خدا را کجا یافتی مسافر؟
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود ، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن .
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبی رهاورد برگردی . کاش می دانستی آنچه در جست وجوی آنی، همینجاست…
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جست وجو را نخواهد یافت و نشنید که درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود . هزار سال گذشت ، هزار سالِ پر پیچ و خم ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود…
به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری ، همه چیز داری .اما آن روز که می رفتی، در کولهات همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود ، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت…
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای ، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست …
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
“من عرف نفسه فقد عرف ربه”
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است…
در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف میزند صدایش را میشنوند، اما هنگامی که آهسته صحبت کند به حرفش گوش میدهند. (پل رینو)
________________________________________
راز زندگی :
در افسانهها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون کن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمیافتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.
__________________________
آن شب ” زمزم ” زمزمه شادی سر داد و ” مروه ” در تماشای ” صفا”ی یار بود و ” کعبه ” در طواف فرشتگان ، که از حریم خدا محرمی به حرم پا نهاد که صفایش ” مروه ” و شعورش ” مشعر ” و عرفانش ” عرفات ” را به شگفتی می نشاند . او از سمت ” صفا ” آمده بود و ” سعی ” بر وفا کردن به ” عهد ” ازلی ” داشت . بعد از او ” منا ” مذبح منیت بود. او یاد داد که با سنگ ریزه های ” برائت ” ، بت های درون و برون را ” رمی ” کنیم و عرفان ” عرفات ” را بیابیم . او اندیشه ما را ضیافت معرفت می برد و دل های عاشق را با پای ” هروله ” به سوی صحرای نیاز می کشاند .
سلام ساکنان سماوات و زمین با او باد که مباهات آفرینش بود و از راز خلقت کائنات .
میلاد آخرین فرستاده پروردگار محمد مصطفی و امام جعفر صادق بر شما عزیزان مبارک باد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مطلب رو توی یکی از سایتها که داشتم دنبال یه موضوع درباره کشتی های مسافری میگشتم پیدا کردم. و چون دیدم که اسم بوشهر و بوشهری توشه گفتم واسه شما دوستای عزیز هم بزارمش تا شما هم بخونید .
سرگذشت غم انگیز یک کشتی ( رافائل ) که تو زمان خودش توی بوشهر تک بوده .
عکسی از دو کشتی معروف ایتالیایی رافائل و میکلانژ
اونهایی که تا به حال به بوشهر مسافرت کرده باشند حتما اسم رافائل به گوششون خورده.پیتزای رافائل ، ساندویج رافائل و … اما شاید هیچکدوم ندونن که چرا این همه اسم رافائل همه جا به چشم می خوره ؟ رافائل کی بوده که این قدر مردم این شهر دوستش دارن؟
رافائل یک کشتی بود که سر گذشتی غم انگیز ولی شنیدنی داره.
۳۱ سال پیش محمد رضا شاه دو تا کشتی توریستی به نام های رافائل و میکلانژ از ایتالیا میخره. میکلانژ از رافائل خیلی کوچیکتر بود . رافائل بزرگ بود و با عظمت .یک کشتی با شکوه با همه امکانات تفریحی که تو زمان خودش نظیر نداشت. یک کشتی با سالنهای سینما و تئاتر.زمینهای ورزشی .استخر .هتل .تالارهای باشکوه .رستوران … هیچ کدوم از کشورهای پیشرفته اون زمان همچین کشتی رو نداشتن.میگن روزی که رافائل از ایتالیا به سوی ایران حرکت میکنه مردم ایتالیا با اشک رافائل رو بدرقه میکنند.چون کشورشون مثل ایران پول دار نبود و رافائلی رو که خودشون ساخته بودند مجبور بودند به ایران بفروفشند. رافائل در میان اشک و اندوه ایتالیا رو ترک کرد و زیبا و خرامان به سوی ایران پیشرفت . البته میکلانژ هم همراه رافائل به ایران اومد اما میکلانژ به هیچ عنوان با رافائل قابل مقایسه نبود.
سرانجام رافائل و میکلانژ به ایران رسیدن . میکلانژ رو به بندر عباس فرستادند و رافائل رو به بوشهر .
به آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس.
همه در برابرزبیایی و شکوه رافائل شگفت زده شده بودند. و الحق که ایتالیایی ها حق داشتند به خاطر از دست دادنش گریه کنند.
حالا دیگه رافائل مال ایران بود و خیلی ها برای دیدینش به بوشهر میومدن، تا مدتی رو هرچند کوتاه تو این کشتی بگذرونن. جشنهای زیادی تو تالارهای رافائل برگزار میشد.
رافائل تو اون زمان تک بود.
تا اینکه انقلاب شد و طولی نکشید که ایران درگیر جنگ با عراق شد.همون سالها ایتالیا میکلانژ رو خرید و به ایتالیا برگردوند. رافائل اما هدف موشکهای عراقی قرار گرفت و اگرچه قابل تعمیر بود اما هیچکش نفهمید چرا کسی اینکار رو برای نجات رافائل انجام نداد. همه تجهیزات و مبلمان لوکس رافائل به یغما رفت و سرانجام رافائل آروم آروم به زیر آب رفت.اون روز مردم بوشهر که اومده بودند برای آخرین بار ببینش گریه میکردن.آخه همه رافائل رو دوست داشتن.
