شد دلتنگی و غصه های دیروز ، امروز و فرداها … شاید خودم زیادی احساس تنهایی و دلتنگی میکنم ؟؟ شاید ……….!!!
خسته ام …. یعنی خسته شده ام …. از زندگی تکراری … از بی هدفی هاش … از آدمهای دوروش ….. دیگه یکرنگی قبل نیست بین آدم ها … دیگی اون یکدلی و دوستی نیست بین افرادش …. آره خسته شده ام …. از آدم هایی که من و دلم و عقایدم براشون کوچکترین اهمیتی نداره …. خسته شده ام …. !!!
بعضی وقتها میگم یه روزی همه چیز درست میشه .. اما کی ؟ شاید دارم خودم رو گول میزنم … نمیدونم؟
…………………………………………………………………………………………………………………………….
جملات زیبا :
- گاهی خدا درها رو مینده و پنجره ها رو قفل میکنه . زیباست اگر فکر کنی شاید بیرون ، طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه .
- اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است ، که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم . ” شکسپیر ”
- پروردگارا ! جهان سرشار از دل بستن ها و دل شکستن هاست و چه حسی دارد وقتی دل شکسته از دل بستن ها به ” تو ” روی می آورد ، تا در کنار ” تو ” بار دیگر آرامشی را تجربه کند ، که در کنار بندگانت از دست داده است … !
……………………………………………………………………………………………………………………..
دعا نوشت :
سحرگاهان که عرش کبریایی می سراید ، نغمه توحید ، تو که آهسته می خوانی ، قنوت لحظه هایت را میان ربنای سبز دستانت ؛ دعایم کن .
خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس ، کمک کن آنچه تو زود خواهی ، من دیر نخواهم و آنچه تو دیر خواهی من زود نخواهم .
……………………………………………………………………………………………………………………….
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم
خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم
خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم
خدایا منو ببخش که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نمازم
خدایا منو ببخش یه وقتایی به خاطر نماز هیچ و پوچ و بی روحی که می خونم فکر میکنم لایق بهترین ها هستم
خدایا منو ببخش که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن و با تو بودن
خدایا منو ببخش که ساعتهای متوالی رو با دیگران می گذرونم ولی موقع نماز خوندن از همه ی مستحبات فاکتور میگیرم
خدایا منو ببخش که بهت اعتراض میکنم وقتایی که دستم رو با مهربانی می گیری و از پرتگاه نجاتم میدی
خدایا منو ببخش اگه همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی نیستم
خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غبار بر دلم نشانده تا نتوانم تو را بشناسم
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها رو دوست خودم
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات
……………………………………………………………………………………………………..
پ . ن : به اینجا سر بزنید .
پ . ن : یه سر به سایت خانه بزنید . با گزارشی از مراسم افطاری دوستان وبلاگنویس به روز شد و عکسهای روز مراسم رو میتونید در گالری ببینید .

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان میباشد . عکاس : محمود انصاری
۹ نظر
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۹ ق.ظ
(نوشته های فاطمه)
افطاری ۸۹ وبلاگنویسان
جمعه مصادف با ۲۳ رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری / مکان و زمان : پارکینگ یکی از دوستان . ساعت ۱۹ بعد از ظهر . با حضور جمعی از دوستان وبلاگ نویس .
این بار متفاوت تر از سال پیش , سالهای پیش تر برگزار شد . به نسبت سال پیش که با کم لطفی دوستان مواجه شدیم شکر خدا امسال دوستان دعوت خانه وبلاگ نویسان رو لبیک گفتند و اومدند . بعضا هم با دستی پر . که سپاسگذاریم از حضور تک تکشان و ارج مینهیم این آمدنشان را .
دوستانی که در مراسم پر برکت افطاری امسال خانه وبلاگنویسان حضور داشتند :
بی نشون . چهل خونه . هوای تازه . شاسوسا . دختر بابا . خانم خبرنگار . امینه فروتن . دنیای عکاسی . روز سی و دوم . وب نوشته های هفت و خواهرشون . شکوفه یاس و دوستشون . یحیی . روزبه . سمیرا . پرستو . ته تغاری و همسرشون هوای شرجی و خواهرشون . زن زمانه . هپروت . محمدباقر و همسرشون . داش سعید و دخترشون . ردپا و همسرشون طارمه . روزبه . روزی روزگاری . لی لی پوت . حامد . ما دونفر . خلبوس . خودم و آخر مراسم مرتضی هم که رسید و …. و بسیاری از دوستان عزیزی که حضور ذهن ندارم و البته اصلا با یه سری از دوستان آشنایی نداشتم .
ابتدا دسر های میز افطاری : سوپ جو . تر حلوا . شله زرد . رنگینک . فرنی . سالاد سیبزمینی . زولبیا و بامیه . کیک فنجونی . کیک اسفنجی . ژله . بستنی .
نوشیدنی ها : چای . نوشابه . دوغ . دلستر . آب معدنی .
غذاها : چلو کباب . ماکارونی . کلم پلو . سمبوسه . فلافل . استانبولی . خورشت بامیه
مراسم با حضور حاضرین و در ابتدا با قرائت آیاتی از کلام خدا شروع شد و بعد حاضرین به طرف میز سلف غذا ها و دسر ها دعوت شدند .
در اینجا جا داره به عنوان عضو کوچکی از خانه وبلاگنویسان از تک تک عزیزانی که در تهیه این مراسم کوشیده بودند تشکر کنم .
اللخصوص خانواده محترم هاشمی ، که گاه و بی گاه مزاحمشون میشدیم .
از تک تک عزیزان تشکر میکنم و یه همه خدا قوت میگم .
در این میون جای بسیاری از دوستان من جمله : فروغ عزیز . رقیه عزیز . ماریا ی عزیز . محمد . میلاد . امین . ابراهیم . احسان . رضا عبدو . مریم . وحید . پویا . آرام . آقای ملکی زاده و همسرشون هم بسیار خالی بود .
از حامد محمودی و همراهشون آقا رسول بسیار تشکر میکنم و همچنین از صاحب خانه عزیز .
باشد که از این مکان بتوانیم برای برپایی تولدها استفاده کنیم ( قابل توجه حامد محمودی )
پ.ن ۱ : فقط میتونم بگم همتتون همیشه پایدار باشه و لبتون همیشه پر خنده .
پ.ن ۲ : تنها چند روز دیگه تا پایان ماه مبارک باقی مونده . من رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید .
پ.ن ۳ : این روزها هم مثل روزهای تکراری هفته های پیش داره میگذره .دیگه از این تکرار های پی در پی خسته شدم و گله دارم . همچنان دلم میخواد فقط یه مسیری رو پیارده برم . هر کسی میخواد همراه باشه میتونه بیاد . چون این راه بی انتها هست و همه میتونند باشن . معمولا برای پیاده روی چند نفر با هم خیلی بیشتر میتونه دلچسب و خوشایند باشه . چون خسته نمیشی .
پ.ن ۴ : قراره امروز دوستم رو بعد از ۱۴ سال ببینم . هیجان عجیبی دارم . توی این سالها دلم بدجوری براش تنگ شده بود . ( از پدرام ممنونم که آدرس فیس بوکش رو داد تا تونستم بعد از ۱۴ سال پیداش کنم )
پ.ن ۵ : میگن واسه عید فطر ۳ روز تعطیله . خدا میدونه راست باشه یا نه .
پ.ن ۶ : متاسفانه از ضیافت افطاری هیچ عکسی رو من ندارم که بزارم اینجا .
یه گله هم دارم که به وقتش میگم . فقط این رو بگم که دیشب درحالی که خوش گذشت اما یه غمی دلم رو گرفت . خیلی ناراحت شدم به طوری که میخواستم همون ابتدا بلند شم برم ، اما به حرمت سفره ای که پهن شده بود و همینجور حضور دوستان در حالی که ناراحت بودم اما موندم .گرچه چشمهام پر از اشک شد، اما سعی کردم اشکی نریزه . گرچه هر کسی دیگه هم جای من بود ناراحت میشد . این نیز میگذرد .
تبریک نوشت : به محمدباقر عزیز و همراه زندگیشون تبریک ویژه میگم . امیدوارم سالیان سال در کنار هم خوشبخت زندگی کنید . ( اما اون بستنی که دادید جای شام رو نمیگیره ها ) باید شام بدید ( از زهره و حسین یاد بگیرید که شام دادن ) .
برای دو دوست عزیز ( احسان – میلاد ) آرزوی بهترین ها رو دارم و امیدوارم موفق باشن . اما یادتون باشه ها شما هم هنوز شیرینی قبولی دانشگاهتون رو ندادین ها .
آخر نوشت : پیشاپیش عید رمضان بر همه شما خوبان مبارک باد .
صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است
خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.( آمین )
از اینکه زیاد شد به بزرگواری خودتون ببخشید من رو
الان نوشت : دانشگاه آزاد .نرم افزار کامپیوتر . انتخاب اول . وبلاگی های آزادی ســــــــــــلام
۱۳ شهریور ۱۳۸۹
مصادف با ۲۴ رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری
وبلاگ های مرتبط با افطاری :
م . زنده بودی ( ننه دریا )
۳۷ نظر
شهریور ۷م, ۱۳۸۹ در ۸:۵۶ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟ و همسرش گفت:
مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد…
پ.ن ۱ : قالب وبلاگ رو عوض کردم . به نظرتون چطور شده ؟؟ خوب یا بد ؟ لطفا بهم بگید . ممنون
پ.ن ۲ : دیشب کلی به یه دوست عزیز زحمت دادم تا ایراداتی که این قالب داشت رو برام حل کنه . مرسی دوست عزیزم .
پ.ن ۳ : این روزهای تکراری هم که تمام نمیشه بره پی کارش . دیگه خسته شدم از این تکرار و تکرار ها .
پ.ن ۴ : توی این روزها تنها روز جمعه خوش گذشت . مرسی از دداش جمیل خوب خودم که اومد دنبالمون رفتیم بیرون .
پ.ن ۵ : دارم برای روز افطاری و دیدن دوستام لحظه شماری میکنم . اما دوست ندارم اون رو ببینمش . یه سر به سایت خانه بزنید .
پ.ن ۶ : به اون دوست عزیز هم برای موفقیتش توی آزمون ارشد تبریک میگم . بهش هم گفتم آرزو میکنم در سالهای بعد مثل الان باعث افتخار خودش و خانواده و دوستاش باشه و با سربلندی مدرک دکتراش رو بگیره . بهترن آرزوها برای تو .
پ.ن ۷: امشب شب ضربت خوردن مولای متقیان علی ( ع ) هستش . شب غریبی هست امشب و پر سوز تر از امشب پس فردا شبه که از حالا دلم حال و هوای دیگه ای داره . یه حس عجیب . دلم میخواست الان اونجا بودم کنار حرمش .