رافائل غرق شد یا غرقش کردند ؟ سوالی بود که هیچ وقت پاسخ داده نشد.رافائل رفت تا ته آبها تا قصه غصه هاش رو فقط به ماهی ها بگه. شاید برای همینه که حالا اطراف رافائل پر از ماهیه.اینو میشه از ماهیگیر هایی که برای صید ماهی میرن اونجا پرسید.اونایی که رفتن اونجا میگن دیدن رافائل با اون همه عظمت زیر آب آدم رو منقلب میکنه .یه جورایی تن آدم میلرزه.
الان سالها از اون ماجرا میگذره ولی همچنان اسم رافائل رو تو بوشهر همه جا میبینی و میشنوی.اما این پایان داستان رافائل نبود .حالا پس از سالها مسوولین تصمیم گرفتن که رافائل رو از آب بیرون بیارن . نه برای اینکه بخوان اونو احیا کنن .
نه!
حالا با این سرگذشت معلوم نیست که سر این کشتی عظیم و زیبای اون زمان چی قراره بیاد ؟؟؟ من که ندیدم کشتی رافائل رو اما ۵-۴ سال پیش به همراه مدرسه رفیتم گردش و از قضا گفتیم بریم سوار یه لنج بشیم تا دورمون بده . ناخدای لنج هم بردمون تا نزدیکی همین کشتی ( رافائل ) با اینکه چیزی از این کشتی عظیم نمونده بود اما راست گفته نویسنده این مطلب با دیدن خرابه های این کشتی عظیم باز هم دل آدم میگیره و غصه میخوره که چرا مسئولین استان فکری نمیکنن و راه چاره ای پیدا نمیکنند تا بتونند دوباره این کشتی رو بازسازی کنند ؟ نمیگیم دوباره بندازینش توی آب تا بخواد مثل سابق باشه . نه . میتونید بقایاش رو بازسازی کنید و توش رو یه موزه درست کنید . یه همت بلند میخواد و یه اراده و یه یا علی که این کار رو انجام بدین .
شما مسئول عزیز . شما هم استانی عزیز . با همه هستم چرا فکری برای آبادانی شهر و استانمون نکنیم ؟؟؟ به خدا میتونیم دست به دست هم با کمک همدیگه استانی رو درست کنیم تا به بهترین شکل ممکن بشه و همه غبطه این استان رو بخورن .
حتی میتونیم یه استان مجازی داشته باشیم . استانی که تو خوب بودن ومهمان نوازی و خونگرمی شهره عام و خاص هستش .
__________________________________________________________________
اینم یکی از نامهای قدیمی سرزمین من شهر من بوشهر
در عصر هخامنشی از تمدنهای بزرگ در ایران تمدن لیان بودهاست که برخی به اشتباه نام آن را از نامهای بوشهر میدانند. طبق آثار کشف شده در منطقه باستانی هلیله و ریشهر نام این سرزمین ژرمانسیکا بودهاست. همچنین در آثار باستانی شوش از این بندر نام برده شدهاست. در زمان اسکندر نام آن به موزامبری تغییر یافت .
_____________________________________________________
جملاتی کوتاه از آنتونی رابینز :
۱٫ آنچه سرنوشت ما را تعیین میکند ، شرایط زندگی مان نیست ، بلکه تصمیم های ماست .
۲٫ هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید ، بدانید که علتش فقط یم چیز است و آن این است که تصور روشنی از ارزشهای زندگی خود ندارید .
۳٫ فرق آدمهای موفق و ناموفق در آنچه که دارند نیست ، بلکه در این است که با توجه به امکانات و تجربیات خود چه می بینند و چه میکنند .
۴٫ تنها چیزی که موجب خاطر جمعی انسان در زندگی میشود این است که بدانید هر روزی که میگذرد به طریقی پیشرفت کرده اید .
۵٫ فراموش نکنید که زندگی مجموعه ای از لحظات است . میتوانیم لحظاتی را برای خود بیافرینیم که موجب تعالی ما باشد نه این که محدودمان کند .
__________________________________________________
با آرزوی موفقیت برای تک تک دوستانی که برای کارشناسی ارشد امتحان دادن . امیدوارم همگی شما موفق باشید .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن مسابقه : خانه وبلاگ نویسان بوشهر، با همکاری دبیرخانه روز بوشهر، برگزار می کند:
مسابقه وبلاگ نویسی به مناسبت روز بوشهر
وبلاگ نویسان عزیز استان بوشهر، می توانند از تاریخ ۸۸/۱۲/۰۱ تا تاریخ ۸۸/۱۲/۱۵ ، با قرار دادن یک مطلب در وبلاگ خود، پیرامون شهر بوشهر (موضوع اختیاری است ولی الزاماً درباره بوشهر باشد) در این مسابقه شرکت نمایند.