پ.ن ۸ : دلـــــــــــــــــــــــــــــــم گریه میخواد . یه گریه که سبک بشم . دلتنگی این روزهام خیلی زیاد شده .
پ.ن ۹: این روزها باید خیلی حرفها رو بشنویم و خیلی از حرف ها رو هم نشنویم . مثل حکایت این خانم و آقا . نشنیدن خیلی بهتر از شنیدن و داغون شدن هستش . بعضی وقتها همین شنیده هاست که همه چیز رو به هم میریزه و تو مجبور به سکوتی . چون سکوت در مقابل حرف های پوچ و بی ارزش صد شرف داره . به اینی که میگم ایمان دارم
امشب تمام آینه ها را صدا کنید . گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید . ای دوستان آبرودار در نزد حق , در نیمه شب قدر مرا دعا کنید .
امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.

الان نوشت ( ۸۹٫۶٫۸ ) : صبح قبل از اینکه بیام سایت یه سر فیس بوک رو چک کردم و دیدم یکی از دوستام که حدود ۱۳-۱۴ ساله رفته انگلیس نوشته که چهارشنبه داره میاد ایران . کلی ذوق کردم و برای دیدنش دارم لحظه شماری میکنم . پرستوی عزیزم دوست دارم زودتر ببینمت
۱۱ نظر
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۴:۵۸ ب.ظ
(دستهبندی نشده)
نگاهم پیش پاهامو نمی بینه حلالم کن
خطاکارم تو محض عشق دیرینه حلالم کن
اگه راه حضور عشقو سد کردم حلالم کن
اگه دیوونه بودم با تو بد کردم حلالم کن
نفس ها لاله ی شومه تمومه از خودم سیرم
حلالم کن عزیز دل دارم از غصه می میرم
به پاهای تو افتادم دلم خونه نگاهم تر
دیگه کارم تمومه از من آفت زده بگذر
نمی بینم خودی تر از تو با من این نفس سرده
کمه فرصت بگو خوبم که دردم خیلی نامرده
بگو از من گذشتی سخته جون کندن پشیمونم
ببین می لرزه دستام درد دارم نمی تونم
ندیدم مهربونی تو بیا رحمی به حالم کن
به پای تو افتادم حلالم کن، حلالم کن
متن آهنگ بالا از خواننده خوب هم استانیمون سام اسدی هستش از آلبومی به همین نام ( حلالم کن ) .
پ.ن۱ : نماز روزه هاتو قبول درگاه حق . سر سفره های سحر و افطار. سر نماز هاتون من رو هم دعا کنید .
پ.ن ۲ : داشتم توی آهنگ های موبایلم میگشتم که به این آهنگ رسیدم . خیلی از آهنگش خوشم اومد . طوری که چند باری پشت سر هم گوش دادم و جالب اینکه این اهنگ رو امروز ( روز راه اندازی نیروگاه ) گوش کردم و باهاش راحت گریه کردم . یه جورایی یه حس خیلی خوبی داشت شنیدن این اهنگ .
پ.ن ۳ : فعلا که زنده موندیم تا ببینیم خدا چی میخواد .
پ.ن ۴ : روزها به شدت تکرار و تکراری تر میشه و هیچ جایی هم واسه تفریح نیست که بریم بس که هوا گرمه . تنها توی این مدت ۲ باری رفتیم عیادت مریضمون که ایشالله به زودی زود خوب بشه .
پ.ن ۵ : دلم یه سفر مثل سپیدان رو میخواد که با بچه ها رفتیم . میتونم به جرئت بگم بهترین سفری بود که با دوستانم رفته بودم . به طوری که هنوز هم خوشی اون لحظات در کنار هم بودن رو دارم در بند بند وجودم با همون حرارت و سر خوشی حس میکنم . گاهی اوقات توی ماشین وقتی آهنگ سوسن خانوم پخش میشه بی اختیار خنده ام میگیره و یاد اون لحظاتی میوفتم که ضبطی که بچه ها آورده بودند مدام این آهنگ رو تکرار میکرد و با چه شور و حرارتی همراهش میخوندیم . امیدوارم باز هم بتونیم یه همچین سفری رو بریم و از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم .
پ.ن ۶ : این روزها بد جوری میدونم دارم مزاحمت میشم . ببخشم به تمام خوبیهای خودت و بدی های من . حلالم کن بابت بدی هایی که دارم میکنم .
پ.ن ۷ : نمیادش . دلم برای دیدنش و همصحبتی باهاش خیلی تنگ شده . قول داده تا هفته دیگه بیادش . میدونم که زودی میادش . پس یه امید اون روز . دوسش دارم بینهایت . مخاطب خاص داره .
پ.ن ۹ : این روزها تنها تفریح من شده خوابیدن و بعد هم دیدن سریال های شبکه فارسی ۱ ( در جستجوی پدر و افسانه افسونگر ) و مابین این ها دیدن کانال MECHEF که غذاهای فوق العاده خوشمزه ای رو نشون میده . چندتاییشون رو امتحان کردم خوب بودن .
پ.ن ۸ : همتون رو دوست دارم و لحظه شماری میکنم تا بتونم باره دیگه ببینمتون .