به همراه مطلب، گذاشتن عکس گرفته شده توسط نویسنده وبلاگ، درباره بوشهر و مرتبط با موضوع نوشته شده ، یک امتیاز برای وبلاگ نویس محسوب می شود. پویا بودن آن عکس ملاک تأثیر گذاری می باشد؛ اما گرفتن عکس با تلفن همراه، دوربین دیجیتال و یا دوربین آنالوگ تفاوتی ندارد.
شما علاقه مندان عزیز می توانید بعد از گذاشتن مطلب، به سایت خانه وبلاگ نویسان بوشهر مراجعه نموده و مشخصات خود را در فرمی که در این سایت قرار دارد وارد نمایید. به ۱۰ نفر از افراد برگزیده این مسابقه، جوایز ارزنده ای در جشنواره روز بوشهر که توسط دبیرخانه روز بوشهر برگزار می شود؛ اهدا خواهد شد.
لازم به ذکر است کسانی که در مسابقه شرکت می کنند؛ می بایست لوگوی روز بوشهر را در وبلاگ خود قرار دهند.
سلام
تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟
به ما که خیلی خوش گذشت . مخصوصا با مهمان های عزیزی که برامون اومده بود .
توی این چند روز همش به گشتن و از این خونه به اون خونه رفتن گذشت .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محرم امسال هم گذشت . به قول قدیمی ها حیات میخواد سال دیگه .
امسال به نظرم محرم و صفر مثل سالهای پیش نبود . نمی دونم شاید بخاطر حوادثی هست که پیش اومده ؟
امسال خیلی سرد و بی روح برگزار شد . محرم سال های پیش اینقدر مساجد شلوغ میشد که جای خیلی از اونهایی که میخواستند سینه بزنند نمیشد .
اما امسال این جور نبود . خیلی سرد بود همه مراسم ها . خصوصا شب اربعین و وفات پیامبر .
امسال که گذشت . امیدوارم که سالهای دیگه اینجوری نباشه و حرمت این عزیزان رو همه حفظ کنند .
بودند خیلی از این مسافرانی که این چند روز تعطیلی رو اومده بودند بوشهر . و بخاطر وجود مراسم هایی که بوشهری ها برگزار میکنند خیلی ها میومدند و نگاه میکردند اما چه فایده ؟؟ به جای اینکه بیان و بخوان عزاداری کنند ، اومده بودند سالن مد و ….
جدا متاسفم واسه این جور افراد .
هر چند کاریشم دیگه نمیشه کرد و باید با این شرایط کنار اومد .
بگذریم …………….
محرم سالهای پیش رو معمولا فیلم برداری میکردم از دسته های سینه زنی . دمام . حیا مظلوم و ….
اما امسال رو گفتم عکاسی . اما واقعا برای من سخت بود . نمیشد برم وسط جمعیت آقایون و بخوام عکس بگیریم . واسه همین بیشتر عکس هایی که توی این مدت گرفته شده همه زحمات روزبه هستش که این مدت من بهش زحمت میدادم و انصافا خیلی از عکس ها رو زیبا گرفته . مرسی روزبه جان خیلی لطف کردی این مدت .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلبی از مسئول روابط عمومی خانه وبلاگ نویسان بوشهر. بخونید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ها :
۱٫ حیات میخواد سال دیگه که بتونیم از عزاداران حسینی باشیم . مروای همتون همه ساله و عزاداری هاتون قبول درگاه حق .
۲٫ تعطیلات هم مثل برق گذشت و باید از فردا کار و شروع کنیم . بچه مدرسه ای ها باید برن مدرسه .
۳٫ از خیلی از حرف ها و پشت سر حرف زدن ها نمیشه گذشت .
۴٫ باید صبر کرد تا ……………..
۵٫ مرسی از دوستان عزیزم که تولدم رو تبریک گفتن . مرسی از هدیه های زیباتون . ایشالله بتونم زحمات تک تکتون رو جبران کنم .
۶٫ ………………………………………………….
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جملاتی از دکتر شریعتی :
۱٫ علی از خدا هم تنها تر بود ,خدا برای تنهایی خود انسان را آفرید .محمد کسی چون ابوذر داشت.ولی علی از خدا هم تنهاتر بود…
۲٫ امروز هر کس بخواهد به راستی از علی پیروی کند تنها می ماند، هم دشمنان دین با او می جنگند, و هم متعصبان و مقدس مابان دین، و به نام حمایت از دین شمشیر به رویش می کشند،چنانچه کردند و دیدید و در تاریخ می خوانید .
۳٫ در درد ها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.تقیه ی درد,زیباترین نمایش ایمان است.به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج تلخ است,اما هنگامی که تنها می کشیم,تا دوست را به یاری نخوانیم,برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند,طعم توفیقی می چشاند.
سلام و ۱۰۰ تا سلام به همه شما دوستای عزیز و مهربون
خوبید ؟
ویییییییی با این سرمای بی سابقه بوشهر چی میکنید ؟؟؟ خیلی سرد شده خدا وکیلی
خدایا مرسی بابت نعمتت . اما خدا جون هوا رو که سردش کردی اون دوتا قطره بارون رو هم بزن دیگه . مرسی خدا جون
بریم سر وقت این چند روز
این چند روز رو که حسابی هوا سرد شده . کلی حال میده بری لب دریا . موج بزنه آب هایی که می پاشه این و اونور . خیلی حال میده . یه بار رفتم زیر همین موج ها کلی خیس شدم . اما کلی کیفور شدم .