الان نوشت ( ۸۹٫۶٫۳ ) : به رسم دیرینه هر ساله مراسم افطاری برگزار میشه که میتونید با مراجعه به سایت خانه وبلاگنویسان اطلاعات کافی رو بدست بیارید . منتظر حضور سبزتون هستیم
۱۷ نظر
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۹ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
یکشنبه ۸۹٫۵٫۱۰ حرکت به شیراز
ناهار . استراحت و حرکت به سمت فرودگاه .فرودگاه شیراز ( خیلی گدا هستن هر چی کاننکت میشدیم فایده نداشت ). هواپیما ( دعا برای سالم رسیدن ). دریا . و نشستن روز باند فرودگاه . حرکت به سمت خوابگاه . استراحت . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بامداد بیدار بودن و حرف زدن . بیدار باش ساعت ۶٫۳۰ صبح از سر و صدای اهالی خونه . صبحانه . استراحت . حرکت به سمت پردیس ۱ . گشت و گذار . خرید . خرید . خرید . پردیس ۲٫ خرید . خرید . خرید . ناهار . استراحت . سیتی سنتر . خرید. خرید .خرید . خوابگاه . شام . فاصله ها . تا ساعت ۳ بیدار بودن . خواب . صبحانه . سیتی سنتر . خرید لباس های خوشمل . هایپر مارکت . خرید برای خودم و مادر خانومی . خونه . اتو بخار ( هدیه سیتی سنتر به مریم ) . استراحت . کشتی یونانی . سیتی سنتر . خرید دوباره . قرعه کشی . بن خرید ۱۵۰ تومانی بنام مریم . خونه . زیتون . سیتی سنتر ( خرید با بن ۱۵۰ تومانی ) خونه .استراحت . آخرین روز موندن . خرید . ناهار :دی ( ماجرایی داشتیم ) . خونه . جمع آوری وسایل . استراحت . دقیقه آخر وسوسه شدیم دوباره پردیس ۲٫۱ خرید . بستنی و خونه . فرودگاه . فاصله ها . و به قوله مریم هواپیمای سم پاشی . دعا برای سالم رسیدن .
شیراز ۸۹٫۵٫۱۵ :
استراحت . ترمینال . دیدن هادی ، حامد ، احسان .خونه دایی ناهار . رفتن به گلستان دیدن جوجوی عزیز . ستاره با بچه ها . کراوات ۳۵ هزار تومنی . شلوار ۲۶ هزار تومنی . شال ۲۰ هزار تومنی و ۷ نفره نشستن تو ماشین حامد . آدرس دادن های من . هادی . احسان . هانی و مانی . کیک بستنی . رسوندن بچه ها . خونه . استراحت . شام . خواب . بازار . خونه خاله مریم اینا . اذیت های مهدی . زیارت قبولی مهدی و ما . استراحت . آماده شدن برای عروسی . احسان . پل معالی آبادی که تبدیل به پل گلستان شد . باغ زود رسیدن ما . عکس گرفتن های بسیار . عروسیییی . کادو . خونه . بیدار موندن تا ۵٫۳۰ صبح . خواب . ۱۰ صبح حرکت به بوشهر . شیرینی سلام . ۶ نفره تو ماشین . بستنی خان زنیون . دشت ارژن . ناردونه . ذغال اخته . آلبالو خشکه . و کلی خوردنی دیگه . راه . جاده خستگی . خونههههههه .
اینجا بوشـــــــــــهر است . شهر من . خانه من و اطاق دوست داشتنی من
پ.ن ۱ : راننده اتوبوسی که باهاش رفتیم تا شیراز همونی بود که سفر سپیدان روبرده بودمون .
پ.ن ۲: سفر کیش خیلی خوب بود . اما متاسفانه فرصتی برای تفریح کردن نداشتیم . اول اینکه هوا به شدت گرم بود . تنها جایی که رفتیم ساحل بود سمت کشتی یونانی که اینقدر گرم بود که فقط ۱۵ دقیقه ایستادیم .
پ.ن ۳ : عروسی به شدت خوش گذشت . آرزوی خوشبختی میکنم برای داداش پویا و آرام عزیز .
آخر نوشت : حال داداش مجتبی عزیز هم خوبه . خدا رو شکر عمل انجام شد . امیدوارم دیگه طرف فوتبال نره . اگه بره خودش میدونه دیگه . همونی که بهش گفتم .
۸ نظر
مرداد ۳م, ۱۳۸۹ در ۸:۴۱ ق.ظ
(گوناگون)
نمی دونم باید باور کنم یا …. همه ی روز با این خیال درگیرم.. هست،نیست،هست،نیست..حقیقته،دروغه،حقیقته… کی میدونه؟
رویاهامو، اوهامی که درگیرشونم رو می تونم باور کنم اما واقعیت رو، نه…. با همه بیگانه و معتاد به افکار در هم پیچیده ی خودم شدم…..
بیخوابی، گرسنگی ، کم حرفی، حرفایی که فقط خودم معنیشون رو می دونم، جمع گریزی، نزدیک شدن به آدمایی که ازشون متنفرم، فاصله گرفتن بی دلیل،دل زدگی، دل مردگی..کی می دونه اینا رو واسه چی دنباله خودم می کشم؟..
این یأسه؟ شاید «من به نومیدی خود معتادم»…
شاید ،شاید، کاش برای یه بار اطمینان می کردم،باور می کردم…ای کاش اما..
*******************
درسته که وقتی یک اتفاق تلخ رخ میده میگیم از این تلخ تر هم مگه میشه؟ ولی چیزی نمیگذره که میبینیم آره بابا از این تلخ ترش هم ممکنه رخ بده. به قولی «ممکنه بدتر از اون هم برامون اتفاق بیفته» اما به نظر من مهم برخورد ما با اون اتفاق و تأثیریست که اون لحظه میتونه تو سرنوشت مون ایجاد کنه.
«روزهای تلخ زندگی ما آدمها خیلی زود غروب میکنه. مثل همه روزهای دیگه زندگی میآن و میرن ولی خاطره اونها حالا حالا موندگارند و انگار هر بار با مرور گذشته از نو طلوع میکنند و ما رو با خودشون به یک دنیای پر غصه میبرند. روزهای تلخ زیاد دیدم. روزهایی که اونقدر خاطرهاش تلخه که هنوز هم وقتی بعضی شبها تو تاریکی مزه تلخش رو با قلبم میچشم، هرچقدر هم که سعی میکنم اونها رو به ته ذهنم بفرستم تا بهشون زیاد فکر نکنم نمیشه. اونوقته که میدونم فقط باید بدون هیچ مبارزه و مقاومتی اجازه بدم اشکام تو سکوت و تنهایی جاری بشه تا یک کم تلخی اون رو کمرنگ کنه. تو اون لحظههاست که واقعا بیاغراق حضور نیرویی رو حس میکنم که با نگاه مهربونی بهم زل میزنه و با دستای مهربونش قطرات اشکم رو پاک میکنه و بهم یادآوری میکنه که حتی تو این تلخی تلخ، طعم شیرینی از حضور یک همدم همیشگی وجود داره. میدونی وقتی تو اوج تلخی یک خاطره بد اسیری، اشک معجزه میکنه؟ اما فکر کنم خیلیها که این نوشته رو میخونند یادشون نیاد آخرین بار تو تلخی اون روز مزخرف شوری اشک چشمشون رو ترجیح دادند یا دود سیگار رو، طعم یک نوشیدنی سکرآور رو یا شاید هم دامن اعتیاد رو! واقعا برخورد هر کدوم از ما با غم و تلخی و شکست و مرگ چیه؟! واقعا تو اون تنهایی و غصه چی میتونه همدمت باشه؟ کی میتونه از اون برزخ نجاتت بده؟
تلخ ترین روزهای زندگی من همیشه با رفتن یکی از عزیرانم همراه شده. حالا چه این رفتن مرگ و وداع همیشگی باشه و چه از دست دادن یک دوستی پرخاطره. حالا که با یک دید تازه به اون خاطرات تلخ ، عمیق تر فکر می کنم، می بینم برای هر کسی از این روزهای تلخ و شوم و نحس وجود داره و از اون گریزی نیست. انگار این روزهای تلخ همون قدر حقه که مرگ حقه ولی نحوه برخورد ماست که میتونه اون تلخی رو برامون ملایم تر کنه. میتونیم تلخی اون روز رو مثل یک زهر مسموم تجسم کنیم که با هر بار مرور اون قطرهای از این زهر مسموم به رگ و پی وجودمون نفوذ میکنه و کم کم ما رو از پا درمیاره. اما شاید بشه مثل یک قهوه تلخ هم به اون نگاه کرد که هر وقت خداوند لازم میبینه ما رو به اون کافی شاپ خوشگل دعوت میکنه و به سلیقه خودش برامون یک فنجان قهوه تلخ سفارش می ده که باید ذره ذره نوشید و دم نزد! چرا که هر چه از دوست رسد نیکوست! »
***********************
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه . . .
میلاد ی یگانه منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان رو به همه منتظران و عاشقان این بزرگوار تبریک و تهنینت عرض میکنم
***********
پ.ن ۱ : قابل توجه دوستان این نوشته خودم نیست . اما دارم سعی میکنم شرع به نوشتن کنم . شاید بتونم بنویسم چیزی رو . این نوشته ترکیب چندین نوشته از توی چندین وبلاگ مختلف هستش که وقتی خوندمشون حس کردم تا حد زیادی به روحیات خودم نزدیکه . واسه همین گذاشتمش اینجا تا واسه خودم مرور خاطرات شیرینی باشه که دشگه هیچ کدوم وجود نداره .
پ.ن ۲ : مسافرین مکه هم فردا . پس فردا میرسن . باید یه برنامه بزاریم بریم دیدنشون . چقدر دلم میخواست میتونستم منم به این سفر معنوی برم .
پ.ن ۳ : این روزها اصلن دل و دماغ هیچ کاری ندارم . چه برسه رفتن به سر کار .
پ.ن ۴ : باز هم پست هایی که دارم میزارم داره طولانی مبشه به بزرگواری خودتون ببخشید .
پ.ن ۵ : چقدر از بی معرفتی و بی تفاوتی اطرافیانم بیزارم . بیزارم از روزهایی که نیازی به همکاری و همفکری و …. هست ، خوب میشناسن. اما در روزهای دیگه اصلن حتی گاهی میشه که سلامی هم رد و بدل نمیشه . بیزارم از این رفتارها .
پ.ن ۶ : دیگه خسته شدم . خسته از همه چی . خسته از روزهای تکراری و پشت سر هم . بیزارم از این روزها .
پ.ن ۷ : ……….. اینم رفت . اما نه مثل قبل .
پ.ن ۸ : ……………………………………..
۱۱ نظر
تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۵:۳۰ ب.ظ
(نوشته های فاطمه)
تاملی چند در آداب سینما رفتن و فیلم دیدن !
بسیاری از مردم خصوصا جوانان برای سرگرمی به سینما می روند و تنها می خواهند سرگرم شوند . اما در عین حال خیلی از آداب رو رعایت نمیکنند .
فیلم دیدن در فضای جشنواره و اکران های خصوصی هیچ حسنی نداشته باشه تنها یک ویژگی داره و آن اینکه بیننده می تواند در فضای آرام و منتطقی فیلم ببیند .