شب اربعین رو با بچه ها رفتیم مسجد بهبهونی . نسبت به تاسوعا و عاشورا جمعیت کمتری اومده بودن . البته سردی هوا هم باعث شده بود که مردم کمتر بیان بیرون .
تقریبا تا ۱٫۳۰ مسجد بودیم . تا رسیدیم خونه شد ۲ .
صبح هم که آجی ردپا زنگ زد که پاشین بیاین خونه ما . دیگه تا آماده شدم و اومدن دنبالم شد ۱٫۳۰ . وقتی رسیدم تقریبا همه بچه بودن . دیگه تا ۶ اونجا بودیم. کلی زحمت دادیم دوباره .نذرتون قبول باشه .
بعدشم که با مجتبی . احسان . مریم . لیا . سمیرا رفتیم بستنی خوردیم و یخ زدیم .
جای همه بچه ها بسی خالی بود . به جون خودم نباشه به جون شما ها از گلوم که پایین نمیرفت . بستنی رو قورت میدادم
ویییییییی خلاصه بعد که رسیدیم خونه مادر گفت زود کاراتون کنید میخوایم بریم امام زاده هاشم ( اینجا ) توضیح کامل داده .خلاصه با تجهیزات کامل رفتیم اما منجمد شدیم تا وقتی برگشتیم . بس که سرد بود وسط واحد دومی که داشت میخوند اومدیم خونه . فک کنید ساعت ۱۰٫۳۰ خونه بودیم .
اما با اینکه سرد بود یه صفای خاصی رو داشت . از اینکه بابا کلی از دوستای قدیم و هم محله ای هاشو دیده بود خوشحال شدم .
شنبه هم که خبری نبود .
امروز هم که صبح سر کار و بعد هم خونه و مهمان داری .
بله خاله . زندایی ها و بچه هاشون اومدن خونمون و واسم کلی کادوهای خوشگل آوردن .
کادوهای تولدم :

مادر . بابا : اون ظرف چینی طرح دار.
خاله : یه سرویس از فنجون های همین طرح .
زندایی کوچیکه : پتو .
زندایی بزرگه : لباس .
مریم : همزن برقی .
سرور : یه سرویس از همون فنجون هایی که خاله داده .
دوستای یونی : شلوار . پالتو .شال اسپانیایی .
آجی لیا : یه قاب که نقاشی عکس خودم بود .
مرســـــــــــــــــــی زیاد از همتون
دوستون دارم زیادتا .
نکته : هنوز از خوردن کیک توی صورت در امانم . خدایا من و در پناه خودت قرار بده و نذار عوامل نفوذی کیک بزنن تو صورتم .
الهی آمین
بسی بسیار خوابم میاد زیاد توهم گفتم فکر کنم
جملاتی از دکتر شریعتی :
دوست داشتن
دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی آورم .
ارزش
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انسان …
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق
عشق مثل قایقی هست که در اعماق دریا غرق میشود ولی دوست داشتن
مثل قایقی هست که رو این دریا آرام به حرکت ادامه میدهد پس دوست داشته باشیم نه عاشق شویم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همکاری : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم . کودکان سرزمین من چشم انتظار دستان پر از مهرتان هستند . پس یاری کنید .
برای یه دوست و برای دخترک ۴ ساله دعا فراموش نشه . مرسی ( برای سلامتی هر دوتی این عزیزان ۵ تا صلوات به نیت ۵ تن بفرستید )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان نوشت : دوشنبه ۱۹-۱۱-۸۸
پارسال همچین روزی هلیله ۲ یادش بخیر
چه زود گذشت .خیلی روز خوبی بود . کلی کیف داد . وسطی برد تیم افشین . هدف گیری با پوست پرتقال . فرصت شد یه عکس حتما میزارم
الهه جان تولدت مبارک ایشالله ۱۲۰ ساله شی .
چقدر خوب به یاد دارم گذشته را ….
چقدر خوب به یاد دارم گذشته را … رویاها و آرزوه های محال و دوست داشتنی و البته دست نیافتنی را … سکوت ها و بغض های فرو خورده ام را … اشک هایم را …
یادم هست حرفها را … چشم ها و نگاه ها را … من کودک بی ادعا بودم … می شکستم و رد میشدم اما ، در دلم رویایی شیرین و بزرگ بود … هست … خواهد بود …
از کودکی با خودم زمزمه میکردم قصه ی فقر را … دختران یتیم را … و بعدها من با چشم خود دیدم خنده های سرد کودکان دست فروش شهرم را … ناله های پدری دردمند را که نان شب نداشت … شب ها از درد شرمندگی خواب نداشت … پیرمردی روی پل … پسرک کفاش … دخترک گل فروش … مرد عکاس … کولی فالگیر … و کودک تنهایی که سقفی جز آسمان نداشت … و مادری دردمند و بی نیاز که پناهگاهی جز خدا نداشت … و من به سختی از کنار کودک دست فروشی گذر کردم که چشمانش دنبال دستانم بود … و من همیشه در فکر این بودم و می دانستم که خدایی هم هست . برای چشمهای خشکیده پیرمرد ، دخترک ، پسرک ، مادر و … دلم می سوخت .
می خوام کاری کنم برای آنها تا جایی که توان داشته باشم . دنیا خواستگاه خواسته های ماست .
خدا دستی داد … دستی میگیرم و شاید دست هایی … و خداوند را بسیار سپاس
تصمیمی گرفتم که مطمئن باشید به کمک و همراهی تک تک شما دوستان همراه و هر شخص دیگه ای نیاز دارم .
تصمیم گرفتم همون طوری که ما نیاز به لباس و غذا داریم شاید کودکان یتیمی باشند که محتاج این نیازها باشند . همون جوری که ما الان در تدارک خرید لباس عید هستیم اون ها هم نیاز دارند .
میخوام از همه شما دوستان همراه و عزیز که میدونم دستی توی کارهای خیر دارید ، تقاضا کنم که بیاید با کمک هم مبلغی رو جمع کنیم و برای چند کودک یتیم که چشماشون دنبال دستان پدراشون هست لباس و وسایلی که نیاز دارند رو بخریم . میدونم که با این کار دل همه اون کودکان شاد میشه . یادتونه جشن آوای مهر رو تونستیم دل بسیاری از کودکان معلول رو شاد کنیم .جشنی که برای تک تکمون خاطره انگیز شد . پیدای پنهان رو یادتونه ؟؟؟
بیاید باز هم از این کارها کنیم .بخدا لذتی که توی ثواب کردن هست رو هیچ جای دیگه نمیتونی پیدا کنی .
و من عضو کوچکی از این جامعه و عضو کوچکتری از این مردم خونگرم بوشهر میخوام این تصمیم رو کار رو با کمک و همراهی شما و البته خدای مهربون عملی کنم .
عید نزدیکه . خوشحال میشم شما هم همراه من باشید توی این کار خیر .
هر عزیزی که مایل به همراهی هست پس بسم الله ( خودم استارت اولیه اش رو زدم . ) دوستانی که مایل به همراهی هستند توی قسمت نظرات ایمیل خودشون رو بزارن تا من بتونم با شما عزیزان ارتباط داشته باشم . بتونم شماره حساب رو بفرستم که کمک هاتون رو ترجیحا نقدی به حساب بریزید . ( توی این کار خیر همه میتونند شریک باشن . چه پیر باشی چه جوون . چه کودک باشی چه بزرگ . چه زن و چه مرد ) . اون وقت هر چی رو که خریداری شد لیست خرید رو توی همین وبلاگ میزارم .
هم اکنون نییازمند یاری سبز سبز شما عزیزان هستیم . کودکان این آب و خاک چشم انتظار دستان پر از مهرتان هستند .
میدونم که تنها نمیمونم و شما کمک میکنی . بزرگ ترین حامی من توی این کار خدای بزرگ و مهربون هست . و بعد شما عزیزان .
پ.ن ها :
پ.ن ۱ : همچنان دخترک کوچک ۴ ساله نیازمند دعاهای پر از زمهرتان هست .( برای سلامتی این کوچولو به نیت ۵ تن ۵ تا صلوات بفرستید )
پ.ن ۲ : خدایا شکرت که امسال هم تونستم توی عزاداری های امام حسین شرکت کنم . تونستم توی مراسم های خونه دوستمون تا توانی که داشتم پذیرای عزادارانش باشم.
پ.ن ۳ : چه زود اربعین حسین ” ع ” و یارانش رسید . تا چشم رو هم بزاریم ۲۸ صفر هم از راه میرسه . ۲۸ صفر رو خیلی دوست دارم . بخاطر عزاداری که می کنند . خیلی سنگین تر و با شکوه تر از روزهای عزاداری دیگه می گیرن . عزاداری آخرین فرستاده خدا محمد مصطفی ” ص ” .
درست کردن تابوت پیامبر . اسب پیامبر و دسته های عزاداری که از سر تا سر استان توی یه مکان جمع میشن . احترام به همدیگه میزارن و مروا سالی برای همدیگه و آرزوی عمری طولانی برای پیش کسوتها . سلام دادن علم ها ( شده ها ) . دسته های حیا مظلوم و طبل و موزیک و …. بوشهری ها میدونند من چی میگم . شکوه و عظمت خاصی داره . شاید برای من این جور باشه . وقتی صدای کوبیدن طبل رو میشنوم انگار قلبم داره از جا در میاد .
پ.ن ۴ : محرم امسال رو که با بچه های وبلاگ نویس گذروندیم و خواهیم گذروند این شبهای پایانیش رو . امیدوارم که همه شما عمری با عزت داشته باشید و همیشه رهرو راه پیامبر و امامان باشید .