آرام : به این منظور که نه صدای خش خش پاکت های خوراکی به گوش میرسد و نه صدای آنانی که مدام در حال صحبت کردن هستند . آنانی که نه به مانند پچ پچ بلکه به همان بلندی که در جاهای دیگر صحبت می کنند که از سویی دیگر درباره همه چیز صحبت می کنند جز دیدن و پرداختن به فیلمی که بابتش هزینه ها پرداخت کرده اند .
منطقی : از این جهت که در مجالی غیر از جشنواره ها و اکران های خصوصی که در آنها افراد با انتخاب خود به دیدن فیلم می نشینند ، اگر شما قصد دیدن فیلم در سینما داشته باشید با این مساله روبرو هستید که سالن سینما برای برخی از تماشاگران – همان هایی که متاسفانه روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود – به هیچ عنوان فرصت و مکانی برای فیلم دیدن نیست ، بلکه خلوتگاهی است که به بهانه آن می توانند ساعاتی چند را دور هم باشند و بگویند و بخندند .
مخطبان سینما به هر دلیلی که به سالن های سینما می آیند ، این رو باید بدونند افرادی هم در کنارشون حضور دارند و میخواهند فیلم را در سکوت و ارامش ببینند و این نه تنها حق اون افراد هست بلکه حق مامی اون افرادی هستش که در سالن سینماها حضور دارند به واسطه دیدن حالا فیلم یا دیدن تاتر .
تماشاگر خوب ، فردی هست که به حقوق افراد داخل سالن سینما احترام گذرد . نه اینکه سالن نمایش فیل رو با هر جای دیگری مثل مخابرات ، پارک ، تولد و …. اشتباه بگیرد .
نمونه هایی که توی این چند سالی که رفتم سینما دیدم که واقعا شرمگین میشم دیگه برم سینما .
نمونه خیلی زیادی که الان توی همه سینماها داره اتفاق می افته، همونیه که الان توی کشورمون باهاش مواجه هستیم . آزادی بیش از اندازه جوانان . آزادی هم جنبه های خوب داره هم جنبه های بد .
الآن با سخت گیری هایی که خونواده ها دارن میکنند و یه طرف آزادی که به جوانان اختصاص داده شده اون ها رو داره به بیراهه سوق میده و در واقع داره همه رو به سمت یه چاه بزرگ به اسم آزادی هدایت میکنه . آخه چرا ؟؟
چرا وقتی میری سینما تا واسه ساعاتی در روز ذهنت از هیاهوی بیرون ، سر و صدای اطافیان . جنگ و دعوای همسایه و …. در استراحت باشه و بتونی توی یک محیط آروم مثل سینما و یا نمونه دیگرش کتابخونه به دیدن فیلم و یا خوندن کتاب بگذرونی باید شاهد خیلی از کارهای ناشایست باشی ؟؟؟
نمونه اش بارها شده با دوستان دانشگاه و یا حتی بچه های فامیل رفتیم سینما . اما به جای دیدن فیلم شاهد صحنه های دیگری بودیم . در طول فیلم نهایت سعی و تلاش خودمون رو میکنیم که نه حرفی بزنیم و نه اینکه وراکی بخریم و بخوریم . نهایت به خوردن یه آبمیوه و یا یک آدامس بسنده میکنیم . که یک وقتی اون زمانی که داریم پاکت خوراکی رو باز میکنیم صدای خش خش پاکت مزاحم بغل دستی ، پشت سری و …. نشه . اما بسیاری افراد هستند که از همون ابتدای وارد شدن به سینما انواع واقسام خوراکی ها رو تهیه میکنند و آنچنان با ولع شروع به خوردن میکنند و از این سر سینما به اون سر سینما واسه دوستان و …. غیره میفرستند . این خود به خود ایجاد سر و صدا میکنه .
اما بسیاری دیگر هم هستند که از محیط آروم و به نسبت دیگر جاها حالا بگیم توی ساعات ابتدایی نمایش واسه اینکه وارد محیط آرومی شوند سو استفاده میکنند از محیط اطرافشون . چرا باید شاهد این باشیم که دختر و پسری که میانگین سنیشون به زور به ۲۲ میرسه باید بیان توی سینما و بشینن حرف بزنند و با ابراز عشق کنند .
حالا این حرف زدن با صدای خیلی خیلی آروم برای چند کلمه ایرادی نداره . اما حرف زدن با صدای بلند که اگر تو ابتدای سالن باشی و اون انتهای سالن و بتونی به راحتی همه صحبت ها رو بشنوی و با اینکه آخه محیط سینما جایی برای ابراز عشق و علاقه و احساسات هستش ؟؟؟ آخه سینما جایی که بیان به راحتی هر کاری که بخوان رو انجام بدن ؟؟
آیا به راستی این کارها نشونه آزادی بیش از حدی نیست که الان باهاش مواجه هستیم ؟؟؟ با این مساله چجوری باید کنار اومد ؟؟؟
پ.ن ۱ : دوستان عزیزم شکوفه یاس مهربون . ما دو نفر نازنین و علی عزیز پیشاپیش زیارتتون قبول درگاه حق .
پ.ن ۲ : این روزها بدجوری فکرم مشغوله .
پ.ن ۳ : ۷ دقیقه تا پاییز . فیلمی که در ابتدای نمایش تونست اشک های من رو سرازیر کنه . اما حیف که ….
با این اوضاع که گفتم از رفتن به سینما پشیمون شدم .
نــکته ۱ : تاکید من بیشتر روی سینما و تاتر هستش .
نـکته ۲ : قابل توجه دوستان این اتفاق دیشب تو سینما وقتی که رفته بودیم فیلم ۷ دقیقه تا پاییز رو نگاه کنیم افتاد و هیچ ارتباطی به دنیای وب و وبلاگ نویس و بیرون رفتن ها و کنسرت ها و …. نداره . ( سوتفاهم نشه واسه دوستان وبلاگ نویسی که هر وقت من پستی میزنم به خودشون میگیرن )
به قول پسر داییم که وقتی از سینما اومدیم بیرون گفت که از این به بعد یه مدتی صبر میکنیم تا فروشگاه های عرضه فیلم ، فیلم های که میخوایم رو بیاره بعد بریم بگیریم و بریم خونه عمه بشینیم فیلم نگاه کردن . تازه حالشم بیشتره .
۱۲ نظر
تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۸ ق.ظ
(دستهبندی نشده)
سرک کشیدن به سکوت این و آن …
میخوام درباره سکوت کردن بنویسم .
آخرین گفته خودتون رو به یاد دارید ؟آخرین حرفی که زدین ؟ آخرین نظری که اعلام کردین ؟ حالا آخرین باری را به یاد بیارید که سکوت کردید و بدون اینکه کلامی به زبان بیارید ، حرف طرف مقابل را شنیدید ؟ یا نه ، فقط سکوت کردید تا اعتراض تان را اعلام کرده باشین ؟ حالا سکوت دیگران را ، دوستانتان را و سکوت کسی زا که شما بر سرش داد زده اید، سکوتی از خشم و ناراحتی از آن میباریده … بین این سکوت ها چقدر تفاوت میبینید ؟
تا کی باید سکوت کرد و حرفی نزد ؟؟؟؟
سکوت دنیای عجیبی دارد ؛ دنیایی عجیب تر و سخت تر از دنیای با کلام .
سکوت میتواند محکم ترین انتقاد باشد ، میتواند معنای رضایت باشد، و یا خسته کننده باشد و یا خشم و یا ……آبی بر آتش خشم باشد .
خلاصه ، سکوت دنیای عجیبی دارد.
اما یه جاهایی این سکوت کردن ما هیچ فایده ای نداره . در بعضی مواقع هم این سکوت کردن شاید دردسر ساز بشه .
پ.ن ۱ : جشن در سایه سار نور با همه خوبی هاش گذشت . دست همه دوستان شورای مرکزی . گروه انتظامات و همه عزیزان درد نکنه . بسیار جشن عالی برگزار شد .
گزارش جشن رو میتونید از اینجا بخونید . کامل توضیح داده شده .
پ.ن ۲ : ای کاش میشد سکوت کرد و در مقابل حرفهای بی ربط حرفی نزد . تا کی باید سکوت کرد ؟؟؟ خدا میدونه ؟
پ.ن ۳ : این چند روز تعطیلی خیلی به موقع بود . اما ای کاش فرصتی می شد و میتونستیم بریم یه سفر چند روزه . گرچه قرار هم بر این بود که بریم اما دیگه برگزاری جشن واجب تر از سفرمون بود .
پ.ن ۴ : بر جور حوصله ام سر رفته توی این چند روز .همه اش توی خونه بودیم .
پ.ن ۵ : خدا رو شکر میکنم که یه خطر بزرگی از سرم گذشت و ختم به خیر شد . شکرت خدا .
پ.ن ۶ : تا کی صبوری و سکوت …… ؟؟؟؟

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان است.

عکس فوق از گالری خانه وبلاگ نویسان
وبلاگ های بروز شده درباره جشن :
۱٫ خاطره ها
۶ نظر
تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۰ ق.ظ
(دستهبندی نشده)

پدر ……………………. نوشته : فرشید جان احمدیان
پدر ، قهرمان سال های کودکی من بود که اگر تکیه گاهی می خواستم باید کمی و تنها کمی دستم را بالا می گرفتم تا دست او را به دست بگیرم و اگر هوس کرده بودم دنیا را از بالا ببینم شانه های او بهترین و امن ترین جایی بود که با دلی آرام می توانستم دنیای بزرگ زیر پایم را بدون ترس از افتادن ببینم .
بعدها که کمی بزرگتر شدم به قهرمان بودن او بیشتر ایمان آوردم که تنها کسی بود که همچون سوپرمن ” که در آن سالها دنیای کودکی من و دوستانم را تسخیر کرده بود ” در هر لحظه ای که من اراده میکردم می توانست به یاریم شتابد و چقدر خوشحال بودم که این آبر مرد در دست های من بازیچه ای ست که به کوچکترین اشاره حاضر میشود .
پا که به کوچه باز کردم دنیا را به گونه ای دیگر دیدم ، حالا من بزرگ شده بودم و از آن اندام ورزیده ای که خیال می کردم فقط او می تواند این گونه باشد، دیگر اثری نبود. حالا بیشتر چشم های نگران او بود آزار م می داد که به اندک دیر آمدنی سیگار پشت سیگار کشیده بود .
کمی نگذشته بود که زبان ما از دو جنس شد، دیگر حرف او را نمی فهمیدم ، من بزرگ شده بودم پس من بودم . حالا دیگر من صاحب عقیده بودم و به دنیایی دیگر تعلق داشتم . در آن روزها تنها راه ارتباط ما همان پول توجیبی من بود که آن هم با واسطه مادر دریافت میشد که من آنقدر غرور داشتم که دست نیاز به سوی او دراز نکنم . اما نمیدانم چه رازی بود که هنوز اسمی برای خود نداشتم و هنوز هویت من به واسطه نام او بود که همیشه میگفتند ، پسر ….