پ.ن ۵ : امسال تعطیلات ۲۲ بهمن قراره برامون از شیراز مهمان بیاد . اما خیالی نیست . ۲۸ صفر رو که قراره با وبلاگی ها بگذرونیم و برم عکاسی .
پ.ن ۶ : کمتر از ۳۰ ساعت دیگه به دنیا میام میشه . پس تولدم رو به خودم تبریک میگم .
اما نمیدونم شما هم این احساسی که من دارم رو دارید یا نه ؟؟ چرا زمانی که نزدیکه روز تولدم میشه بغض عجیبی گلوم رو میگیره ؟؟ این حس رو از همون بچگی تا الان دارم . هیچ وقت احساس خوشحالی نمیکردم . حتی الان . حس میکنم که عمرم توی این چند سال بیهوده گذشت و تموم شد و رفت .
چه زود ۲۴ سال گذشت و رفت . ۲۴ سال مثل برق و باد . به پشت سرم که نگاه میکنم خیلی روزها رو گذروندم . روزهای شاد شاد . روزهای غمگین غمگین . روزهایی که مریض بودم و مادر تا صبح بالای سرم مینشست . رووزهای سلامتی . همه این ها گذشت و رفت . نمیدونم چند سال دیگه میتونم عمر کنم ؟ اما امیدوارم تا زمانی که زنده ام فرد مفیدی برای جامعه و فرزند صالحی برای خانواده ام باشم .
خدایا برای همه داشته ها شکرت
تشکر نوشت :
آجی ردپا مرسی بابت زحمتی که دادیم . خیلی زحمت کشیده بودی . از مامان هم خیلی تشکر کن . خیلی زحمت دادیم خیلی زیاد . باز هم تولد ته تغاری رو تبریک میگم .
از دیدن همه دوستان خیلی خوشحال شدم . خصوصا …. آجی لیا دلم کلی برات تنگ شده بود . خیلی از دیدنت خوشحال شدم .
ببخشید خیلی زیاد شد .
جملاتی کوتاه از دکتر شریعتی
هست و نیست :
در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی اسمان که می ببینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست .
نیایش
خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛ نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند .
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
پ.ن ها :
پ.ن ۱: هفته قبل که گذشت . یه سری اتفاقات افتاد که باعث و بانیش رو واگذار میکنم به خدا .
پ.ن ۲: دوستای مهربونم واسه یه دختر بچه ۴ ساله دعا کنید به دعاهای شما نیاز داره . سرطان خون گرفته . دعا کنید که معجزه بشه و سلامتیش رو بدست بیاره .
پ.ن ۳: جمعه با دوستای خانوادگی رفتیم چاکوتاه . خیلی خوش گذشت . اما فرداش این خوشی از دماغم زد بیرون . مسموم شدم شدید . ۲ روزه تو خونه خوابیم .همه تنم درد گرفته دیگه . ۴۸ ساعت خواب بدون ذره ای که چیزی بخورم . خدایا هیچکسی رو مریض نکن .خیلی سخته مریضی بخدا
جملاتی از دکتر شریعتی
وقتی خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند . وقتی خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم ، گفتند دروغ است . وقتی خواستم گریستن ، گفتند دیوانه است
وقتی خواستم خندیدن ، گفتند دروغ است . دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم …
این جا که منم کسی چه میداند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند .آشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی
بنام معبودی که نظاره گر ماست و حاضربر اعمال ما .
بنام معبودی که خلق کرد جهان و جهانیان را و بنام خالق بی همتا .
خیلی وقته این پست رو میخواستم بذارم اما بنا به دلایلی امروز اون صبر لبریز شد و دیگه اومدم و نوشتم تا شاید کمی ……
خدا جونم سلام .
میدونم ، خودم میدونم … آره خیلی وقته باهات درد دل نکردم . هر وقت احساس دلتنگی و تنهایی میکنم . هر وقت چشمام از اشک های شبانه خیس میشه …
میفهمم مدت زیادیه که ازت دور بودم . باید اعتراف کنم که خیلی وقته تو رو فراموش کردم . خیلی وقته …
حتی خودم رو و اطرافیانم رو هم فراموش کردم .
اما امروز از هق هق واژه ها و دلتنگی هایم منو به خودم آورد . انگار یه دفعه از خواب بیدار شده باشم .
خیلی دلم گرفته . نمیدونم چی بگم ؟ از کی بگم ؟ یا اصن از کجا و و چه جوری شروع به گفتن کنم .
از دل شکسته ام ؟ یا از دلایلی که شکستم ؟ از چشمای خیسم معلومه که . یا از …. نمیدونم .
از دوست داشتنم بگم ؟ از دوست داشتنی که چقدر دوستش دارم اما رسیدن بهش یه آرزوی محال و دست نیافتنیه .
اما اونی که دلم رو شکوند چی ؟؟ چه جوری ببخشمش ؟ واگذارش میکنم به خودت .
کمکم کن . میخوام برگردم به همون روزهای اول . روزهایی که خودم بودم . میخندیدم . سر خوش بودم . نه این فاطمه الانی که غمگین و گوشه گیر شده .
میخوام از این دنیای نامرد با آدمهای سنگی و خشنش خداحافظی کنم .
میخوام بیام پیش خودت . میذاری ؟؟
می خوام حضورت رو حس کنم . این حس قشنگ رو ازم نگیر .
بذار بدونم هنوزم دوستم داری . بذار بدونم بخشیدیم . بهم ثابت کن که فراموشم نکردی .
بذار بدونم هنوزم عشق وجود داره .
خدایا با همه وجودم اسمت رو صدا می زنم و بهت محتاجم . خیلی هم محتاج .
خدایا میدونم که میدونی چقدر دوستش دارم . اما چه فایده …. چه جوری بهش بگم ؟؟؟
خودت کمکم کن .
توی زندگی همه آدمها غم ها و شادی های بسیاری هست .
نمیشه گفت نیست . منم برای خودم غم هایی دارم . شادی هایی دارم . دلخوشی ها و دلبستگی هایی دارم .
برای همه این داشته ها شکرت خدا . تنهام نذار . محتاجتم .
اگر غمگینم واسه خودم دلایل خاصی رو دارم .
و اگر شادم بخاطر وجود دوستان خوبی هست که دارم و خانواده خوبی که همیشه کنارم هستند .
یه ضرب المثلی هست که میگه
گر خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو . منم واسه همینه که وقتی با دوستام هستم همه سعی و تلاشم رو میکنم که مثل دوستام شاد باشم .
خیلی حرفها واسه گفتن داشتم اما فرصتی برای نوشتنشون نیست . باشد برای روزهای دیگر اگر عمری باقی بود .
پینوشت ها :
پ.ن ۱ : تولد مریم خیلی خوب بود . خیلی خوشحالم که تونستم پذیرای مهمان های تولد یک دونه خواهرم باشم .دست همه دوستان درد نکنه . خیلی زحمت کشیدین .
پ.ن ۲ : امسال روز تولد خودم مصادف شده با یه روز عزیز برای من . اربعین سالار شهیدان ( امام حسین و یارانش )
پ.ن ۳ : خوشحالم بابت اینکه تونستم چیزی رو که میخواستم بگیرم هم واسه خودم هم واسه مریم .مبارکت باشه عزیزم . ایشالله عکسهای خوبی باهاش بگیری .
پ.ن ۴ : دلم بدجور یه مسافرت میخواد . حتی اگر شده برای یک روز .
پ.ن ۵ : حالم از هر چی که دور و برم هست داره بهم میخوره . از زالوهایی که دارن تو جامعه زندگی میکنن . از اونهایی که دم از شهری بودن و با فرهنگ بودنشون میزنند .
پ.ن ۶ : روزهایم تکرار تکرار میشه تا به شب برسه . و دوباره طلوع و غروبی دیگر برای روزی دیگر .دیگه خسته و نا امید .
پ.ن ۷ : همه دلخوشیم بودن با شما دوستای گلم هستش .
تشکر نوشت : از همه دوستای وبلاگی عزیزم تشکر میکنم که با این همه نوشته ( منگه ) من رو دارن تحمل میکنند .
دارم سعی میکنم خوبی ها و بدی ها رو از هم تفکیک کنم و به یه نتیجه برسم .
در زندگی لحظاتی هست ….
لحظاتی که میل به زندگی در وجود آدمی ، در روحش و در تک تک سلولهایش فوران میکنه .
لحظاتی پر از خواستن و خاستن و خواسته شدن .انگار که همان لحظه به دنیا آمده باشی . ناگهان دنیا و هر چه که در اوست ، که تا پیش از این مثل یه تصویر سیاه و سفید خسته کننده از کنارش رد میشدی ، رنگ میگیره .
از یک چاله آب بد بو و نا چیز که حتی انگیزه ای نداری سنگی به درونش بیندازی ، به دریای خروشان و بی مرزی تبدیل میشه که دلت میخواد با همه خستگیت بهش تن بدی و تا هرجا که رسیدی بری .
در این لحظات ، مثل وقتهایی که از یک خواب آزار دهنده بیدار بشی احساس سر خوشی میکنی . ناگهان خودت رو با یه فرصت عجیب و استثنایی بنام زندگی مواجه میبینی که میتونی هر کاری باهاش کنی .
چقدر فرصت ؟ چقدر امکان ؟ چقدر زیبایی ها که دیده شده ، چقدر شنیده ها که شنیده شده و چقدر اجسامی که لمس میشده اما لمس نکردیم …چه دانش ها و فرزانگی ها که کسب نکرده ایم … چه لذت ها و رنج ها که نبره ایم … چه آرزوهایی که فراموش کرده ایم …
دلمان می خواهد از اعماق وجودمان زندگی را در آغوش بگیریم .
وقتی می خوابیم … وقتی می خندیم … وقتی کار میکنیم …. وقتی گریه میکنیم … وقتی فقط نگاه میکنیم … و یا وقتی فقط میشنویم … هر وقت و در هر زمان و در هر حالی حواست باشه که با تمام وجود در اون لحظه و درر اون موقعیت حاضر باشی و رمز اون لحظه رو کشف کنی .