چند سال بعد که ابن مشغله شده بودم و برای کار این سو و آنسو سرک می کشیدم و کم کم درک کرده بودم هنوزآقای …. نشده ام به ناچار خودم را پسر …. معرفی میکردم ، که تنها نام او کورسوی امید بود .
دراماتیک ترین صحنه جواب آری گرفتن از خانواده ای دیگر بود که باز به واسطه آن که پسر …. هستم به دست آمد که اگر نام او در میان نبود کسی به خانه اش هم راهم نمیداد . حالا دیگر ایمان یافته بودم چون پسر …. هستم ، پس من هستم .
حالا من پدر شده بودم و نمیدانم چه رازی بود که کم کم زبان ما به هم نزدیک شد ، حالا من کمی موهای شقیقه ام سفید شده بود و او تمام موهایش به این رنگ در آمده بود و می خواستم درست پا جای پای او بگذارم و حالا بود که احساس نیاز به حرف زدن با او ، مرا که به ظاهر مستقل بودم به خانه اش می کشید و چه جایی بهتر از خانه پدری که بتوان از دردها و از ناسازگاری پسر با او درد دل کرد .
و باز هم نمیدانم چه رازی بود که زمانی که بیشترین نیاز به او را داشتم ، دیگر نتوانست سوپر من ، من باشد . این بار برای همیشه خداحافطی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت و همان روز بود که پشتم را خالی دیدم ، و حالا دیگر من پسر مرحوم “ افراسیاب جان احمدیان “ شده بودم .
یادش گرامی . چند روز پیش پانزدهمین سالگرد فوتش بود . دلم برای مهربونی هاش .خنده هاش . بوسیدن هاش . نصیحت کردن هاش و حتی اخم ها و چشم غرنه هاش خیلی تنگ شده .
نوشته بالا رو دایی من ” فرشید جان احمدیان ” به مناسبت روز پدر نوشته بود که این نوشته برگرفته از هفته نامه محلی پیغام بوشهر هستش که من اینجا گذاشتم .
دوست دارم آقاجون . دلم برای همه مهربونیات تنگ شده . دلم برای بغل کردن و بوسیدن هات تنگ شده . دلم برای نوازش کردن پدرانه ات تنگ شده . دلم تنگ شده ………..
****************************
و
به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت ، حضرت محمد مصطفی (ص) ، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت ، حضور بهم رسانند.
زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی
۶ نظر
تیر ۶م, ۱۳۸۹ در ۸:۴۰ ق.ظ
(گوناگون)
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
شما چطور ، شما چطوری عشقتون رو به زبان میارید و یا چجوری ابراز عشق می کنید ؟؟
جملات زیبا
عشق امانت با ارزشی است که هر کسی تو قلبش می زاره ، برای همینه که هر وقت بخوای عشق رو از کسی پس بگیری ، باید قلبشو بشکونی .
کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود .
دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه ی غربت صحرا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام .
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره !
پ.ن ها :
پ.ن ۱: این چند روز تعطیلی به شما دوستان چطور گذشت ؟ خوب یا بد ؟
پ.ن ۲: این چند روز تعطیلی رو که ما همش خونه آجی لیا بودیم و بس . روز شنبه هم که بینهایت بهمون خوش گذشت . شب هم که در جوار دستان گرامی شام رفتیم رافائل .
پ.ن ۳: مسافرتی که گفتم اگر شد با آجی ردپا شاید رفتم بنا به دلایلی کنسل شد .
پ.ن ۴: این روزها دلم گرفته . شما چطور ؟؟ دیشب وقتی لب ساحل منتظر دوستان بودیم تا بیان بد جور دلم گرفته بود . خصوصا وقتی رفتم روی پله های کنار آب نشستم و به صدای موجهای دریا گوش دادم بغضم ترکید و گریه کردم . چقدر به اون گریه نیاز داشتم . صدای شنیدن موجهای دریا ارامش عجیبی رو به آدم میده .
پ.ن ۵: خیلی قبل تر از اینها حدس میزدیم که مسافرت امسال اصفهان رفتنمون کنسل میشه و دقیقا دیشب وقتی اومدم خونه دیدم که خاله و دایی و خانواده هاشون اونجا هستند . نتیجه این شد که اصفهان رفتنمون کنسل شد و به احتمال زیاد مسافرت میریم جای دیگه . احتمالا میریم کیش . حالا تا ببینیم خدا چی میخواد .
پ.ن ۶: دلم براش تنگ شده . دیشب تنها یادگاریش رو انداختم توی دریا . دیشب برای دل خودم برای تنهاییم و برای عشقی که بهش داشتم گریه کردم . دیشب بعد از مدتها اومد به خوابم . خدایا دلم براش تنگ شده . نمیدونم هنوزم میای اینجا یا نه اما این رو بدمن که دلم برات یه ذره شده . ( شما دوتایی که میدونین چی میگم دعوام نکنین ) . خوب دلم تنگ شده واسش
با تاخیر یک روزه :
زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.
زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.
زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.
زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است
روز پدر و روز مرد رو به همه ی پدرهای خوب دنیا و دوستان گل و عزیز خودم تبریک میگم .
آخر نوشت : ” مخاطب خاص ”
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن
و من رفتم تا دلت آرام گیرد .
دیدگاهها