پ.ن ۱ : به نظر شما دوستان رمز اون لحظه چی میتونه باشه ؟
پ.ن ۲ : شاهین که گل کاشت . اصن کولاک کرد . ایشالله این پیروزی هاش تداوم داشته باشه . و بتونه موفقیتهای بیشتری رو کسب کنه و پله های ترقی رو طی کنه .
پ..ن ۳ : آقا دوستان ( خواهران و برادران ) اعضای همیشه در صحنه وبلاگی کی این امتحاناتون تموم میشه که بریم بیرون ؟ عامو حوصلمون سر رفته ها . چیــــــــــــــش !!!
پ.ن ۴ : چه زود یک سال از رفتنت گذشت آکای عزیز . روحت شا و یادت گرامی باد آکای عزیز و مهربون .
دلنوشت :
قدم زدن . بارون . آب انار . دوستان . تفریح . گرددش . هلیله . شام کاکتتوس . مسافرت و ……….
خوش . خرم . سرحال باشید
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
.::مریم خانومی بیستمین سال آغاز شدنت را تبریک می گوییم::.
خواهری عزیزم تولدت مبارک باشه . ایشالله ۱۲۰ ساله شی خواهری عزیزم .
کلی آرزوهای خوب خوب واسه تو عزیزم

چند روزی از تولد یک سالگی وبلاگم میگذره و من گذر زمان رو توی این یک سال و چند روز متوجه نشدم . یک ساله که از نوشتن و داشتن وبلاگم میگذره . اول توی بلاگفا بودم و بعد به وردپرس. اینم هدیه تولدم بود که یه دوست عزیز بهم داده بود . توی این یک سال اتفاقات هم خوب و هم بدی گذشت . خوبهاش رو که خیلی دوست دارم و همیشه با یاد آوری اون لحظات شیرین لبخند امیدی روی لبهام میشینه . امید به زنده بودن و زندگی کردن .
توی این یک سال دوستان وبلاگی خوبی پیدا کردم . دوستان خوبی چون ( میلاد . روزبه . سمیه . مهشید . رضا عبدو . عسلی و …. ) دوستان عزیزی که دیگه یادم نیست اسامیشون . اما تک تکشون رو دوست دارم . ( دوستان قبلی رو نام نبردم چون پیشتر از این با همشون آشنا بودم .
به بهانه ی یک آغاز
یک ساله دیگه هم فرصت زندگی پیدا کردم . رفتم و بازگشتم . یافتم و نیافتم . خندیدم و گاه گریستم . بین هوشیاری و نا هشیاری نوسان کردم . نزدیک شدم و دور از همه . رنج بردم و لذت بودن در کنار شما . سکوت کردم و فریادی نکشیدم .
خیلی دور چه زود گذشت و خیلی نزدیک سالهای دیگری را پشت سر خواهیم گذاشت تا به اانتها برسیم .
خیلی دور چه آرزوهایی داشتم و خیلی نزدیک نیمی از اون آرزوها بر باد و به دست فراموشی رفتند .
نمیدونم این سالها هم شاید خیلی دور ، خیلی نزدیک گذشتند تا به اینجا رسیدند . ابتدا با رویای بودن تو و در انتها بدون اثری از تو و چقدر من خوشحالم که بلاخره با مدد و یاری خدای خودم تونستم ذهنم رو از همه خیلی دورهای زندگیم پاک کنم . بی نهایت خوشحالم .
بودند دوستان عزیزی که بهم توی این قدمی که میخواستم بردارم کمک کردند و همراهی . که از تک تکشون تشکر میکنم . گرچه ابتدا وقتی پای نهادم توی این راه دشوار به تصور اینکه سخت است داشتم جا میزدم اما دوستان بسیار مهربونی داشتم که کمکم کردند تا مسیر گام نهادنم رو به راحتی و بدون ذره ای سستی بردارم و من بی نهایت سپاسگذارشون هستم .
و چه زیباست زندگی بدون دیدن کابوسهای شبانه و بغض های بی نشانه . چه زیباست اونی که اون بالا نظاره گر ماست . چه زیباست لبخندهای خداوندی و من خوشبخت تر از اونی هستم که بودم .
خوشبخت چون خدایی دارم که پناه گاه دلتنگی هایم بوده و هست .
خوشبخت چون خانواده ای دارم دلسوز و مهربان و همراه .
خوشبخت چون خواهری دارم به لطیفی برگ گل و دوست داشتنی و عزیز .
و خوشبخت تر چون دوستانی بسیار همراه و دوست داشتنی * خواهران و برادران عزیزی * دارم که همیشه و همه جا همراه همیم . چه در شادی و چه در غم .
آری من از داشتن این خوشبختی ها خوشبختم .
در انتهای این همه خوشبختی اما آرزویی دارم دست نیافتنی و محال
اما باز هم خدای خودم رو شاکر و سپاسگذارم .
در انتهای
تولد نوشت پیشاپیش تولد یه دونه خواهر خودم و دوست عزیزم رو تبریک میگم . امیدوارم که سالیان سال زنده باشید و موفق تو تمامی مراحل زندگی
پ . ن :
از پ . ن خبری نیست این دفعه